یه قول یه خانوم محترمی که میگن : من خنقم ننیفهمم😭(ایشالا ویراستی زودتر زودتر زودتر وصل شه)
@Happy1000027 دی 1404در پاسخ بهیه قول یه خانوم محترمی که میگن : من خنقم ننیفهمم😭(ایشالا ویراستی زودتر زودتر زودتر وصل شه)
@Happy1000027 دی 1404در پاسخ بهجدا رومخ آدمی میره.(منی که میدونم قراره راجب همین پست بعدا باهم مفصل صحبت کنیم ولی نمیتونم ثابت کنم :😃)
@missunknown327 دی 1404در پاسخ بهدقیقاً دقیقاً دقیقاًاااگذاشتمش کنج ذهنم تا کلی سوال در موردش بپرسم.انقدر چیزهای گوناگون برای گفتن دارم خانومِ آشوب خانوم که اصلاً.
@Happy1000027 دی 1404در پاسخ بهاز یِکا یِک واکنش ها مشخص و معلومه تک تکش یادت مونده و قراره راجب همشون سبزی واسه کل سال پاک و فریز کنیم🫱🏻🫲🏼
@user17685653077326 دی 1404بکش زارم چه دایم حرف از آزار میگوییتو خود آزار من کن از چه با اغیار میگوییرقیبان صد سخن گویند و یک یک را کنی تحسینچو من یک حرف گویم، گوییم بسیار میگوییتغافل میزنی گر یک سخن صد بار میگویمو گر گویی جوابی روی بر دیوار میگویی
@missunknown326 دی 1404در پاسخ بهتو خود آزارِ من کن از چه با غیر میگویی، چقدر طفلکی بودی بافقی، چقدر طفلکی بودی.{با رقیبان سخن از کشتنِ ما میگویدکشتن آنست که با "غیر" سخن میگوید...}
@user17685653077327 دی 1404در پاسخ بهمن واقعا یک درصد هم فکر نمیکردم بافقی انقدر درد داشته باشه انگار از هر بیت این غزل خون دل هست که ریخته میشه
@missunknown327 دی 1404در پاسخ بهخیلی دلسوختهست این مرد، دلسوخته و در عین حال سخت {اقلّکم من اینطور دیدم از قرائن}که:شد یار به اغیارِ دل آزار مصاحبدیدی که چه شد با "چهکسان" یار مصاحب!؟رنگین شدنِ بزمِ من از یار محال است...زین گونه که گردیده به اغیار مصاحبمن رندِ گدا پیشه و او پادشهِ حُسنبا همچو منی کی شود از عار مصاحب؟
@missunknown327 دی 1404مابقیش بی اندازه "آخی" بود و حیف بود نگم{ha ha} :یکباره چرا قطعِ نظر میکنی از ما...بودیم نه آخر به تو یکبار مصاحب؟{با لحن سر کجی و " آی بشکنه این دست که نمک نداره" ای}وحشی شده دمسازِ سگان سرِکویتگردیده به یاران وفادار مصاحب... .
@user17685653077327 دی 1404در پاسخ بهنمیدونم چجوری ولی وقتی میگه " یکبار مصاحب؟ " واقعا تصویر یه مردا میبینم که با سر کج و چشمی که خیس شده ، داره نگاه میکنه به معشوقش و حرف دلش رو میزنهبنظر من اگه شعر قبلی برای هر بیتش خون دل ریخته شده برای این شعر هر کلمه پر از خون دله پر از احساس غریبیه نمیدونم چجوری میشه براش کلمه پیدا کرد
@missunknown327 دی 1404در پاسخ بهمطمئنم که همینطور بوده، نمیدونم چرا چطور چگونه و اینها، اما شک ندارم که سرش کج بوده، چهارزانو{و قوز دار} نشسته بوده، بعد هی یه نگاه به گلیم میکرده، یه نگاه به شنونده، هی به قول همای:{آه، داغ، داد}و توی لحظهی ادایِ "با همچومنی کی شود از عارمصاحب" یه اشارت پستی به خودش داشته و ایوای ایوای ایوای.
@user17685653077327 دی 1404در پاسخ بهوای وای وایانگار یه فیلمه یه سکانس اخر که همه چی تموم شده و یه مرد تنها با یه موسیقی نی که اروم اروم داره سوزناک و سوزناک تر میشه وای وای
@missunknown327 دی 1404در پاسخ بهو برای لحظهی غروب نور و سقوط پرده ها غزلِ شمارهی ۲۴۶ رو پیشنهاد میکنم [همون که: من و شبها و کنجِ محنت خویش]_در مورد نِی باید بگم که حقّا. همینه. خودشه. _
@user17685653077327 دی 1404در پاسخ بهممنون بابت معرفی این غزل چقدر چقدر چقدر این بیت " مکش زحمت برای راندن ما ........" غریب بود نمیدونم ولی من به عنوان خوانندهی شعر گریه ام گرفت نمیدونم بافقی چجوری تونسته تحمل کنه و ادامه شعر رو بنویسه
@missunknown327 دی 1404در پاسخ بهخواهش میکنممن ممنونم که خونده شد.این دست ازگِلهگیها خیلی غمن، خیلی آهاندودن وخیلی طفلک و کوچولو، حتی خوندشون جیگر آدمیزاد رو جیلیز ویلیز میکنه.اصلاً در احوالات همین بیتی که غریبش خواندید یه جای دیگه وحشیبافقی میفرماد که:"گر زِ آزردن من هست غرض مُردنِ منمُردَم! آزار مکش از پی آزردنِ من"
@missunknown327 دی 1404در پاسخ بههی دادِ بیداد خاانم...از خدا که پنهون نیست؛ از شمای زیبا چه پنهون دلِ خودمم همچین داره 'کت کت' میکنه براشون .و این کتکت کرددنه بر دو وجهه.اول از برای این مقداار از طفلکی بودن شاعر، و دوم از روی {هیییس، گوشتونو بیارید جلو، کسی نشنفهها!} از رویرشکبه اون خانومه.
@missunknown327 دی 1404در پاسخ بهایبابا خانم جان♡زیاد هم اینطورها نیست.خوشا به نازِ چهرهی شما {اشاره به نمایهی ویراستی}
@missunknown327 دی 1404در پاسخ به{شکلکِ لب برگردونی و شونه به بالا پروندن}اینکه برای آشنا کسره گذاشتید بهم حس خوبی داد، اینجوری خوشآوا ترترتره انگاری.
این خبر حذف شده است.
این خبر حذف شده است.
لبخــند! پاسخ داد
@user17683183231825 دی 1404میگن خاک سرده خاک اصلا سرد نیست اون دستایی که دیگه نمیتونن اونا لمس کنن ، سردن اون چشم هایی که دیگه نمیتونن ببیننش ، سردناون مغزا سردن خاک اصلا سرد نیست
لبخــند! پاسخ داد