26 دی 1404
بکش زارم چه دایم حرف از آزار می‌گوییتو خود آزار من کن از چه با اغیار می‌گوییرقیبان صد سخن گویند و یک یک را کنی تحسینچو من یک حرف گویم، گوییم بسیار می‌گوییتغافل می‌زنی گر یک سخن صد بار می‌گویمو گر گویی جوابی روی بر دیوار می‌گویی
تصویر نمایه‌ی ‌لبخــند!‌
@missunknown326 دی 1404
در پاسخ به
تو خود آزارِ من کن از چه با غیر می‌گویی، چقدر طفلکی بودی بافقی، چقدر طفلکی بودی.{با رقیبان سخن از کشتنِ ما میگویدکشتن آن‌ست که با "غیر" سخن می‌گوید...}
@user17685653077327 دی 1404
در پاسخ به
من واقعا یک درصد هم فکر نمیکردم بافقی انقدر درد داشته باشه انگار از هر بیت این غزل خون دل هست که ریخته میشه
تصویر نمایه‌ی ‌لبخــند!‌
@missunknown327 دی 1404
در پاسخ به
خیلی دل‌سوخته‌ست این مرد، دل‌سوخته و در عین حال سخت {اقلّ‌کم من اینطور دیدم از قرائن}که:شد یار به اغیارِ دل آزار مصاحبدیدی که چه شد با "چه‌کسان" یار مصاحب!؟رنگین شدنِ بزمِ من از یار محال است...زین گونه که گردیده به اغیار مصاحبمن رندِ گدا پیشه و او پادشهِ حُسنبا همچو منی کی شود از عار مصاحب؟
مابقی‌ش بی اندازه "آخی" بود و حیف بود نگم{ha ha} :یکباره چرا قطعِ نظر می‌کنی از ما...بودیم نه آخر به تو یکبار مصاحب؟{با لحن سر کجی و " آی بشکنه این دست که نمک نداره" ای}وحشی شده دمسازِ سگان سرِکویتگردیده به یاران وفادار مصاحب... .
01:31 - 27 دی 1404

1 واکنش
193 بازدید



1 پاسخ

@user17685653077327 دی 1404
در پاسخ به
نمیدونم چجوری ولی وقتی میگه " یکبار مصاحب؟ " واقعا تصویر یه مردا میبینم که با سر کج و چشمی که خیس شده ، داره نگاه میکنه به معشوقش و حرف دلش رو میزنهبنظر من اگه شعر قبلی برای هر بیتش خون دل ریخته شده برای این شعر هر کلمه پر از خون دله پر از احساس غریبیه نمیدونم چجوری میشه براش کلمه پیدا کرد