بکش زارم چه دایم حرف از آزار میگوییتو خود آزار من کن از چه با اغیار میگوییرقیبان صد سخن گویند و یک یک را کنی تحسینچو من یک حرف گویم، گوییم بسیار میگوییتغافل میزنی گر یک سخن صد بار میگویمو گر گویی جوابی روی بر دیوار میگویی
@missunknown326 دی 1404در پاسخ بهتو خود آزارِ من کن از چه با غیر میگویی، چقدر طفلکی بودی بافقی، چقدر طفلکی بودی.{با رقیبان سخن از کشتنِ ما میگویدکشتن آنست که با "غیر" سخن میگوید...}
@user17685653077327 دی 1404در پاسخ بهمن واقعا یک درصد هم فکر نمیکردم بافقی انقدر درد داشته باشه انگار از هر بیت این غزل خون دل هست که ریخته میشه
@missunknown327 دی 1404در پاسخ بهخیلی دلسوختهست این مرد، دلسوخته و در عین حال سخت {اقلّکم من اینطور دیدم از قرائن}که:شد یار به اغیارِ دل آزار مصاحبدیدی که چه شد با "چهکسان" یار مصاحب!؟رنگین شدنِ بزمِ من از یار محال است...زین گونه که گردیده به اغیار مصاحبمن رندِ گدا پیشه و او پادشهِ حُسنبا همچو منی کی شود از عار مصاحب؟
@user17685653077327 دی 1404در پاسخ بهنمیدونم چجوری ولی وقتی میگه " یکبار مصاحب؟ " واقعا تصویر یه مردا میبینم که با سر کج و چشمی که خیس شده ، داره نگاه میکنه به معشوقش و حرف دلش رو میزنهبنظر من اگه شعر قبلی برای هر بیتش خون دل ریخته شده برای این شعر هر کلمه پر از خون دله پر از احساس غریبیه نمیدونم چجوری میشه براش کلمه پیدا کرد