تو خود آزارِ من کن از چه با غیر میگویی، چقدر طفلکی بودی بافقی، چقدر طفلکی بودی.{با رقیبان سخن از کشتنِ ما میگویدکشتن آنست که با "غیر" سخن میگوید...}
@missunknown326 دی 1404در پاسخ بهتو خود آزارِ من کن از چه با غیر میگویی، چقدر طفلکی بودی بافقی، چقدر طفلکی بودی.{با رقیبان سخن از کشتنِ ما میگویدکشتن آنست که با "غیر" سخن میگوید...}
@user17685653077327 دی 1404در پاسخ بهمن واقعا یک درصد هم فکر نمیکردم بافقی انقدر درد داشته باشه انگار از هر بیت این غزل خون دل هست که ریخته میشه
@missunknown327 دی 1404در پاسخ بهخیلی دلسوختهست این مرد، دلسوخته و در عین حال سخت {اقلّکم من اینطور دیدم از قرائن}که:شد یار به اغیارِ دل آزار مصاحبدیدی که چه شد با "چهکسان" یار مصاحب!؟رنگین شدنِ بزمِ من از یار محال است...زین گونه که گردیده به اغیار مصاحبمن رندِ گدا پیشه و او پادشهِ حُسنبا همچو منی کی شود از عار مصاحب؟
@missunknown327 دی 1404مابقیش بی اندازه "آخی" بود و حیف بود نگم{ha ha} :یکباره چرا قطعِ نظر میکنی از ما...بودیم نه آخر به تو یکبار مصاحب؟{با لحن سر کجی و " آی بشکنه این دست که نمک نداره" ای}وحشی شده دمسازِ سگان سرِکویتگردیده به یاران وفادار مصاحب... .
@user17685653077327 دی 1404در پاسخ بهنمیدونم چجوری ولی وقتی میگه " یکبار مصاحب؟ " واقعا تصویر یه مردا میبینم که با سر کج و چشمی که خیس شده ، داره نگاه میکنه به معشوقش و حرف دلش رو میزنهبنظر من اگه شعر قبلی برای هر بیتش خون دل ریخته شده برای این شعر هر کلمه پر از خون دله پر از احساس غریبیه نمیدونم چجوری میشه براش کلمه پیدا کرد
@missunknown327 دی 1404در پاسخ بهمطمئنم که همینطور بوده، نمیدونم چرا چطور چگونه و اینها، اما شک ندارم که سرش کج بوده، چهارزانو{و قوز دار} نشسته بوده، بعد هی یه نگاه به گلیم میکرده، یه نگاه به شنونده، هی به قول همای:{آه، داغ، داد}و توی لحظهی ادایِ "با همچومنی کی شود از عارمصاحب" یه اشارت پستی به خودش داشته و ایوای ایوای ایوای.
@user17685653077327 دی 1404در پاسخ بهوای وای وایانگار یه فیلمه یه سکانس اخر که همه چی تموم شده و یه مرد تنها با یه موسیقی نی که اروم اروم داره سوزناک و سوزناک تر میشه وای وای
@missunknown327 دی 1404در پاسخ بهو برای لحظهی غروب نور و سقوط پرده ها غزلِ شمارهی ۲۴۶ رو پیشنهاد میکنم [همون که: من و شبها و کنجِ محنت خویش]_در مورد نِی باید بگم که حقّا. همینه. خودشه. _
@user17685653077327 دی 1404در پاسخ بهممنون بابت معرفی این غزل چقدر چقدر چقدر این بیت " مکش زحمت برای راندن ما ........" غریب بود نمیدونم ولی من به عنوان خوانندهی شعر گریه ام گرفت نمیدونم بافقی چجوری تونسته تحمل کنه و ادامه شعر رو بنویسه
@missunknown327 دی 1404در پاسخ بهخواهش میکنممن ممنونم که خونده شد.این دست ازگِلهگیها خیلی غمن، خیلی آهاندودن وخیلی طفلک و کوچولو، حتی خوندشون جیگر آدمیزاد رو جیلیز ویلیز میکنه.اصلاً در احوالات همین بیتی که غریبش خواندید یه جای دیگه وحشیبافقی میفرماد که:"گر زِ آزردن من هست غرض مُردنِ منمُردَم! آزار مکش از پی آزردنِ من"
@user17685653077327 دی 1404در پاسخ به ونمیدونم حرفم درسته یا نه ولی توی غزل هاش انگار زندگی در جریانه بعضی غزل هاش وقت آشنایی هست بعضی هاش زمان عاشق شدن بافقی هستبعد وارد زندگی میشه و عشقش رو ابراز میکنه بعد یه مقدر کوچکی از هم جدا میشن و دوباره بهم نزدیک میشن و بعد هم پشت کردن عشق به بافقی و در اخر هم مرگ عشق در دل و وجود بافقی
@Kiwiana27 دی 1404در پاسخ بههرچند دلم برای جناب بافقی کبابه ولی در عین حال آرزو میکنم خدا هیچکس رو جای اون خانوم هم قرار نده؛اگر اون خانم کمی آدمیت و اعتنا داشته باشه ولی هرکار کنه، مهر بافقی به دلش نیاد واقعا موقعیت عذاب آوریه. بحث لیاقت نداشتن هم نیست؛ بهرحال بدنیست گاهی حق رو به معشوقه دل نباز بدیم:(
@Happy1000028 دی 1404در پاسخ به واین سلسله منشن هارو دوباره خوندم و دوباره درونم شروع به جلی و ولیز و کت کت کردن کرد 😭