@revayat_qom1 روز پیشبه بیعادتی کاش عادت کنیم!
بعد از یکی از نمازهای حرم، پس از هماهنگی چندروزه با انتظامات حرم، نزد آقای شبیری زنجانی رفتیم و خوشوبشی کردیم. در همین حین، یکی از دوستان حرفی زد که پاسخ آقا، شبیه خیلی از حرفهای دیگرشان نبود.
@revayat_qom3 روز پیشآن کوچه به نام دو شهید است!
اشکهایش را با لبهٔ شالش پاک کرد. یک ماژیک برداشت و گوشهای از بنر سفید روی دیوار، جملهای نوشت. منتظر ماندم تا دور شود. دستش را روی سینهاش گذاشت و مثل سلام دادن داخل حرم امام رضا، سلام داد و رفت. کنار بنر رفتم و جمله اش را خواندم.
@revayat_qom4 روز پیشمن حواسم به یادگارهایم هست!
مربی به خاطر خوابی که دیده بود، تا صبح آرام و قرار نداشته و مدام به این فکر میکرده که کدامیک از شاگردهایش پسر شهید است؟ وقتی صبحِ آن روز، محمدحسین را در استخر دید، تمام تکههای پازل در ذهنش چیده شد.
@revayat_qom20 شهریور 1405نکتهسنجی مرد عراقی در منزل شهید صادقی!
سیّد، روضهای کوتاه میخواند و همه اشک میشویم. وقتِ رفتن، ایستادیم برای گرفتن عکسِ یادگاری. یکی از رفقای عراقی، با لبخند حرفی زد که به نکتهسنجیاش آفرین گفتم.