من حواسم به یادگارهایم هست!
مربی به خاطر خوابی که دیده بود، تا صبح آرام و قرار نداشته و مدام به این فکر میکرده که کدامیک از شاگردهایش پسر شهید است؟ وقتی صبحِ آن روز، محمدحسین را در استخر دید، تمام تکههای پازل در ذهنش چیده شد.
خبرگزاری فارس:قم؛ فاطمه شاکر| بعد از آن روزهای سخت و سنگینِ بعد از شهادت آقا اسماعیل، برای اینکه کمی دل بچهها باز بشود و روحیهی آنها عوض شود، آمدیم یزد خانهی عمهی بچهها.آن روزها، پسرعمهی محمدحسین؛ احمدرضا، کلاس شنا میرفت. مربیشان روحانی جوان و متدینی بود که مورد اعتماد همه بود و قرار شد آن روز محمدحسین هم همراه احمدرضا به استخر برود. من هم خوشحال بودم که شاید این فعالیت، کمی محمدحسین را از غصه دور کند.
اتفاق عجیبی افتاد!
اما فردای آن روز، اتفاق عجیبی افتاد. مربی احمدرضا با حالتی منقلب و چهرهای برافروخته به سراغمان آمد. انگار هنوز سنگینی خوابی که دیده بود، بر جانش بود. با لحنی که از ارادت و حیرت پر بود، برایمان تعریف کرد: «شب خواب دیدم در عالم رؤیا، کسی به سراغم آمد و با تأکید به من گفت فردا در استخر، حواست به پسر شهید باشد و مراقبش باش.»
آن سفارش، یک سفارش معمولی نبود!
مربی میگفت تا صبح آرام و قرار نداشته و مدام به این فکر میکرده که کدامیک از شاگردهایش پسر شهید است؟ او حتی خبر نداشت که قرار است آن روز، محمدحسینِ من، همراه احمدرضا بیاید. وقتی صبحِ آن روز، محمدحسین را در استخر دید، تمام تکههای پازل در ذهنش چیده شد. اشک در چشمانش حلقه زده بود و میگفت: «وقتی دیدم محمدحسین استثنائاً امروز آمده، فهمیدم آن سفارش، یک سفارش معمولی نبود.»آن لحظه که این را شنیدم، تمام وجودم غرق در آرامش شد. انگار آقا اسماعیلِ من، دستش را روی شانهی محمدحسین گذاشته بود و از آن سوی آسمانها، به ما پیام داده بود: «نگران نباشید، من هستم! من حواسم به یادگارهایم هست!»شهدای ما هستند، آنها زندهترین حاضران زندگی ما هستند. آن روز، یقین پیدا کردم که حتی در آن ثانیههای بازی و تفریحِ محمدحسین در استخر، چشمهای مهربان پدرش، مراقب قدمهای اوست. ما تنها نیستیم؛ شهیدمان همیشه کنارمان است.پ.ن: به روایت و قلم همسر شهید
21:44 - 28 شهریور 1405