آن کوچه به نام دو شهید است!

اشک‌هایش را با لبهٔ شالش پاک کرد. یک ماژیک برداشت و گوشه‌ای از بنر سفید روی دیوار، جمله‌ای نوشت. منتظر ماندم تا دور شود. دستش را روی سینه‌اش گذاشت و مثل سلام دادن داخل حرم امام رضا، سلام داد و رفت. کنار بنر رفتم و جمله اش را خواندم.
خبرگزاری فارس:قم؛کوثر یونسی| بعد از تمام شدن روضه، به سمت در ورودی بیت رفتیم. جلوی در، نگهبان ایستاده بود و هرازگاهی در را باز می‌کرد تا از همان‌جا مردم بتوانند داخل حیاط و ساختمان بیت را ببینند. ساختمانی که هیچ شباهتی به بیتی که دیده بودم نداشت؛ همه جایش تخریب شده بود و آثار سوختگی روی خرابه‌هایش دیده می‌شد. ساختمانی که نمی‌دانستم رهبرم در کدام قسمتش به شهادت رسیده. نمی‌دانستم الآن اثری از وجود مبارکش آن‌جا هست یا نه.

قَدرتو ندونستیم آقا!

توی همین فکر و خیال‌ها بودم که صدایی توجهم را جلب کرد. دختری دستش را به دیوار بیت تکیه داده بود و با صدای بلند گریه می‌کرد.بلوز و شلوار نسکافه‌ای تنش کرده بود و موهای بلند و مشکی‌اش از زیر شالِ کرم، پیدا بود. همان‌جا ایستادم. اشک ها از روی گونه‌هایم سر می‌خوردند و فرصت پاک کردنشان را نداشتم. ایستاده بودم و نگاهش می‌کردم.کمی فاصله گرفت. اشک‌هایش را با لبهٔ شالش پاک کرد. یک ماژیک برداشت و گوشه‌ای از بنر سفید روی دیوار، جمله‌ای نوشت. منتظر ماندم تا دور شود. عقب عقب رفت. دستش را روی سینه‌اش گذاشت و مثل سلام دادن داخل حرم امام رضا، سلام داد و رفت. کنار بنر رفتم و جمله اش را خواندم. نوشته بود:«قدرتو ندونستیم آقا؛ ولی تا آخرین قطرهٔ خونمون راهتو ادامه میدیم!»

آقا در تمام عمرش، ما رو تربیت کرد!

دوباره اشک‌هایم سرازیر شد. با خودم گفتم: «آقا در تمام عمرش و با همهٔ رفتار‌ها، حرف‌ها و واکنش‌هاش، ما رو تربیت کرد و بهمون درس وطن دوستی داد؛ حتی با شهادتش!»حالا آن کوچه به نام دو شهید است. شهید کشوردوست و رهبری که کشورش را از جانش هم بیشتر دوست داشت.
چهارشنبه | ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵ | تهران #حضرت_آقا#جنگ_رمضانhttps://ble.ir/revayat_qom
17:48 - 29 شهریور 1405

29٫7k بازدید