یک صندلی خالی و هزار خاطره از سردار سلیمانی
هزاران نفر آمده بودند تا از شهیدان بگویند، اما چشم من فقط یک نفر را میجست؛ سرداری که سالها خودش پای ثابت همین مراسمها بود. صندلیهای اول را گشتم، شاید هنوز یک لبخند آشنا از پشت آن ردیفها پیدا شود؛ اما سردار شهید غلامرضا سلیمانی نبود و همین نبودن، امروز تمام سالن را به یاد او پر کرده بود.
خبرگزاری فارس، چهارمحال و بختیاری| دیشب کنگره شهدا شلوغ بود؛ سالن پر بود از چهرههایی که آمده بودند برای شهیدان، برای خاطرهها و برای ادای احترام به مردانی که روزی در همین میدانها کنارشان ایستاده بودند. اما چشم من از میان تمام صندلیها، دنبال یک صندلی میگشت؛ دنبال مردی که همیشه جایی در ردیفهای اول داشت. سردار شهید غلامرضا سلیمانی نبود و همین نبودن، تمام سالن را برای من به یک خاطره بزرگ تبدیل کرده بود.چند بار ردیفهای اول را نگاه کردم. صندلیها را یکییکی از نظر گذراندم؛ انگار هنوز میشد خودم را قانع کنم که چند ماهی بیشتر از رفتنش نگذشته و شاید این خبر تلخ را درست نشنیدهام.اما او نبود...میدانستم اگر امروز بود، در چنین مراسمی جایی میان همین آدمها مینشست؛ آرام، با همان لبخند همیشگی و با همان حال و هوایی که وقتی حرف از شهدا، مردم و مناطق محروم میشد، دیگر نمیشد او را فقط یک فرمانده دید.سردار سلیمانی برای خیلیها فقط یک فرمانده نبود؛ برای بعضیها پناه بود، برای بعضیها پدر، برای جهادگران یک همراه و برای مردم مناطق محروم، مردی که وقتی مسئلهای را میشنید، به این راحتی از کنارش نمیگذشت.شاید به همین دلیل است که امروز، در میان همه تصاویر شهدا و پرچمها، چیزی بیش از نبودن یک نفر آزارم میداد؛ احساس میکردم بخشی از یک دوره از زندگی زاگرس، روی یکی از همین صندلیهای خالی جا مانده است.
سرلشکر ایزدی از سرداری گفت که نماد رزمندگان زاگرس بودشاید تلخیِ جای خالی سردار غلامرضا سلیمانی را وقتی بیشتر میشد فهمید که سرلشکر مصطفی ایزدی، جانشین فرمانده سپاه، از همرزمان قدیمی او، پشت تریبون از مردی گفت که دیگر در میان صندلیهای سالن نبود. ایزدی با یادآوری سالهای همرزمی با شهید سلیمانی گفت او در جبههها «ایثارگرانه مجاهدت» کرد و در سختترین شرایط، آنچه را تکلیف خود میدانست به انجام رساند و راه خونینی را که همرزمانش ترسیم کرده بودند، ادامه داد؛ مسیری که به گفته او، سلیمانی را در سالهای پس از دفاع مقدس به «نماد زیبایی از رزمندگان این استان دلاورخیز» تبدیل کرد.ایزدی وقتی از شخصیت سردار شهید سخن گفت، انگار بخشی از همان مردی را توصیف میکرد که سالها در مراسم شهدا دیده بودیم؛ مردی که به گفته همرزمش، از نظر اخلاق، تقوا، تهذیب و آنچه «بعثت درونی» خواند، در کنار مجاهدت، مدیریت و حکمت، «واقعاً یک انسان نمونه» بود.او سپس شهادت سلیمانی را ثمره همان مسیر دانست و گفت اجر جهاد برای کسانی که طالب آن هستند، به لطف خداوند شهادت است و شهید سلیمانی به این «فوز عظیم» نائل شد.نام سلیمانی اما فقط در خاطرات همرزمانش نماند؛ ایزدی در روایت عملیات کربلای ۵ نیز از «حاج غلامرضای سلیمانی» در کنار حاج قاسم سلیمانی و دیگر رزمندگان یاد کرد؛ همان روزهایی که به گفته او، در برابر تمرکز صدها تانک و صدها قبضه توپ دشمن در شرق بصره و اطراف کانال ماهی، ایمان و صلابت رزمندگان حماسهای عاشورایی آفرید. حالا سالها بعد، در کنگره ۲۷۵۰ شهید چهارمحال و بختیاری، ایزدی از همان حماسه و همان مرد گفت؛ اما این بار، صندلیای که سالها میتوانست جای او باشد، خالی بود.
مردی که محرومیت را از پشت میز نگاه نمیکردسردار سلیمانی را اگر فقط از قاب فرماندهی و مسؤولیتهایش ببینیم، بخش مهمی از او را ندیدهایم. برای شناختنش باید به روستاهایی رفت که مشکل آب داشتند؛ به جادههایی که هنوز راه ارتباطی مردم بودند؛ به مدرسههایی که برای ساخته شدن، نیازمند یک پیگیری جدی بودند؛ به خانوادههایی که شاید هیچوقت صدایشان به گوش بسیاری از مسؤولان نمیرسید.او دغدغه محرومیت را فقط در حرف دنبال نمیکردآب، برق، مدرسه، جاده و معیشت مردم برای او واژههای روی کاغذ نبودند؛ هر کدام یک مسئله واقعی بودند که پشت آن، خانوادهای زندگی میکرد.در دهدلی، در روستاهای دورافتاده و در میان مردمی که کیلومترها با مرکز استان فاصله داشتند، رد همین نگاه را میشد دید.گاهی برای یک روستا، ساختن مدرسه از جایی شروع میشد که شاید کسی تصورش را نمیکرد؛ از ساختن جادهای که باید پیش از مدرسه ساخته میشد.گاهی مسئله آب بود،گاهی برق،گاهی راه...و گاهی فقط این بود که کسی پای حرف مردم بنشیند و بگوید: «این مشکل باید حل شود.»
برای مردی که مسؤولیتهای بزرگی بر دوش داشت، شاید سادهترین کار میتوانست این باشد که مشکلات مناطق محروم را به مدیران مربوط ارجاع دهد و بگذرد؛ اما روایتهایی که از او باقی مانده، بیشتر از پیگیری حکایت میکنند؛ از اینکه موضوع را دنبال میکرد تا بالاخره راهی برایش پیدا شود.او برای مردم فقط دستور نمیداد؛ دل میدادشاید راز ماندگاری بعضی آدمها همین باشد. مردم بیش از آنکه به سمت مسؤولیتشان احترام بگذارند، به نحوه رفتارشان دل میبندند.از سردار سلیمانی روایتهای زیادی از مهربانی مانده است؛ از توجه به خانوادهها، از سرکشی به مردم، از نشستن پای حرف کسانی که شاید در سلسله مراتب اداری هیچ جایگاهی نداشتند اما در نگاه او، انسانهایی بودند که باید دیده میشدند.او میتوانست میان مردم باشد و همچنان فرمانده بماند؛ اما تلاش میکرد فاصله فرمانده و مردم را زیاد نکند.شاید برای همین است که امروز وقتی نامش میآید، خیلیها پیش از آنکه از درجه و مسؤولیتش بگویند، از مرامش حرف میزنند.از مهربانیاش...از پیگیریهایش.از اینکه وقتی پای یک خانواده یا یک روستای محروم در میان بود، موضوع برایش فقط یک عدد و یک گزارش نبود.پدرِ دخترانی که قهرمانشان را از دست دادنداما تمام قصه سردار سلیمانی در جادهها و روستاها و میدانهای مسؤولیتش خلاصه نمیشود. پشت آن چهره فرماندهی، مردی بود که برای دخترانش پدر بود.مردی که در کنار همه دغدغههای مردم، خانواده خودش را نیز با همان مهر پدری دوست داشت و حالا دخترانش باید خاطرات پدر را به جای حضورش در آغوش بگیرند.
این شاید تلخترین بخش قصه باشد؛ اینکه مردی میتواند برای هزاران نفر پناه باشد، اما برای فرزندان خودش، هیچکس نمیتواند جای خالی پدر را پر کند.سردار سلیمانی برای دخترانش دیگر از آن در وارد نمیشود. دیگر صدای قدمهایش در خانه نمیپیچد. دیگر نمیتوانند برای یک دیدار، فقط منتظر برگشتنش بمانند.او برای همه ما «سردار شهید» شد، اما برای دخترانش، پیش از هر چیز پدر بود.و شاید همین دوگانه است که چهره واقعی او را انسانیتر میکند؛ مردی که بیرون از خانه فرمانده بود و در خانه، پدری که دلش برای دخترانش میتپید.مردی که از میدان نبرد تا روستای محروم، یک راه را میرفتشجاعت او را نمیشود از زندگیاش جدا کرد. میدانهای نبرد، سالهای دفاع و مجاهدت و مسؤولیتهای سنگین، بخش دیگری از کارنامه مردی بود که در نهایت، آرزوی شهادت داشت.اما عجیب اینجاست که در زندگی او، میدان نبرد و میدان خدمت به مردم از هم جدا نبودند. همان مردی که در میدان، اهل ایستادن بود، در برابر محرومیت هم کوتاه نمیآمد.همان روحیهای که او را در روزهای سخت میدان نگه میداشت، در پیگیری مشکلات مردم هم خودش را نشان میداد.برای همین، شاید بتوان گفت شهادت او پایان یک مسیر نبود؛ پایان حضور جسمانی مردی بود که سالها با یک باور زندگی کرد: باید برای مردم کاری کرد.و عمه زینب؛ دعایی که رنگ آسمان گرفتاما در میان همه روایتهایی که از سردار مانده، یک تصویر بیش از همه قلب را میفشارد؛ دعای عمه زینب. پیرزن دهدلی که برای سردار دعا کرد؛ دعایی که آرزوی بزرگ او را میشناخت.
عمه زینب پیرزن دهدلی دعا کرد و سردار، سرانجام به آرزویش رسید؛ اما بهای رسیدن یک مرد به آرزوی شهادت، برای خانوادهاش یک عمر دلتنگی شد.امروز، زاگرس یک نفر کم داشتفرمانده سپاه لرستان را دیدم. هنوز چیزی نگفته بودم که خودش جملهای گفت که انگار تمام بغض من و تمام حال و هوای آن سالن را میشناخت:«بیکسی زاگرس را تا حالا اینجوری ندیده بودم.»همین یک جمله کافی بود تا...سردار باقری، که سال ۱۴۰۴ همراه شهید سلیمانی به دهدلی آمده بود، امروز در جمع کسانی بود که جای خالی او را بهتر از بسیاری میفهمیدند.بعد، چهرههای دیگری را دیدم؛ از سردار اکبری، یار دیرینش، تا سردار آزادی، سردار استکی و دهها دوست و همرزم دیگر. هر کدام گوشهای از خاطره او را با خود داشتند.آدمها حرف میزدند، اما گاهی سکوتشان بلندتر بود. کافی بود به چشمهایشان نگاه کنی تا بفهمی نبودن یک رفیق قدیمی را نمیشود با یک جمله تسلیت تمام کرد.او فقط از یک میدان نرفته بود؛ از میان جمعی از رفقا رفته بود که سالها به بودنش عادت کرده بودند و من هنوز دنبال همان لبخند بودمتحمل سالن برایم سخت شده بود. آمدم بیرون. گوشهای نشستم و به آن صندلیهای خالی فکر کردم. به مردی که همیشه در برنامههای شهدا بود.به کسی که وقتی نام شهیدان میآمد، خودش را صاحب این مجلس میدانست؛ حالا خودش تبدیل شده بود به یکی از همان نامهایی که دیگران برایشان کنگره میگیرند.
چه تلخ است وقتی کسی که همیشه برای دیگران در مراسم شهدا میایستاد، روزی خودش تبدیل به صاحب یکی از همان قابها میشود.من دنبال لبخندهای همیشگیاش گشتمدنبال همان حضور آشنا. اما نبود. و آنجا بود که فهمیدم بعضی آدمها وقتی میروند، فقط یک نفر کم نمیشود؛ یک تکه از حال و هوای یک جمع با آنها میرود.برای من، امروز کنگره همین بود؛ یک سالن پر از آدم و یک صندلی خالی.یک صندلی خالی و هزار خاطرهخاطره مردی که برای آب مردم پیگیری کرد، برای برقشان ایستاد، برای مدرسهشان راه باز کرد، برای جادهشان دوید، پای درد دلشان نشست، برای دخترانش پدر بود، در میدان نبرد شجاعت به خرج داد، آرزوی شهادت داشت و سرانجام به آن رسید.اما برای ما که ماندیم، یک سؤال باقی گذاشت:حالا که سردار نیست، چه کسی قرار است جای خالیاش را پر کند؟ شاید هیچکس. چون بعضی آدمها جایگزین ندارند؛ فقط راهی دارند که باید ادامه پیدا کند.راه سردار سلیمانی، شاید همین باشد؛ اینکه بعد از او، هنوز روستایی باشد که آب میخواهد، خانوادهای که چشمانتظار کمک است، کودکی که مدرسه میخواهد، جادهای که باید ساخته شود و مردمی که نیاز دارند کسی صدایشان را بشنود.و شاید بهترین ادای احترام به مردی که عمرش را برای مردم گذاشت، این باشد که آن راه روی زمین نماند. امروز او در سالن نبود، اما وقتی به صندلی خالیاش نگاه میکردم، فهمیدم چرا نبودنش اینقدر سنگین است. چون بعضی آدمها وقتی زندهاند، کنار ما هستند؛ و وقتی شهید میشوند، تازه میفهمیم چقدر در زندگیمان حضور داشتهاند.
این گزارش، روایت جانمراد احمدی، مسؤول گروه جهادی عاشورائیان و رفیق صمیمی سردار شهید غلامرضا سلیمانی است؛ روایتی که دیشب در حاشیه کنگره ۲۷۵۰ شهید چهارمحال و بختیاری، از مردی گفت که نبودنش هنوز برای دوستان و همرزمانش باورکردنی نیست.
۲۷۵۰؛ عددی که یک سرزمین را روایت میکند
۲۷۵۰ فقط یک عدد نیست؛ روایت ۲۷۵۰ شهید است که هرکدام بخشی از تاریخ ایستادگی و فداکاری مردم این سرزمین را نوشتهاند؛ نامهایی که از خاک چهارمحال و بختیاری برخاستند و به حافظه یک ملت پیوستند.
نمایش گزارش
کفشهایی که سردار سلیمانی به «ماموریت» رساند
قرار بود ۷۰ دانشآموز مناطق محروم با کفش نو راهی مدرسه شوند، اما تهیه کفشها در میانه راه ماند؛ تا اینکه پیامی به دست مسؤول گروه جهادی عاشورائیان رسید: «۳۰ میلیون تومان به نیابت و نذر شهید غلامرضا سلیمانی». اینجا بود که یک مأموریت ناتمام، به قصه ۱۴۲ جفت کفش برای دانشآموزان محروم تبدیل شد.
نمایش گزارش
دومین کنگره ملی ۲۷۵۰ شهید چهارمحال و بختیاری
آیین دومین کنگره ملی ۲ هزار و ۷۵۰ شهید چهارمحال و بختیاری با حضور سرلشکر ایزدی جانشین فرمانده کل سپاه برگزار شد.عکس: رضا کمالی دهکردی
نمایش گزارش
شما مگر مدیرکل نیستی؟
وقتی به غرفه کودک و نوجوان کنگره شهدا رسیدم، میان شلوغی بچهها چشمم به مدیرکل کانون افتاد؛ نه پشت میز و نه کنار تریبون، بلکه وسط نوجوانها ایستاده بود، میگفت و میخندید، پای بازیهایشان مینشست و با حوصله از شهدا برایشان میگفت؛ انگار نه یک مدیرکل، که یکی از خود بچهها بود.
نمایش گزارش
08:02 - 31 شهریور 1405