بدرقه کنندگانت را بدرقه میکنم
منو ببرید کنار مسیر ... نمیتونم رهبر شهیدم رو بدرقه کنم، اما بذارید لااقل بدرقهکنندگانش رو بدرقه کنم.
خبرگزاری فارس، ام سلمه فرد: خستگی، آرام آرام بر جانم نشسته بود. آفتاب، بیامان بر آسفالت داغ تهران میتابید و گرما از زمین و آسمان بالا میزد. برای من که همیشه در هوای بهاری و مرطوب گیلان زندگی کرده بودم، تحمل این سوز گرما، آسان نبود. نمیدانم شاید خورشید هم از داغ این روز میسوخت.همراه موج جمعیت قدم برمیداشتم، اما پاهایم دیگر رمقی نداشت. در دلم گفتم: «بهتره کمی استراحت کنم... کنار برم، نفسی تازه کنم و بعد ادامه بدم.»
خودم و بچه هام فدای رهبر
همان لحظه چشمم به زنی افتاد که با ۲ عصای بلند، تمام وزن تن رنجورش را روی دستهایش انداخته بود. دستهایش از فشار گرفتن عصا سرخ شده بود، عرق از روی پیشانیاش میچکید و صدای برخورد نوک عصا با آسفالت داغ در میان همهمه شنیده میشد. هر قدم را با زحمت برمیداشت تا عقب نماند، صورتش از درد درهم بود، اما نگاهش استوار.
دیدن او مثل پتکی بود که بر سرم فرود آمد.یک لحظه صدای خودم در ذهنم پیچید: «خجالت نمیکشی؟ پاهات سالمن، جوونی، اما دنبال بهانهای که کنار بکشی؟»حس کردم، حرارت آفتاب دیگر صورتم را نمیسوزاند؛ شرم بود که گونههایم را داغ کرده بود.
به سمتش رفتم و با لبخندی گفتم: «حاجخانم... با این وضعیت چرا اومدین؟»سرش را بالا گرفت. نگاهش محکمتر از قامتش بود.گفت: «من، خودم و همه بچهها و عزیزانم، فدای رهبر شهیدم... فدای ایران سربلند.»ناخواسته کلامش را قطع کردم و گفتم: «اما شما دیگه تکلیفی ندارین، با این شرایط لازم نبود خودتونو به زحمت بندازین.»
یک دستش را بالا آورد. صدایش، صلابت کوه را داشت، گفت: «خدا شاهده اگه هر دو پام هم قطع بود، بازم میاومدم. اگر دست هم نداشتم، خودمو میرسوندم. دکتر بهم گفته نباید حتی یک قدم پیاده بردارم. نخاعم آسیب دیده و باید با ویلچر حرکت کنم... اما سه روز هست که اومدم.»
لحظهای سکوت کرد. اشک از گوشه چشمانش روی صورتش میغلتید، آرامتر ادامه داد: «شبها از شدت درد نمی تونم خوب بخوابم... اما روزها با توسل به حضرت زهرا(س)، قدم برمیدارم.»
دیگر اشک، فرصت کامل کردن جملههایش را نمیداد. دست بر سینه میکوبید و میان گریه میگفت: «میخوام فقط یک قطره باشم تو این دریای خروشان عزت...»و بعد، بریده بریده ادامه داد: «من نمیتونم بجنگم... اما اومدم تا دشمن ببینه ما چقدر زیادیم، ببینه توی هر شرایطی کنار هم هستیم؛ پشت رهبر، پشت ولایت و پشت ایران.»و بعد همانطور عصا زنان رفت...و من، با چشمهایی که بی اراده می بارید، بدرقهاش کردم تا در میان موج آدمها گم شد.
تاریخ ضرر می کند!
دوباره راه افتادم؛ آرامتر از قبل و خجلتر از همیشه.با خودم فکر میکردم این عزم شگفتانگیز مردم، این همراهی عاشقانه برای وطن، قرار است چگونه در تاریخ ثبت شود؟هر کدام از این مردان، زنان، پیرمردها، مادربزرگها، جوانها و حتی کودکانی که دست در دست پدر و مادرشان قدم برمیداشتند، خودشان یک روایت بودند؛ روایتی که اگر نوشته نشود، تاریخ ضرر بزرگی میکند.به تعداد همین ۲۰ میلیون انسانی که حضور پیدا کردند، قصه برای نوشتن وجود داشت و به تعداد میلیون ها آدمی که نتوانستند بیایند اما دلشان پر می کشد برای اینجا.
دیگه عمری برام نمونده
چند قدم جلوتر، در حاشیه خیابان، زنی روی ویلچر نشسته بود. شلنگ اکسیژن در بینیاش بود و نفسهایش کوتاه و بریده.کنارش رفتم و با لحنی آرام گفتم: «حاجخانم، حالتون خوبه؟ چیزی لازم ندارین؟»
لبخندی زد؛ آنقدر گرم که انگار اصلاً رنجی در دنیا وجود ندارد.گفت: «نه دخترم... ممنون، بچههام رفتن برام شربت بگیرن.»نگاهش کردم و گفتم: «هوا خیلی گرمه... اذیت نمیشین؟»لبخندش عمیقتر شد، گفت: «نگران من نباش... من زیاد موندنی نیستم. حالم، امروز و فرداست، دیگه عمر زیادی برام نمونده، ریه م فیبرز شده و توی نوبت پیوند ریه هستم، به دلیل، مشکل قلبی هم پیدا کردم.»دلم فشرده شد، با صدای لرزانی گفتم: «این چه حرفیه حاجخانم؟ خدا انشاءالله سالهای سال سلامت نگهتون داره.»
آهی کشید و حرفش را آرام و شمرده شمرده جوری که در ذهنم بماند، گفت: «دخترم چقدر تاریخ خوندی؟... توی کربلا، امام حسین(ع) یه یاری داشت به نام «مسلم بن کثیر اعرج» با اینکه از هر ۲ پا جانباز بود، اما امام زمانش رو تنها نذاشت و خودش رو به قافله یاران باوفای امام حسین (ع) رسوند و شهید شد. عاقبت بخیری یعنی همین؛ تا آخرین نفس، کنار ولی خدا موندن.»
سیاهی لشکر جبهه حق
لحظهای مکث کرد و با همان لبخند ادامه داد: «درسته که من مثل شما سالم و سرحال نیستم، اما میتونم سیاهی لشکرِ جبهه حق باشم؛ همین هم برای دشمن کافیه که بدونه این ملت، تنها نیست.»زبانم بند آمده بود، احساس میکردم اگر همین حالا در برابر این زن زانو بزنم، باز هم حق مطلب ادا نشده.
خدایا... اینجا چه خبر بود؟ اینجا هر زن، هر مرد، هر پیر، هر جوان و هر کودک، برای خودش یک کلاس درس بود.در همین چند ساعت، میشد زندگی آموخت، ایمان را لمس کرد، تجربه اندوخت و چند سال بزرگتر شد.
ملت مبعوث شده
شاید وقتی رهبر شهید از «ملتِ مبعوثشده» سخن میگفت، منظورشان همین بود؛ مردمی که در سختترین روزها، امید را زمین نمیگذارند، درد را بهانه نمیکنند و عشق به ایران و ولایت را با تمام وجود زندگی میکنند.
در همان شلوغی، ناگهان یاد مادربزرگم افتادم، وقتی فهمیده بود نوههایش میخواهند در این بدرقه باشکوه شرکت کنند، دلش شکسته بود. بیماری قلبی و مشکل ریه امانش نمیداد که همراه ما بیاید، اما با همان حال التماس میکرد: «منو با ویلچر کنار مسیر ببرید... نمیتونم رهبر شهیدم رو بدرقه کنم، اما بذارید لااقل بدرقهکنندگانش رو بدرقه کنم.»
21:48 - 6 جولای 2026