راز پرچم داری دختری که برای اغتشاشات برنامه داشت
اندام لاغرش میان عبای سبزرنگ گم شده، اما بااینحال بزرگترین پرچم میدان را در آسمان میچرخاند. گاهی که دستهای نحیفش خسته میشود، پرچم را میدهد دست مادر، اما دلش طاقت نمیآورد و هنوز چند ثانیه نشده، دوباره پرچم را پس میگیرد. هرچه مادر میگوید «کمی استراحت کن، شب از دست درد خوابت نمیبرد» گوشش بدهکار نیست. شور عجیبی دارد و انگار با خودش عهد بسته، تمام شب پرچم را زمین نگذارد.
گروه روایت خبرگزاری فارس : دختری ۱۷،۱۶ ساله به نظر میرسد؛ هرچند که خودش بادی در غبغب انداخته و میگوید: «امسال دیپلم میگیرم؛ یعنی میشود ۱۸ سالم.» اما مادرش وسط حرف دختر پریده و میگوید: «دختر جان هنوز ۱۷ سالت نشده، صبر کن، انقدر عجله نداشته باش، تاچشم به هم بزنی میبینی هم سن من شدی.» «نه مامان، تو دوستداری بگی من هنوز بچهم، ولی من دیگه بچه نیستم…» دوست دارد حرف خودش را به کرسی بنشاند. انگار از این یکی به دوها خوشش میآید، اما بااینحال وقتی چشمش به دوستانش در آن طرف خیابان میافتد، در یکلحظه، همه چیز یادش میرود. گل از گلش میشکفد و برایشان دست تکان میدهد. هر شب که نه اما آخر هفتهها که میرسد، این میدان میشود پاتوق دوستداشتنی او و دوستانش. نوجوانهایی که تا همین سال پیش، حتی نمیدانستند رنگ سبز پرچم، بالای آن است یا پایین آن! این را خود فاطمه مابین حرفهایش میگوید و با این حرف، میرود به زمستان سال گذشته. به روزهای تلخ دیماه. همان روزهایی که همکلاسیهایش ترک موتور پسرهای محل مینشستند و میرفتند برای اغتشاشات.
گاهی چادری بودم و گاهی بی روسری
با آبوتاب از آن روزها حرف میزند و لحن صدایش پر است از شور نوجوانی اما هرچه جلوتر میرود از هیجان صدایش کم میشود تا میرسد به شهادت فوتبالیست محلهشان. همان بچه هیئتی محجوبی که تازهوارد تیم ملی شده بود و آن شب در راه برگشت از باشگاه، داغی سنگین بر دل خانواده و اهالی محل گذاشت. بغض گلویش را پر میکند. مادرش میگوید: «همیشه همینجوریه. دلش قدر گنجشکه و زود گریه ش میگیره.» میخواهد غرورش را حفظ کند. بغضش را قورت میدهد و فوراً حرف را عوض میکند. دوباره برمیگردد به شبهای دیماه و میگوید: «وقتی بچهها تعریف میکردند که شبها چهکارهایی میکنند. دلم میخواست با آنها بروم. بروم توی خیابان و حرف دلم را بزنم، اما اصلاً هیچ جوره نمیشد، نه من میتوانستم از خانه بیرون بیایم و نه اصلاً مثل آنها بودم. البته همیشه بدون روسری بیرون میرفتم اما محرم که میشد، چادر میپوشیدم. دلم میخواست با چادر به هیئت بروم. اصلاً ما خانوادهای هیئتی داشتیم و داییهایم از بسیجیهای محل بودند، اما همون قدر که چادر برایم جذاب بود، بیحجابی هم جذابیت داشت!»
برای خیابان برنامه داشتند؛ آنهم در دی ماه!
ذهن شلوغ فاطمه تا همین سال پیش، پر بود از تناقضها و تصمیمهای ناگهانی که خودش هم نمیدانست کدام درست است و کدام غلط اما روحش از کودکی صیقلخورده بود. هیئت و روضه و بازیگری در تئاتر آن هم نه هر تئاتری بلکه بازی در نقشهای رقیه و سکینه، همهوهمه جوری او را ساخته بودند که ظرف همین چند ماه انگار صدسال پختهتر شده و حالا دیگر مرز بین خوب و بد را خیلی بهتر میداند.وقتی میشنود، «فاطمه خانم داشتی از آن روزها میگفتی، بالاخره رفتی خیابان یا نه؟» یکه میخورد. با تردید نگاه میکند، اما وقتی مطمئن میشود که حرفهایش امانت میماند و نامی از او برده نمیشود، به حرف میآید. با اینکه صدایش میان هیاهوی بلندگوها گم شده اما بازهم تن صدایش را پایینتر میآورد. شاید خجالت میکشد و شاید هم میترسد. میگوید: «من که اجازه نداشتم شبها تنها از خانه بیرون بروم. اصلاً خانوادهام در حالت عادی هم اجازه نمیدادند، چه برسد به آن شرایط؛ اما آنقدر دوست داشتم بروم که قرار شد به مادرم بگویم میخواهم به خانه یکی از دوستانم که مادرم آنها را میشناخت بروم. قرارمان شد فردا ساعت ۶ عصر. هم میترسیدم و هم ناراحت بودم از اینکه به مادرم دروغ گفتهام. تا غروب با خودم کلنجار میرفتم. لباس پوشیده و آماده رفتن بودم، نمیخواستم کار بدی کنم. فقط میخواستم بروم و آنجا باشم؛ اما درست وقت رفتن، همه چیز عوض شد!»
وقتی دختر نوجوان ازاینرو به آن رو شد
فاطمه باز هم بغض میکند. هنوز هم مبهوت است از اتفاق آن شب. سالهای زیادی است تکواندوکار میکند. دان یک دارد و خوب میداند وقتی همه کودکی و نوجوانیات را میگذاری پای ورزش تا وارد تیم ملی شوی، یعنی چه؛ و خوب میداند که چقدر باید عاشق امام حسین باشی تا در هیئت، مدام از اینور به آنور بروی تا مهمانان امام حسین، تشنه نماند. فاطمه اینها را خوب میدانست و وقتی آن خبر به گوشش رسید، پاهایش شل شد. چهره آن جوانک که خادم هیئت بود، از جلوی چشمانش کنار نمیرفت. مگر میشد؟ به همین سادگی؟ یعنی او را شهید کردند؟ الان خانوادهاش چهکار میکنند؟ سؤالها همه ذهنش را پرکرده بودند؛ آنقدر پر که فاطمه نه آن شب و نه شبهای بعد از آن از خانه بیرون نرفت. «من کاری نکرده بودم اما مدام خودم را سرزنش میکردم که چرا میخواستم بیرون بروم. از آن جریان به بعد، دیگر دلم نمیخواست بدون روسری بیرون بروم. دوست نداشتم من را با آنها مقایسه کنند، با قاتلان شهید محله! هنوز چند ماه نگذشته بود که جنگ شد و گفتند باید به خیابان بیایید، این بار حتماً باید میرفتم. اصلاً نمیترسیدم. نه از موشکها نه از شهادت. فقط میخواستم بروم تا روی دشمن را کم کنم. بعضی شبها میرفتیم و الان هم بعضی شبها میآییم اما هروقت بیایم این پرچم را میگیرم. البته تا الان در همه تجمعات مهم و مراسم تشییع و… با مادرم رفتیم و باز هم میرویم.»
من فاطمهام! دختری مدافع وطن
روسری مشکی با گلهای سفید بابونه تا میانه پیشانیاش جلوآمده و با سنجاقی رنگیرنگی کنار گوشش فیکس شده. همان روسری قدیمی که وقتی نقش سکینه را بازی میکند، روی سرش مینشیند. همیشه چادری نیست و همیشه اینقدر روسریاش را محکم نمیبندد اما ماههاست که در کوچه و خیابان حجاب میکند و نمیگذارد روسری از سرش بیفتد. فاطمه حالا جانش برای پرچم میرود و شاید خیلی نتواند مسائل را تحلیل کند اما همینکه یکی پیدا میشود و از ایران بد میگوید، فوری زبان باز میکند به دفاع از کشورش و گفتن واقعیتهایی که از اسفند تا به امروز به چشم دیده است. ساعت از ۸ گذشته و فاطمه هنوز پر از انرژی است. میدان شلوغ و شلوغتر میشود. صدا به صدا نمیرسد. این پا و آن پا میکند. تقریباً همه دوستانش رسیدهاند. ۸ نفری میشوند. معمولاً با هم سر قرار میآیند و آنقدر خوش انرژیاند که میدان را مال خودشان میکنند. رقص پرچمهایشان با ریتم صدای بلندگوها، تغییر میکند و خودشان هم با صدای بلند همخوانی میکنند. کاملاً زنده و پویا. دقیقاً آنطور که باید باشند؛ مثل همه نوجوانهای هم سن و سالشان…#تجمعاتشبانه #ایران_قوی #جانفدا #جنگ 23:43 - 7 آبان 1405