iri@Nafisehkhanlari5 روز پیشراز پرچم داری دختری که برای اغتشاشات برنامه داشت
اندام لاغرش میان عبای سبزرنگ گم شده، اما بااینحال بزرگترین پرچم میدان را در آسمان میچرخاند. گاهی که دستهای نحیفش خسته میشود، پرچم را میدهد دست مادر، اما دلش طاقت نمیآورد و هنوز چند ثانیه نشده، دوباره پرچم را پس میگیرد. هرچه مادر میگوید «کمی استراحت کن، شب از دست درد خوابت نمیبرد» گوشش بدهک…نمایش بیشتر
@Nafisehkhanlari26 شهریور 1405۲۰۰ شب قرار شبانه و لباس عروسهایی که دوخته نشد
قبل از آن شنبه کذایی، چشمهایش عادت داشت به پارچههای سفیدی که نمنمک زیر دستان هنرمندش فرم میگرفتند، اما از آن روز به بعد، دیگر دلودماغ نداشت و هر لحظه، تصویری از کودکان میناب، رهبر شهید و صدها هموطن بیگناه پیش چشمانش رژه میرفت، پس وقتی حرف از میدان و خیابان شد، بند و بساطش را ریخت پشت ماشین و…نمایش بیشتر
@Nafisehkhanlari30 مرداد 1405وقتی واکسها پادرمیانی میکنند!
سرش را پایین میاندازد. ثانیهای مکث میکند و بعد دوباره فرچه براقکننده را تندتر و تندتر روی کفش حرکت میدهد. باآنهمه هیاهوی جمعیت، این صدای فرچه و بوی تیز واکس است که سرمان را پر میکند. از سکوتش میشود همه چیز را فهمید اما نیازی به حدس و گمان نیست، چون خیلی زود به حرف میآید.
@Nafisehkhanlari29 مرداد 1405خانوادهای که لج علی کریمی را درآورد
غنچه لبهایش دور پستانک شیشه شیری هماندازه صورت نقلیاش، حلقه شده و با ریتم نامشخصی تکان میخورد؛ گاهی تندتر و گاهی آرامتر اما در تمام مدت، چشمهایش رویهم قفل است و در خنکای هوای شبستان و در میان دستان مادربزرگ، به خواب شیرینی فرورفته…