فیلم‌هندی در میدان شهر جنگیپیچ خیابان را رد کردیم و پرچم‌ها آمدند توی دیدمان. دوباره قندها در دلم شهد و شربت شدند. این نوزده روز، همین‌که از دور پرچم‌های سر میله‌ها را می‌بینم، انگار مادر و پدر و فک و فامیلم جایی ایستاده باشند و قرار باشد بعد مدتی دوری ببینم‌شان؛ هرچه غم و ترس دارم یکهو از روی قلب و ذهنم پراکنده می‌شوند و حال و هوایم در لحظه، خوشی و امید و اطمینان می‌شود.با آدم‌های قبلا ناآشنا بی‌دلیل سلام و علیک می‌کنم و از فردا شبش دیگر آشنا محسوب می‌شویم. نه این‌که از آن آدم‌های سر و زباندار و برونگرا باشم؛ اتفاقا همیشه دوست داشته‌ام در سکوت، با درون خودم تنها باشم. اما با این قوم و خویش‌هایی که مثل فیلم‌هندی‌ها گم‌شان کرده بودم و تازه بعد از سال‌ها پیدا شده‌اند که نمی‌شود آدم خوش و بش نکند.
دیشب شماره یکی از آن‌ها را که چند شب است سلام و احوالپرسی می‌کنیم گرفتم. با ذوق شماره را ذخیره کردم؛ نه قصد داشتم به گروه مادرانه‌مان جذبش کنم، نه کارم از روی عذاب وجدان بود که «چرا ما آدم‌های مدرن، فردگرا شده‌ایم؟!» و چه و چه. دلم کشیده بود تا با این خواهرِ تازه‌یافته، چسبم را محکم کنم. اسمش را تایپ کردم و بعد برایش تک‌زنگ انداختم. اسپندی که روی منقل کنارمان ریخته بودند، ترق ترق ترکید.امشب تازه روی زیراندازمان جاگیر شده بودیم که از بین جمعیت دور میدان، دوباره چشم‌های براقش را دیدم. دو تایی جوری سر ذوق آمدیم و احوالپرسی کردیم که اگر بچه‌به‌بغل و پرچم‌به‌دست نبودیم، جا داشت برویم دور درخت سرو بغل خیابان، پیچ بخوریم و آواز بخوانیم. حال و احوال‌مان که تمام شد، سر چرخاندم سمت جمعیت. پرچم‌ها تاب می‌خوردند و «الله‌اکبر» و «بزن چه خوب می‌زنی» بود که در هوا پرواز می‌کرد.#مژده_پورمحمدی#دفاع_مقدس_سوم#جان_و_جهان#مدار_مادران_انقلابیدر جان و جهان هر بار یکی از مادران درباره چیزی سخن می‌گوید، از آفاق تا انفس...🚩💠 کانال ما در بله:https://ble.ir/janojahan💠کانال ما در ایتا:https://eitaa.com/janojahanmadaraneh
03:04 - 9 فروردین 1405
حماسه و مقاومت
زندگی

1 واکنش
34٫5k بازدید