پُلی که شهید شدفکر نمیکردم سرم را که بگذارم روی بالشت، چیزی که خواب را برایم سخت کند، داستان یک پُل باشد. بعد بغض کنم و گلویم درد بگیرد و اشکی از گوشه چشمم سُر بخورد و ردّ خیسیاش از صورت تا روی بالشت برسد.دیشب جایی وسط قلبم خالی شد. انگار تکهای از آن، زخمی و جاکند شده بود؛ درست مثل پل B1.روی…نمایش بیشتر
