آرزوی این کودک: «یک تکه نان، فقط یک تکه!»
دو روز است که ألما با قابلمهای خالی، ساعتها در صف توزیع غذا ایستاده اما هر بار، پیش از آنکه نوبتش برسد، غذا تمام میشود. گرسنگی آنقدر به الما فشار آورده که او و خانوادهاش برای زنده ماندن مجبورند علف بخورند.
گروه زندگی:«باورت میشه دیشب چی خوردیم؟ علف و پوست هندونه!» چشمهای دخترک مثل زیتونهای درشت فلسطینی است، سبز و تلخ! تلخی نگاهش حتی از پشت دوربین هم آدم را میسوزاند. روی لباسهایش چرک نشسته و دستهای سفیدش از کثیفی سیاه شدهاند. اسمش ألما السويسي است. این روزها حتی دوست ندارد به خودش در آیینه نگاه کند چه برسد به اینکه با چنین سر و وضعی جلوی دوربین بایستد و حرف بزند. اما الما پیش خودش فکر کرده اگر به دنیا بگوید از گرسنگی پوست هندوانه و علف خورده دنیا تکانی به خودش میدهد!گفتنش آسان نیست. وقتی میگوید، ته مانده غرورش له میشود. خودش دلش به حال خودش میسوزد. گریه میکند. گریه میکند و زیتون چشمهایش تلختر میشود! الما دو روز است که ساعتها در صف توزیع غذا، قابلمه به دست ایستاده. اما خیلی قبل تر از آنکه نوبت به او برسد غذا تمام شده. خواهر و برادرهایش در چادر گرسنه هستند. هر بار که دست خالی بر میگردد آنقدر گریه میکنند تا خوابشان ببرد. صورت استخوانیاش را در هم میکشد و رو به دوربین میگوید:«ما کجاییم؟ واقعا کجاییم؟ اسرائیل به جونمون افتاده و آوارهمون کرده. میریم سمت تکیهها میگن غذا تموم شد، کجا بریم؟ از وقتی جنگ شروع شده درست و حسابی غذا نخوردیم. وقتی میرم خونه خواهر و برادرهام غذا میخوان اما تکیه چیزی نداره، بهشون میگم از کجا براتون بیارم؟ حس بدبختی و گدایی بهم دست داده دلم میخواد از این وضع بمیرم!»
آرزوی بچههای هم سن و سال او چه میتواند باشد؟! جدیدترین عروسک بازار؟ کنسرت خواننده محبوبشان؟! یا یک تولد بزرگ با لباس پرنسسی؟! اما آرزوی ألما سادهتر از همه اینهاست:یک تکه نان! حتی خشک، حتی مانده و بیات. خانواده الما آنقدر خوششانس نبودند که در بین کمکهای بشر دوستانه یک کیسه آرد نصیبشان شود. کمکها آنقدر محدود هستند که خیلیها مثل آنها همیشه دست خالی برمیگردند. البته اگر اسرائیل امانشان بدهد و زنده برگردند. از چادرشان مدام صدای گریه میآید. بچهها طاقت این حجم از گرسنگی را ندارند. پوست چسبیده به استخوان شدهاند از بس چیزی نخوردند. ترفندهای مادرانه دیگر جواب نمیدهد، صدای قار و قور شکمهایشان آنقدر بلند است که سرشان به هیچ بازیای گرم نمیشود. همین چند وقت پیش، به قدری گرسنه بودند که پدر الما مجبور شد چند تکه لباس و وسایلی که داشتند را بفروشد و یک وعده غذا بخرد. یک وعده غذا فقط به اندازه آنکه تا صبح نمیرند!
در آن صورت ۷ یا ۸ ساله یک زن ۴۰ ساله را میشود دید. یک دنیای کودکانه که جنگ پختهاش کرده. الما آستین پارهاش را نشان دوربین میدهد:«پدرم حتی یک شکل هم پول ندارد. هیچ چیز نداریم. ببین لباسم پاره است حتی نخ و سوزن نداریم! گناه من چیه؟! من خیلی خوشگل بودم خیلی تمیز بودم. الان نببین به چه حال و روزی افتادم.»دوباره اشکهای دخترک از باغ زیتون چشمهایش سر ریز میشود. سرمه چشمهایش صورتش را سیاه میکنند. مادرش برایش سرمه کشیده الما از آن صورت خاک گرفته و استخوانی که جنگ برایش ساخته احساس حقارت میکند. مادر برایش سرمه کشیده تا بگوید هنوز هم زیباست، هنوز هم دختر کوچکش شبیه پری قصههاست. حتی اگر قصهها اینجا هیچوقت پایان خوشی نداشته باشند.#غزه #کودک#قحطی#اسرائیل#ایران 16:26 - 8 خرداد 1404