همه مردهای این روستا رفتند؛ از ۱۲ ساله تا ۷۰ ساله
جنگ که شروع شد، در آبچنار زیلایی انگار قرار نبود مردی در روستا بماند؛ از نوجوان ۱۲ ساله تا پیرمرد ۷۰ ساله، هرکس توان رفتن داشت، راه جبهه را در پیش گرفت. چوپانها گله را رها کردند، کشاورزها زمین را گذاشتند و رفتند و روستا ماند و زنهایی که باید زندگی را در نبود مردان خانه ادامه میدادند.
خبرگزاری فارس، چهارمحال و بختیاری| آبچنار زیلایی، روستایی در چهارمحال و بختیاری، سالهای ۱۳۵۹، ۱۳۶۰ و ۱۳۶۱ را طور دیگری به یاد دارد؛ سالهایی که خبر جنگ هنوز با تلفن همراه و شبکههای اجتماعی به خانهها نمیرسید، جادهها و امکانات ارتباطی امروز وجود نداشت و فاصله روستا با جبهه، فقط یک فاصله روی نقشه نبود. اما وقتی خبر جنگ رسید، مردان روستا منتظر نماندند تا جنگ به خانههایشان نزدیک شود.وقتی روستا یکباره بیمرد شدصبحهای روستا پیش از جنگ با زمین و دام و گله آغاز میشد. چوپان راهی چرا میشد، کشاورز سر زمین میرفت و مردان هرکدام دنبال زندگی خودشان بودند؛ اما جنگ که شروع شد، مسیر زندگی بسیاری از آنها تغییر کرد.در روایت اهالی، یکی ۱۲ ساله بود، یکی جوان، دیگری میانسال و بعضی هم به ۷۰ سالگی رسیده بودند؛ اما مقصد برای همه یکی بود. جوانی که باید دنبال کار و زندگی خودش میرفت، راه جبهه را انتخاب کرد. چوپانی که گلهاش را میشناخت و هر روز با دامهایش سر و کار داشت، گله را به دیگری سپرد و رفت. کشاورز هم زمین را رها کرد و راهی شد.جنگ برای آنها یک خبر از شهری دور نبود؛ تصمیمی بود که باید در همان روستا و همان خانه برایش تصمیم میگرفتند، و نتیجه، تصویری بود که امروز وقتی دربارهاش حرف میزنند، هنوز غیرعادی به نظر میرسد؛ روستا ماند و زنها!گلهها ماندند، زمینها ماندندمردها که رفتند، زندگی متوقف نشد. گلهها باید نگهداری میشدند، زمینها باید اداره میشدند و خانهها باید میچرخیدند. زنهایی که تا آن روز بخش دیگری از زندگی را در کنار مردان خانواده پیش میبردند، حالا بار بیشتری از زندگی را به دوش میکشیدند.
پشت هر اعزام، یک خانه قرار داشت؛ مادری که فرزندش را بدرقه کرده بود، همسری که چشمانتظار بود و کودکانی که شاید معنای جنگ را نمیفهمیدند، اما جای خالی مرد خانه را بهخوبی حس میکردند.در آبچنار زیلایی، رفتن مردان فقط یک تصمیم شخصی نبود؛ اثرش تا داخل خانهها و زمینها و گلهها میرفت.از ۱۲ ساله تا ۷۰ سالهشاید عجیبترین بخش روایت آبچنار زیلایی همین فاصله سنی باشد. ۱۲ ساله تا ۷۰ ساله؛ فاصلهای که امروز تصورش برای بسیاری دشوار است.در روایت اهالی، نوجوانان کمسنوسال هم خودشان را از این جریان جدا نمیدیدند. در سوی دیگر، مردانی بودند که سالها از جوانی فاصله گرفته بودند اما آنها هم راه جبهه را انتخاب کردند.برای روستایی که امکانات ارتباطی آن روز را نداشت، تصمیم به رفتن از دل خبرهای لحظهای شبکههای اجتماعی یا تصاویر جبهه در تلفن همراه شکل نگرفته بود. خبر جنگ با همان امکانات محدود آن روزها میرسید، اما تصمیمها در همان خانههای روستایی گرفته میشد.روستایی که خبر جنگ را از نزدیک زندگی کردامروز فاصله میان یک روستای دورافتاده و یک اتفاق در نقطهای دیگر از کشور، با یک تلفن همراه از بین میرود؛ اما در سالهای آغاز جنگ، چنین چیزی وجود نداشت.با این حال، بنا بر روایت اهالی آبچنار زیلایی، مردان روستا یکی پس از دیگری راهی جبهه شدند؛ آنقدر که تصویر روستا برای مدتی بیشتر از آنکه با حضور مردان شناخته شود، با جای خالی آنها به یاد میآید.این روایت فقط درباره کسانی نیست که رفتند؛ درباره کسانی هم هست که ماندند.زنهایی که باید نبود مردان خانواده را در زندگی روزمره جبران میکردند و همزمان چشمانتظار خبری از جبهه میماندند.
درِ خانهها هنوز قصه دارددههها گذشته است، اما وقتی امروز پای صحبت اهالی مینشینی، جنگ هنوز در خاطره خانهها حضور دارد.اهالی میگویند اگر در خانههای روستا را باز کنی، کمتر خانهای را میتوان پیدا کرد که جنگ سهمی در سرنوشت آن نداشته باشد؛ خانهای که شهید، جانباز، رزمنده یا ایثارگر دارد.یعنی برای آبچنار زیلایی، دفاع مقدس فقط یک فصل در کتاب تاریخ نیست؛ بخشی از حافظه خانوادگی روستاست.نام یک شهید، خاطره یک رزمنده، جانبازی یک مرد یا سالهایی که پدر و برادر در جبهه بودهاند، هنوز در خانوادهها روایت میشود.«بچههایمان هنوز جنوباند»روایت اهالی حتی به خاطرات سالهای جنگ محدود نمیشود. آنها وقتی از آن روزها حرف میزنند، پیوند میان نسلهای مختلف و خاطره دفاع از کشور را هم به یاد میآورند و میگویند هنوز هم فرزندانشان را در همان مسیر دفاع از کشور تصور میکنند.شاید همین جملهها نشان میدهد چرا قصه این روستا فقط یک خاطره قدیمی نیست؛ روایتی است که هنوز برای مردمش زنده است.
آبچنار زیلایی را اگر فقط روی نقشه ببینی، یک روستاست؛ اما اگر پای حرف مردمانش بنشینی، تصویر دیگری از آن میبینی: روستایی که در سالهای آغاز جنگ، بنا بر روایت اهالی، مردانش از نوجوان ۱۲ ساله تا پیرمرد ۷۰ ساله راه جبهه را در پیش گرفتند.چوپانها گله را گذاشتند، کشاورزها زمین را و خانوادهها چشمانتظار ماندند. مردها رفتند و زنها ماندند؛ اما زندگی در روستا ادامه پیدا کرد.و شاید خاصترین تصویر آبچنار زیلایی همین باشد؛ روستایی که در سالهای آغاز جنگ، سهم خود از دفاع را نه با شعار و حرف، بلکه با خالی شدن خانهها از مردانش پرداخت؛ از ۱۲ ساله تا ۷۰ ساله.
بمنظور دسترسی پایدار به اخبار و مطالب ما، آخرین نسخه اپلیکیشن خبرگزاری فارس را میتوانید از اینجا و در فروشگاههای «کافه بازار» و «مایکت» دانلود و نصب کنید. 08:47 - 10 مهر 1405