رویداد ملی روایت نویسی "آقا رضای معصومه"
بابا فقط یکبار رفت کربلا، آن یک بار هم پیادهروی اربعین، یکی از آن سالهای سردش. حسابی سرما خورده بود. پایش که به ایران رسید عفونت هم به ریههایش رسیده بود.یکی دو روزی بود که رسیده بود، اما استراحت نکرد، دوباره نشست پشت فرمان ماشین و رفت دنبال یک لقمه نان حلال. مامان زنگ زد که خبری از برگشت بابا نیست، رفته و گوشیاش را هم جا گذشته.اضطراب نشست به جانمان. جلال گفت: "نگران نباشید، پیدایش می کنیم". حرفش را باور کردیم، دلمان آرام گرفت. همیشه وقتی چیزی می گفت پای حرفش می ایستاد. با هم رفتیم دنبالش، توی مسیرهایی که فکر می کردیم ممکن است از آنها گذر کند. راست می گفت، پیدایش کردیم. کنار یک خیابان خلوت ماشین را زده بود کنار و پشت فرمان نشسته بود و به سختی نفس می کشید. آن سرماخوردگی کوچک که سوغات کربلا بود حالا تبدیل شده بود به اژدهای ذات الریه که نفس های بابا را یکی یکی میبلعید. رساندیمش بیمارستان.
بستری شدنش را دیدیم. لولهگذاریش را تماشا کردیم. عملیات احیایش را... خط ضربان قلبش که صاف شد در عوضش کمرهایمان شکست.من ماندم و کودک در شکمم که از نالههای من به خود می پیچید و یک خبر سیاه که باید به جای بابا به خانه می بردیم.جلال نشست جای بابا و با همان ماشین برگشتیم. درست در هیبت بابا بود، فقط جوانتر. توی راه ساکت بودیم و غمزده. شانههای ستبرش افتاده بود اما سرش را بالا نگه می داشت.آهی کشید و گفت: خیلی زحمتکش بود... راست می گفت. بابا خیلی زحمتکش بود. درست مثل خودش.به خانه که رسیدیم همه سراغ بابا را گرفتند. من که لال شده بودم. این جلال بود که رفت یک دیس بزرگ برداشت و شروع کرد به چیدن خرماها. شیون بالا گرفت. همه خیمه زدیم اطراف مامان و جلال هم سایه شد روی سرمان، با همان هیبت بابا. بچه ام که به دنیا آمد من بودم و حسرت دیدن بچهام در آغوش بابا، اما جلال که بغلش کرد دلم آرام گرفت. جلال تو گوشش اذان گفت، به جای بابا...
16:01 - 21 اردیبهشت 1404