به رسم دختران حیدر
رسیدم به بیت درها را که دیدم، انگار سینهام شکست تو پشت هیچ دری نبودی.
یادم هست آن سحرگاهِ زخمی... خبر را که شنیدم، دنیا از ابروانم پایین ریخت. نه برای اینکه رهبری رفته بود، برای اینکه پدرم رفته بود. پدری که همیشه فکر میکردم یک روز میرسم به دستانش، میگویم حلال کن... نشد. همیشه حسرت با من ماند.
آمریکای عالمخوار... با خود گفتی با رفتنش، زنها به خانههاشان برمیگردند؟ نمیدانستی او در همان کوچههای بنبست هم به زنها یاد داد چطور تاریخ را جابهجا کنند؟حالا من آن دخترم. نه با چادرِ گریه، با دستانی که دیگر روی زانو نیست.پدر، حلال... دیدارت حلال
11:12 - 1 خرداد 1405