صدای انفجار هم که میآید، بازهم این خانه پر از خنده بچههاست
در روزهایی که صدای انفجار از دور و نزدیک شهر شنیده میشود و اضطراب در خانهها میچرخد، در یکی از خانههای خیابانهای تهران چند ساعت از روز شکل دیگری دارد؛ جایی که چند کودک دور میزهای کوچک مینشینند، قصه گوش میدهند، نقاشی میکشند و بیخبر از اخبار سنگین بیرون، دنیا را با رنگهایشان دوباره میسازند.
گروه فرهنگ خبرگزاری فارس: درِ خانه که باز میشود، اول صدای خنده میآید؛ خندههایی که با صدای انفجار چند کوچه آنطرفتر عجیب به نظر میرسند. چند جفت کفش کوچک دم در ردیف شده و از داخل خانه صدای دویدن بچهها میآید. داخل که میروم، چند کودک از سالن میدوند سمت اتاقی که بیشتر شبیه یک پارک کوچک خانگی است؛ چند میز کوتاه، کاغذهای رنگی، آبرنگ، اسباببازی و گوشهای هم یک سرسره کوچک. بچهها از آن بالا میروند و با جیغ و خنده پایین میآیند. بیرون از این خانه، شهر هنوز در حال تجربه روزهایی پراضطراب جنگ است؛ از دور و نزدیک صدای انفجار و موشک میآید، مردم در کوچهها با اضطراب رفتوآمد میکنند، پیامهای نگرانکننده روی گوشیها میچرخد، اما اینجا، در این خانه، چند ساعت از روز شبیه پناهگاهی کوچک برای بچههاست.
روشنک هوشیارگر، فعال فرهنگی و تهیهکننده مستند، وسط اتاق ایستاده و با لبخند بچهها را نگاه میکند. خودش میگوید همهچیز از همان روزهای اول شروع شد؛ روزهایی که اضطراب آرامآرام وارد خانهها شده بود. او میگوید: «خودم خیلی حالم بد بود، مخصوصاً وقتی خبر شهادت رهبرمان را شنیدم. اما یکدفعه به خودم گفتم نمیشود این حال بد را به بچه منتقل کنم. زندگیهایمان همینطور هم مختل شده. اگر اضطراب ما به بچهها منتقل شود، کار سختتر میشود.»
*وقتی قصه جای اضطراب را گرفت
ماجرا از یک تجربه ساده شروع شد. چند روزی که بچهها بیشتر در خانه بودند، او شروع کرد برایشان کتاب خواندن. چند ساعتی از موبایل فاصله گرفتند؛ چند ساعتی که به قول خودش «انگار صداهای بیرون دیگر مهم نبود.» «باور میکنید؟ آن چند روز اصلاً یادمان رفته بود صدایی هست. بچهها غرق قصه بودند. حال خودم هم خیلی بهتر شد.» همانجا بود که تصمیم گرفت این تجربه را بزرگتر کند. پیامی در گروه دوستانش گذاشت و گفت هر کس دوست دارد، بچهاش را بیاورد تا با هم قصه بخوانند و نقاشی بکشند. میگوید اول کمی تردید داشت: «بالاخره خانه یک حریم شخصی است. گفتم خدایا، من به نیت خیر این کار را میکنم، هر کس خواست بیاید.»
*روز اول؛ نگاههای محتاط
روز اول، بچهها با احتیاط وارد خانه شدند. بیشترشان کنار مادرهایشان نشسته بودند و به هم نگاه میکردند. پسر پنج ساله خودش اما خیلی زود یخ فضا را شکست. با لباس عیدش جلوی در میدوید و هر بار که زنگ میخورد، با ذوق در را باز میکرد. دختر سه و نیم سالهاش هم بچهها را به اتاق خودش دعوت میکرد: «بیاین با ما دوست بشین، بیاین تو اتاق ما.» کمکم اتاق پر شد. میزهای کوچک با کاغذهای سفید پر شد و آبرنگها دستبهدست میچرخیدند. یکی از بچهها، دختر هفتسالهای به نام فاطمهسادات بود که اولش حاضر نبود به جمع بپیوندد. با موبایلش گوشهای نشسته بود و میگفت حوصله ندارد و نمیخواهد بازی کند. اما کسی چیزی به او نگفت. هوشیارگر با لحن بچگانهای به او گفت: «اگر دوست داشتی، میتوانی بیایی پیش ما.» چند دقیقه بعد، وقتی خواهرش شروع به نقاشی کرد، آرام از جایش بلند شد و کنار او نشست. «گفت خاله، من و خواهرم میخواهیم یک نقاشی مشترک بکشیم.»
*نقاشیهایی از ایران
کاغذها کمکم پر شد از رنگ. بعضی بچهها گل کشیدند، بعضی خانه، بعضی هم پرچم ایران. یکی از بچهها هم موشکی کشیده بود و زیرش نوشته بود: «موشک جواب موشک.» برای خود هوشیارگر هم این جمله غافلگیرکننده بود. «میبینید بچهها چقدر همه چیزها را متوجه میشوند، حتی وقتی ما فکر میکنیم نمیفهمند.» قرار بود برنامه از ساعت دو تا چهار باشد، اما ساعت پنج شده بود و هنوز بچهها حاضر نبودند از بازی دل بکنند. مادرها یکییکی میآمدند و با خنده و کمی زور بچهها را میبردند. بعضیها اما ماندند تا افطار. آن روز کیک و شیرینی آماده بود و همسرش هم برای خانوادهها حلیم گرفته بود. فضای خانه بیشتر شبیه یک مهمانی کوچک شده بود.
*دوستی که بعد از ۲۸ سال پیدا شد
از آن روز به بعد، پیامها شروع شد. مادرها میپرسیدند: «امروز هم برنامه کتابخوانی پابرجاست؟ بچهها را بیاوریم؟» یکی از جالبترین اتفاقها همان روزهای اول افتاد. هوشیارگر ویدئویی از برنامه گرفت و در گروهها منتشر کرد. کمی بعد پیامی دریافت کرد. فرستنده نوشته بود: «شما خانم هوشیارگر هستید؟» وقتی جواب داد بله، طرف مقابل گفت: «من دوست دبستانی شما هستم.» دوستی که ۲۸ سال از او خبر نداشت. همان روز دست بچههایش را گرفت و آمد. «خیلی صحنه قشنگی بود. اصلاً فکر نمیکردم این کار باعث چنین دیداری شود.»
*تجربهای که از لبنان و سوریه آمد
هوشیارگر پیش از این هم تجربه کار با بچهها را داشته؛ اما نه در ایران. چند سال پیش با کودکان لبنانی و سوری که درگیر جنگ بودند کار کرده بود. «کار دستیهایشان را جمع میکردم، با آنها نمایشگاه میزدیم. دو هفته هم در سوریه هر روز برای بچهها برنامه داشتم.» شاید همان تجربهها باعث شده حالا هم بداند چطور باید با بچهها در روزهای اضطراب حرف زد. او میگوید نباید ترس را مستقیم به بچه منتقل کرد. «نباید مدام درباره جنگ حرف زد. بچهها اگر اطلاعات غلط بگیرند، بیشتر میترسند. باید آرامش را حفظ کنیم.»
*وقتی انفجار نزدیک بود
او خودش هم البته لحظات سختی را تجربه کرده است. چند کوچه بالاتر از خانهشان، در یکی از روزهای ابتدایی درگیری، انفجاری رخ داده بود. «با بچهها در پاسیو بازی میکردیم که یکدفعه سقف تکان خورد و صدای انفجاری از نزدیک آمد. سریع رفتیم داخل خانه.» همان لحظه فکرهای زیادی از ذهنش گذشت. «با خودم گفتم اگر یک روز من نباشم، بچهها باید بتوانند خودشان را جمع کنند. پس باید قوی بزرگ شوند و فرهنگ شهادت را یاد بگیرند.» با این حال تأکید میکند قوی بودن به معنی ترساندن بچهها نیست. برای همین تلاش میکند برنامههایش شبیه یک روز عادی باشد: قصه، نقاشی، بازی و گاهی بیرون رفتن.
*بچهها باید همدیگر را ببینند
در این چند روز، این جمع کوچک برای خودش تبدیل به یک حلقه دوستی شده است. حالا وقتی بچهها وارد خانه میشوند، مستقیم سراغ میز نقاشی میروند یا از سرسره بالا میروند. دیگر خبری از آن نگاههای محتاط روز اول نیست. وقتی از او میپرسم اگر بخواهد یک توصیه به مادرها بکند، کمی مکث میکند. بعد آرام میگوید: «مامانها نباید خودشان را در خانه حبس کنند. اگر اضطراب ما غالب شود، جنگ روانی دشمن پیروز شده.» او معتقد است بچهها باید همدیگر را ببینند، بازی کنند و زندگی عادی را تجربه کنند؛ حتی در روزهایی که شهر حال و هوای عادی ندارد. «بچه وقتی همسن خودش را ببیند، حالش بهتر میشود. این تنهایی برایشان خیلی سخت است.»
*چند ساعت زندگی عادی
این روزها که تعداد بچهها بیشتر شده و امکان برگزاری آن در منزل سخت شده است، روشنک هوشیارگر هر روز از ساعت ۲ تا ۴ عصر در کانال خود برای بچهها قصه میگوید. همچنین هر روز ساعت ۴ تا ۶ عصر روبهروی حسینیه یزدیها در خیابان دولت موکبی برپا کرده؛ برای کودکان قصه میگوید و همراهشان کاردستی درست میکند و فرهنگ شهادت و مقاومت را به آنها میآموزد و نسلی قوی و آگاه تربیت میکند. شاید در روزهایی که اضطراب در شهر میچرخد، همین چند ساعت قصه و نقاشی، کوچکترین اما واقعیترین شکل مقاومت باشد؛ مقاومتی برای حفظ آرامش کودکانی که باید یاد بگیرند حتی وقتی خبرها سنگین است و صدای انفجار شنیده میشود، هنوز هم میشود کنار هم نشست، رنگها را روی کاغذ پخش کرد و دنیا را دوباره، با دستهای کوچک، کمی روشنتر کشید. پایان پیام/#جنگ #بچهها #موشک 09:57 - 19 اسفند 1404