از دکترای اقتصاد تا کارگری آمازون؛ مهاجرانی که هویت‌شان ربوده شد

برای بسیاری از ایرانیان، مهاجرت به غرب نماد موفقیت و پیشرفت است، اما ابوالقاسمی روانشناس می‌گوید که وقتی واقعیت‌های اجتماعی، فردگرایی و بیگانگی فرهنگی خود را نشان می‌دهند، آن آرمان‌شهر فرومی‌ریزد و بااین‌حال غرور و شرم، اعتراف به شکست و بازگشت به وطن را دشوار می‌کند و مهاجر را در چرخه‌ای از نارضایتی و بی‌هویتی نگه می‌دارد.
گروه فرهنگ خبرگزاری فارس: در ادامه روند بررسی تجربه‌های روانی و فرهنگی مهاجرت، سراغ سید طاها ابوالقاسمی، روان‌شناس، رفتیم تا درباره پدیده «پشیمانی از مهاجرت» و دشواری اعتراف به شکست در میان مهاجران ایرانی گفت‌وگو کنیم.

* وقتی آرمان‌شهر مهاجرت فرو می‌ریزد

فارس: آیا مراجعینی داشتید که پس از مهاجرت با مشکلات روحی و روانی روبه‌رو شده و حتی قادر به اعتراف به سختی‌های خود نبوده‌اند؟ ابوالقاسمی: حداقل با ۲۰ نفر صحبت کرده‌ام که چنین تجربه‌ای داشته‌اند. این افراد به کشورهایی مانند آلمان، کانادا، انگلیس، ایتالیا و ترکیه مهاجرت کرده بودند. برخی از آن‌ها بازگشته‌اند و برخی دیگر هنوز خارج از کشور زندگی می‌کنند اما از شرایط خود ناراضی و پشیمان‌اند. این موضوع معمولاً از آنجا ناشی می‌شود که مهاجرت و زندگی در خارج از کشور در ذهن بسیاری از افراد نوعی آرمان‌شهر تلقی می‌شود. زمانی که فرد به آن کشورها می‌رود و می‌بیند شرایط آن‌چنان هم بهتر از کشور خودش نیست، اگر بخواهد به این واقعیت اعتراف کند، درواقع باید بپذیرد که تصویر آرمانی‌اش شکسته است. این برای او دشوار است، زیرا احساس می‌کند زحماتش برای رسیدن به یک وضعیت خیالی و نه واقعی، بی‌نتیجه مانده است. از سوی دیگر، این اعتراف ممکن است باعث شود در نگاه اطرافیانش، به‌ویژه کسانی که تشویقش کرده بودند یا حتی مخالف مهاجرتش بودند، وجهه‌اش را از دست بدهد؛ بنابراین بسیاری از افرادی که به هر طریقی مهاجرت کرده‌اند، ترجیح می‌دهند درباره سختی‌ها و واقعیت‌های زندگی در آن کشورها سکوت کنند.
۴ MB
نمونه‌های این مسئله را می‌توان در میان چهره‌های مشهور نیز دید؛ کسانی که در ایران شهرت و موقعیت خوبی داشتند اما پس از مهاجرت، به دلیل ساختارهای فرهنگی و اقتصادی متفاوت، با مشکلات جدی مواجه شدند. از نظر روان‌شناختی، باید گفت که اعتراف به سختی‌ها یا بازگشت، در ذهن بسیاری از این افراد معادل با «شکست» است. چون مهاجرت برایشان یک هدف ارزشمند و نماد موفقیت بوده و وقتی آن تصویر فرو می‌ریزد، احساس سرخوردگی و ناکامی طبیعی است. برای نمونه، تعدادی از این افراد سالانه برای انجام خدمات درمانی یا آموزشی، از جمله دندان‌پزشکی، به ایران بازمی‌گردند. دست‌کم دو نفر از این ۲۰ نفر که من می‌شناسم هر سال برای درمان دندان‌هایشان به ایران می‌آیند و سپس به کانادا بازمی‌گردند. این بازگشت‌های مکرر نشان می‌دهد که در زندگی خارج از کشور نوعی نارضایتی یا ناکامی وجود دارد که باعث می‌شود همچنان برای برخی نیازهای اساسی، به وطن خود وابسته بمانند.

* فردگرایی در غرب و بیگانگی فرهنگی برای ایرانیان

فارس: شما گفتید با حدود ۲۰ نفر صحبت کرده‌اید که در مهاجرت با مشکلات روحی و اجتماعی مواجه شده‌اند. با این حال، چرا این افراد با وجود آگاهی از این وضعیت برنمی‌گردند؟ ابوالقاسمی: ببینید، این سؤال کاملاً بینارشته‌ای است. اگر بخواهم صرفاً بر اساس داده‌های روان‌شناختی به آن پاسخ دهم، یک‌سویه خواهد بود، چون ابعاد جامعه‌شناختی و حتی تاریخ تحلیلی معاصر ایران هم در آن دخیل است. در واقع باید بررسی کرد که در طول تاریخ اجتماعی ما چه گذشته که ذهن ایرانی به این سمت رفته که «غرب» و «فرهنگ غربی» را نوعی آرمان‌شهر یا اتوپیا بداند؛ جایی که اگر نرویم، عقب‌مانده تلقی می‌شویم. افرادی که من با آن‌ها صحبت کرده‌ام، اغلب تحصیل‌کرده بودند. شاید یکی دو نفرشان استثنا بودند، اما تقریباً همه‌شان در طبقه دانشگاهی یا علمی قرار داشتند. انگیزه اولیه آن‌ها معمولاً این بود که در آن کشورها منابع علمی غنی‌تر و امکانات پژوهشی یا حرفه‌ای بیشتری وجود دارد و رشته یا تخصصشان در ایران کمتر مورد توجه قرار می‌گیرد. برای مثال، یکی از آشنایان من دانشجوی دکترای اقتصاد بود. با همین شعار رفت آلمان که در آنجا بتواند در زمینه تحصیلی خودش فعالیت کند. اما اکنون در آمازون کار می‌کند و شغلش هیچ ارتباطی با رشته تحصیلی‌اش ندارد. در ابتدا می‌گفت برای بورسیه و پیشرفت علمی می‌رود، اما در عمل نه‌تنها به هدفش نرسید، بلکه از فضای علمی هم فاصله گرفت.
۵ MB
یا مثلاً کسانی که به کانادا رفته بودند، بیشتر در حوزه‌های درمان، پرستاری یا فناوری فعالیت داشتند. بسیاری از آن‌ها به تشویق همسرانشان یا برای تحصیل فرزندانشان مهاجرت کردند. اما در تماس‌هایی که بعدها با من داشتند، صادقانه اعتراف می‌کردند که حتی از نظر اجتماعی هم دچار نگرانی‌اند. می‌گفتند نگران روند اجتماعی‌شدن فرزندانشان هستند، چون ساختار اجتماعی در آن کشورها شبیه ایران نیست. در ایران روابط اجتماعی، هنجارهای خانوادگی و صمیمیت در ارتباطات وجود دارد، اما در آنجا جامعه به‌شدت فردگرا (Individualist) است. خانواده‌محوری و تعاملات عاطفی صمیمانه در روابط روزمره تقریباً وجود ندارد. از سوی دیگر، مسئله دوری از خانواده و فراق طولانی هم هست که خودش فشار روانی قابل‌توجهی ایجاد می‌کن؛ بنابراین هرچند از نظر ظاهری در کشورهای پیشرفته زندگی می‌کنند، اما در لایه‌های عمیق‌تر ذهن و روان، با احساس بیگانگی، دلتنگی و نارضایتی مزمن مواجه‌اند. فرض کنید انسانی که برای رسیدن به یک ارزش والا، سال‌ها تلاش کرده و حالا درمی‌یابد آن ارزش در واقع توهمی بوده یا سر او کلاه رفته است، طبیعی است که نتواند به‌سادگی شکست را بپذیرد. حتی اگر حقیقت برایش روشن شده باشد، اعتراف به شکست برایش بسیار دشوار است. به همین دلیل نباید انتظار داشت که این افراد به‌راحتی بیایند و چنین اعترافی کنند.
اگر بخواهم با ادبیات روان‌شناختی توضیح بدهم، در اینجا با یک هیجان خاص مواجه هستیم که به آن «هیجان شرم» می‌گویند. این همان هیجانی است که فرد در دوران کودکی، وقتی معلم از او در کلاس سؤالی می‌پرسید و او پاسخ اشتباه می‌داد، تجربه می‌کرد؛ حالتی که صورت سرخ می‌شود، گردن عرق می‌کند و انسان دلش می‌خواهد در زمین فرو برود. در چنین شرایطی، افراد برای فرار از این هیجان شرم، معمولاً آن را انکار می‌کنند. به‌جای اینکه بگویند «من اشتباه کردم» یا «آنجا آن‌طور که فکر می‌کردم نبود»، سعی می‌کنند با فخرفروشی یا حتی بروز جلوه‌هایی از خودشیفتگی این احساس را پنهان کنند. گاهی وانمود می‌کنند که وضعیتشان هنوز خوب است یا در سطح بالایی زندگی می‌کنند، در حالی‌که واقعیت چیز دیگری است. در واقع، این رفتار نوعی سازوکار دفاعی برای سرکوب هیجان شرم است. به همین دلیل است که حتی زمانی که حقیقت را می‌دانند، حاضر نیستند آن را بیان کنند؛ چون اعتراف به اشتباه برایشان به‌معنای از دست دادن تصویر آرمانی و شکستن غرور شخصی و فرهنگی‌شان است.

* غرور فرهنگی و شرم؛ موانع بازگشت مهاجران ایرانی

فارس: مهم‌ترین موانع روانی و فرهنگی در مسیر اعتراف به شکست و بازگشت مهاجران ایرانی چیست؟ ابوالقاسمی: به نظر من، نخستین مانع، پیش‌زمینه‌های فرهنگی است. در ناخودآگاه بسیاری از ایرانی‌ها، تصویری از خود به‌عنوان یک انسان مهم و بزرگ وجود دارد. چنین فردی نمی‌تواند بپذیرد که شکست خورده است. او با خود می‌گوید: «من این‌همه پیشینه فرهنگی، تاریخی و هنری دارم، پس چطور ممکن است شکست بخورم؟» این نوع غرور ملی در جای خود ارزشمند است، اما وقتی مانع پذیرش واقعیت می‌شود، کارکرد ناسالم پیدا می‌کند. از سوی دیگر، در تربیت و فرهنگ ایرانی، هیجان شرم (Shame) معمولاً به‌جای مسئولیت‌پذیری پرورش داده می‌شود. یعنی ما یاد نگرفته‌ایم که شکست را به عنوان بخشی از مسیر رشد ببینیم. سبک‌های فرزندپروری ناسالم و تعاملات فرهنگی معیوب باعث می‌شود که فرد شکست را معادل نالایق بودن (Incompetence) بداند. به‌ویژه در نسل‌های دهه‌های ۶۰ و ۷۰، سیستم تربیتی به‌گونه‌ای بود که احساس نالایقی و شرم مضاعف در افراد نهادینه می‌شد. بسیاری از مهاجران فعلی از همین نسل‌اند. در ذهن ناخودآگاه آن‌ها این باور وجود دارد که اگر برگردند، یعنی نالایق بوده‌اند و خانواده و اطرافیانشان دیگر به آن‌ها احترام نخواهند گذاشت. از سوی دیگر، ما گرفتار یک فرایند آرمانی‌سازی (Idealization Process) درباره غرب و فضای فرهنگی آن هستیم. در ذهن بسیاری از ایرانی‌ها، غرب همیشه به‌عنوان الگوی پیشرفت و ارزشمندی تعریف شده است. این تفکر از دوران قاجار و جریان روشنفکری آن زمان آغاز شد؛ همان‌طور که جلال آل‌احمد هم در کتاب روشنفکران به آن اشاره کرده است.
در نتیجه، ذهن ایرانی ناخودآگاه چنین باور ناسالمی را در خود دارد: اگر کسی به غرب برود، حتماً انسان ارزشمندی است؛ پس اگر من از آنجا سرشکسته و دست‌ خالی برگردم، حتماً مشکل از من است، نه از آنجا. این دو عامل غرور فرهنگی و آرمانی‌سازی غرب باعث می‌شوند مهاجر شکست‌خورده نه بتواند در کشور مقصد بماند و نه بتواند با آرامش به وطن بازگردد. از سوی دیگر در بحث فرهنگی، ایرانی‌ها از نظر تعلق خاطر به جغرافیا جزء ملت‌های پیشرو هستند. شما کمتر ملتی را پیدا می‌کنید که تا این اندازه برای سرزمین خود ارزش قائل باشد و آن را بخشی از هویت خویش بداند. این نوع نگاه، ریشه در پیشینه تاریخی و فرهنگی ما دارد. در نتیجه، در جوامعی که این احساس تعلق ضعیف‌تر است، افراد راحت‌تر با مفهوم «بازنگشتن» کنار می‌آیند، چون احساس گسست هویتی برایشان کمتر آزاردهنده است. اما در مورد ایرانی‌ها این‌گونه نیست؛ برای آن‌ها این گسست بسیار سنگین و آزاردهنده است.

* احساس بیگانگی و خدشه‌دار شدن هویت

فارس: ماندن در کشوری که برای فرد نامطلوب است و در عین حال بازنگشتن به کشور خود، از نظر روانی چه پیامدهایی دارد؟ ابوالقاسمی: برای پاسخ به این سؤال، اجازه بدهید با یک مثال توضیح دهم. فرض کنید فردی در محیطی زندگی و کار می‌کند که مدام او را از خود نمی‌دانند. در چنین محیطی فرد احساس «بیگانگی» می‌کند و به‌تدریج احساس هویت او خدشه‌دار می‌شود. در واقع، هویت هر فرد از مؤلفه‌هایی مانند شغل، خانواده، علایق، ویژگی‌های روانی و اجتماعی تشکیل می‌شود. مثلاً فردی در ایران بازیگر است، تحصیلاتش مشخص است، خانواده و شبکه دوستی‌اش را دارد، و همه اینها بخشی از هویت او هستند. اما وقتی مهاجرت می‌کند، هیچ‌یک از این مؤلفه‌ها را با خود نمی‌برد. در بسیاری از کشورها مدارک تحصیلی دیگر کشورها به رسمیت شناخته نمی‌شود یا با آزمون‌های خاصی پذیرفته می‌شود. از نظر شغلی هم معمولاً جایگاه قبلی فرد به رسمیت شناخته نمی‌شود. خانواده و دوستان هم معمولاً در کشور مبدأ می‌مانند. بنابراین، ارکان هویتی فرد یکی‌یکی زدوده می‌شوند. وقتی این ارکان از بین می‌روند، فرد دچار «هویت‌زدایی» می‌شود و در نتیجه اختلالات روان‌شناختی مختلفی ممکن است بروز کند؛ مثل اضطراب، افسردگی، فرسودگی شغلی و اجتماعی. اگر این وضعیت طولانی شود، حتی ممکن است فرد به اختلالات شدیدتری مثل Psychosis (سایکوز) برسد، یعنی جایی که ارتباط او با واقعیت قطع می‌شود. یا ممکن است به افسردگی‌های سنگین دچار شود. حالا اگر این وضعیت را بگذاریم کنار محیطی که مدام او را تحقیر می‌کند و هیچ حمایتی از او نمی‌شود، طبیعی است که روند فروپاشی روانی‌اش تشدید شود. چنین فردی نه‌تنها نمی‌تواند هویت جدیدی بسازد، بلکه همان بقایای هویت سابقش هم تخریب می‌شود.

* نوسان میان شرم و سرخوردگی

فارس: در چنین شرایطی، آیا بازگشت به کشور می‌تواند درمانگر باشد یا خود به تداوم چرخه نارضایتی و افسردگی منجر می‌شود؟ ابوالقاسمی: به نظر من، این چرخه معیوب یا همان Loop باطل باید شکسته شود. فرد باید برگردد و شروع کند به بازپروری هویت خود. اما نکته اینجاست که چنین فردی در یک تعارض روانی گرفتار است: او میان دو هیجان متضاد شرم (Shame) و سرخوردگی (Frustration) در نوسان است. اگر به کشور برگردد، احساس شرم می‌کند؛ چون باید بپذیرد که در آرمان خود شکست‌خورده است. اگر هم بماند، دچار سرخوردگی مداوم می‌شود. این جابه‌جایی مداوم بین شرم و سرخوردگی، نوعی Cognitive Dissonance (ناهمخوانی شناختی) در او ایجاد می‌کند که خودش هم به تشدید اضطراب و افسردگی می‌انجامد. در واقع، او از پذیرش شکست فرار می‌کند و تا زمانی که این فرار ادامه دارد، نه در کشور مقصد آرامش پیدا می‌کند و نه در درون خود.
فارس: از دید یک روان‌شناس، فرد چه زمانی باید بپذیرد که مهاجرتش موفق نبوده و تصمیم به بازگشت بگیرد؟ ابوالقاسمی: پاسخ این سؤال بستگی دارد به اینکه فرد با چه هدفی مهاجرت کرده، به کدام کشور رفته و با چه شرایطی زندگی می‌کند. از نظر من زمانی فرد باید بپذیرد که مهاجرتش موفق نبوده و برگردد که اهدافش در مهاجرت شفاف نبوده یا در تحقق اهداف شفاف خود شکست خورده است. ما معمولاً اهداف را به سه دسته تقسیم می‌کنیم؛ کوتاه‌مدت، میان‌مدت و بلندمدت. هرکدام از این اهداف زمان‌بندی خاص خود را دارد. فرد باید پیش از مهاجرت بداند که هدفش دقیقاً چیست و بعد در بازه‌های زمانی مختلف بررسی کند که آیا به آن اهداف نزدیک شده یا نه.اگر در بازه‌های تعیین‌شده نتواند به اهداف خود برسد، باید بپذیرد که شکست خورده است. این پذیرش البته کار ساده‌ای نیست، چون پذیرش شکست، شجاعت می‌خواهد. اما به هر حال، شکست هم بخشی طبیعی از روند زندگی انسان است. همه ما در حوزه‌های مختلف شکست را تجربه می‌کنیم. به نظر من، کسی که شکست خود را می‌پذیرد و تصمیمش را بازنگری می‌کند، انسان شجاع و واقع‌نگری است.

* نمایش زندگی مهاجرتی در قالب بسته‌بندی جذاب

فارس: شما در صحبت‌هایتان اشاره کردید که برخی مهاجران سعی می‌کنند زندگی خود در خارج از کشور را بهتر از واقعیت نشان دهند. این موضوع از نظر شما چه معنایی دارد و چرا چنین رفتاری میان آن‌ها رایج است؟ ابوالقاسمی: ما در مباحث بازاریابی دو مفهوم بسیار کلیدی داریم؛ یکی Packaging (بسته‌بندی) و دیگری Marketing (فروش و بازاریابی). مشاهده من درباره مهاجرانی که با آن‌ها مواجه بوده‌ام این است که وجه مشترک بسیاری از آن‌ها همین دو نکته است. یعنی تلاش می‌کنند کالای نامرغوب زندگی خود در غرب را با بسته‌بندی زیبا و جذاب عرضه کنند و در واقع، یک زندگی سخت، بی‌هویت یا حتی مفتضحانه را به‌شکلی آراسته به اطرافیانشان بفروشند. برای نمونه، یکی از افرادی که می‌شناختم مدتی به یک کشور خارجی سفر کرده بود و بعد به دلایلی (از جمله ریپورت شدن) مجبور به بازگشت شد. او با افتخار تعریف می‌کرد که در آن کشور اصلاً معتاد وجود ندارد. من پرسیدم: «یعنی هیچ‌کس مواد مخدر مصرف نمی‌کند؟» گفت: «نه، فقط همه سیگار می‌کشند! از بچه‌ دوساله گرفته تا آدم شصت هفتاد ساله!» این یک پارادوکس بسیار ساده و کودکانه است. کسی که به سیگار معتاد است، به هر حال گرفتار اعتیاد است؛ فقط نوع ماده و اثراتش متفاوت است. اما او با افتخار این حرف را می‌زد و اطرافیانش هم بدون توجه به تناقض، می‌گفتند: «چقدر خوب!» درحالی‌که واقعیت را در قالبی خوش‌رنگ و لعاب می‌فروخت.
یا نمونه‌ دیگر، فردی بود که به آلمان مهاجرت کرده بود. همان‌طور که در ابتدای گفت‌وگو اشاره کردم، این شخص در ایران در یکی از بهترین دانشگاه‌های علوم‌انسانی تحصیل می‌کرد و با رؤیای پیشرفت علمی و بورسیه‌شان به آلمان رفت. اما اکنون کارگر شرکت آمازون است و هیچ ارتباطی میان تحصیلاتش و کار فعلی‌اش وجود ندارد. بااین‌حال، با فخر فروشی می‌گفت: «من اینجا ماهی دو جفت کتونی اورجینال می‌خرم!» در حالی که در یک واحد ۵۰ متری تنها زندگی می‌کرد، از تحصیلش جا مانده بود و تنها کاری فیزیکی انجام می‌داد. در واقع، او نداشتن هویت، خستگی، تنهایی و بی‌ثمر بودن زندگی‌اش را پشت برند کفش و ظاهر مصرفی پنهان کرده بود. مثال دیگر، شخصی بود که در کانادا زندگی می‌کرد. با رضایت می‌گفت: «اینجا هیچ‌کس با هیچ‌کس کاری ندارد.» من پرسیدم: «یعنی اگر کسی به مشکل بخورد، کسی به کمکش نمی‌آید؟» گفت: «نه، نه، این دخالت است!» گفتم: «پس اگر کسی جلوی چشم دیگران از کسی دزدی کند، دیگران مداخله نمی‌کنند؟» گفت: «نه، اینجا همه به حریم شخصی دیگران احترام می‌گذارند.» او این را به‌عنوان یک فضیلت تعریف می‌کرد، درحالی‌که در فرهنگ ما، بی‌تفاوتی نسبت به دیگران نوعی ناهنجاری اخلاقی و انسانی تلقی می‌شود. این‌ها همه مصادیق همان «بسته‌بندی زندگی فروپاشیده» هستند. آدم‌هایی که شاید از درون احساس پوچی، غربت، بی‌هویتی یا فشار روانی دارند، سعی می‌کنند این واقعیت تلخ را در قالب ظاهری زیبا و فریبنده به دیگران بفروشند تا نه‌تنها خود را فریب دهند، بلکه تصویری مطلوب از زندگی‌شان برای اطرافیان بسازند. پایان پیام/#مهاجرت #پشیمانی_از_مهاجرت #اعتراف #سلبریتی #کانادا #ترکیه #بازگشت_به_وطن #به_خانه_برگردیم #فرنگ
19:13 - 4 آبان 1404
فرهنگ
اندیشه

3 بازنشر12 واکنش
35٫5k بازدید



5 پاسخ

@OnlyGOD13594 آبان 1404
در پاسخ به
چیزی سختی نیستخیلی هم کار خوبی کردهمنم دکتری دارمو در یک کار بسیار بسیار پایین تر مشغولماز بی مغزی و بی عرضگی من و شما و اون نیست بلکهفقط از بی عرضگی مسئولین هست

@Alireza1234 آبان 1404
در پاسخ به
بنده خدا من فوق لیسانس مهندسی مکانیک گرفتم و جزو استعداد درخشان دانشگاه‌هام بودمالآن دارم توی مقطع ابتدایی درس میدم 😔

@Madi8574 آبان 1404
در پاسخ به
موفقیت به تحصیلات عالی و مزیت های اجتماعی و فرهنگی و مهاجرت و...نیس بلکه افرادی می شناسم که با کمترین تحصیلات و خانواده فقیر در همین ایران بهترین موقعیت های شغلی و اجتماعی دارن بلکه کارآفرین هم هستن اگه کسی با مدرک دکتری البته بستگی داره چه دکترایی داشته باشه در ایران نتونه موفق بشه در هیچ جای دنیا …نمایش بیشتر

تصویر نمایه‌ی ‌علی‌
@iFARS4 آبان 1404
در پاسخ به
فقط دوست دارم بدونم خاوری اونطرف چطور زندگی میکنه؟! واقعاً یه لحظه نگرانش شدم 🤣

تصویر نمایه‌ی ‌امیر سلیمانی‌
@amirsoleimani4 آبان 1404
در پاسخ به
چرا جدیدا اینقدر خبر ضد مهاجرت میرین با شعار که کار درست نمیشه