سهم ما از آقا، حالا فقط یک عکس است
چهل روز از خاکسپاری آقای شهید گذشته، اما بعضی داغها انگار همین حالا از تنور درآمدهاند؛ مثل نگاه آقا یوسف که میان هیاهوی موکبهای مشهد، جایی دور خیره شد و گفت: «سهم ما از آقا، حالا فقط یک عکس است...» این جمله را روز شهادت امام رضا(ع) شنیدم؛ روزی که میدان شهدا از صدای دمامهای جنوب و قدمهای خادمان سراسر ایران پر بود و روی قریببهاتفاق موکبها عکس آقای شهید خودنمایی میکرد.
فارس- مشهد- جیران مهدانیان؛ «سهم ما از آقا، حالا فقط یک عکس است...» آقا یوسف این را گفت و نگاهش را جایی دور دوخت. چند ثانیه سکوت کرد؛ انگار خودش هم هنوز با این جمله کنار نیامده بود. بعد آرام گفت: «خدا آقاسید مجتبی را برایمان حفظ کند.»این جمله را روز شهادت امام رضا(ع) در میان موکبهایی شنیدم که میدان شهدا را به تکهای از همه ایران تبدیل کرده بودند. هنوز یک هفته تا چهلمین روز خاکسپاری اقای شهید مانده بود؛ اما داغ نبودنش در حرفهای آقا یوسف و نگاه خیلیهای دیگر، تازه و سنگین بود. حالا که به چهلمین روز خاکسپاری رهبر شهید رسیدهایم، آن جمله بیشتر از همیشه در ذهنم مانده است.آقا یوسف با حدود ۵۰ نفر از بچههای هیئت به مشهد آمده بود. بعضی از خادمان موکب، مرزبان بودند؛ آمده بودند چند روزی خدمت کنند و بعد دوباره به پستهایشان برگردند. برای خدمت به زائران امام رضا علیه السلام آمده بودند اما پس ذهنشان آقای شهید را میگذراندند. مردی که برای ایران ایستاد و حالا همه ایران برایش ایستادهاند.
«هر جا ایستادهاید، آنجا را مرکز عالم بدانید»همین هفته قبل، میدان شهدا در روز شهادت امام رضا(ع)، شبیه مشایه اربعین شده بود. موکبها قدمبهقدم قد کشیده بودند و آدمها جلویشان صف بسته بودند.چشم که میچرخاندی، نام شهرها را میدیدی؛ از مازندران و تهران و البرز تا بوشهر و شهرهای جنوبی. انگار میدان شهدا، شهری شده بود به وسعت همه ایران. بوی قورمهسبزی البرزیها با عطر غذاهای جنوبی در هم میپیچید و هر چند قدم، لهجهای تازه به گوش میرسید.کنار موکب بوشهریها، پیر و جوان و کودک، سنج و دمام به دست گرفته بودند. دوربین موبایلم را با گوشه روسری تمیز میکردم که اولین ضربه دمام بلند شد. پسری جوان و قدبلند جلوتر از همه ایستاده بود. آفتاب جنوب پوستش را سوزانده و زنجیری در گردنش برق میزد. آنچنان با تمام وجود دمام میزد که یاد جمله رهبر شهید افتادم: «هر جا ایستادهاید، آنجا را مرکز عالم بدانید.»جوان درست همانجا، میان میدان شهدا، در مرکز عالم ایستاده بود. دو کودک هم بر سر یک دمام با هم کلنجار میرفتند و با چشم و ابرو نوبتشان را به یکدیگر یادآوری میکردند. صدای سنج و شیپور و دمام در هم پیچیده بود و من چند دقیقه فقط ایستادم و گوش شدم.
از دعای یک مادر تا عمود ۱۱۸۶پشت موکب، میان دیگهای بزرگ غذا و کیسههای برنج، آقا یوسف را پیدا کردم. قصه موکبشان را از مادرش شروع کرد؛ مادری که شهید داده بود و سالها پیش او را با ویلچر به حرم امام رضا(ع) برده بود.دست مادر را گرفته و گفته بود: «مادر، تو مادر شهیدی. دعا کن بتونم برای زائرای امام حسین کاری کنم. یه چیز دیگه هم توی دلمه؛ دعا کن امام رضا بطلبه اینجا هم بتونم نوکری کنم.»اولین قدم، تهیه آبسردکن برای زائران اربعین بود؛ اما وقتی قرارداد را بست، پولی برای پرداخت نداشت. آن شب، خودش را به حرم رساند؛ ضریح را در آغوش گرفت، اشک شد، حرف زد و از امامش خواست راه را باز کند.دو ماه نگذشته بود که هزینه آبسردکن کامل فراهم شد. بعد، کمکهای مردمی رسید؛ اجاق، دیگ و دیگر وسایل موکب تهیه شد و با همین نذورات، در زمینی خاکی در مسیر نجف به کربلا، حوالی عمود ۱۱۸۶، حسینیهای ساختند.
سهم ما از آقای شهید ایرانآقا یوسف یک بطری آب برداشت و به سمتم گرفت: «این هم از کربلا آمده.» بطری را باز کردم. صدای «مای بارد» عراقیها دوباره در گوشم پیچید.مشایه امسال عراقیها هم عکسهای آقا را به موکبهاشان زده بودند. سهم آنها هم از آقای شهید، تنها عکس بود. عکسهایی که قدمبه قدم مشایه را پر کرده بود.حرفمان که به رهبر شهید رسید، نگاه آقا یوسف جایی دور ماند. گفت: «امسال هم به خاطر امام رضا آمدیم و هم به خاطر آقا.» مکث کرد و آرام گفت: «سهم ما از آقا، حالا فقط یک عکس است...»همین یک جمله برایم کافی بود تا بفهمم داغ او، داغ یک عکس نیست؛ داغ مردی است که روزی در قاب تصویر دیده میشد و حالا همان قاب، بخشی از خاطرات آدمها شده است.
هنوز جایتان خالیست...
چهل روز از خاکسپاری رهبر شهید گذشته است و شاید هنوز برای بسیاری، پذیرفتن جای خالی او آسان نباشد.آن روز، در میان موکبهای میدان شهدا، خادمانی بودند که از جنوب آمده بودند، مرزبانانی که چند روزی لباس خدمت پوشیده بودند و مردی مثل آقا یوسف که بخشی از دلش را در یک قاب عکس نگه داشته بود.وقتی از موکب بیرون آمدم، یکی از خادمان ظرف غذایی به دستم داد. آقا یوسف هم چند بطری آب در کیسهای گذاشت و به دستم سپرد. درب ظرف را باز کردم. بوی غذای جنوبی زیر بینیام دوید؛ تند بود و من عاشق غذای تند. اما چیزی که با خودم از آن میدان آوردم، نه غذا بود و نه بطری آب.صدای دمامها بود و نگاه آقا یوسف و جملهای که هنوز بعد از چهل روز در گوشم مانده است: «سهم ما از آقا، حالا فقط یک عکس است...» عکسی که برای خیلیها، حالا بخشی از یک داغ بزرگ است.
17:59 - 29 مرداد 1405