با برداشتن روسری به دشمن پیام دادم!
بعد از جنگ رفته بودیم میدان صادقیه و محفل گفتگو آنجا شکلگرفته بود. یک روز یک خانمی آمد و گفت من به احترام شما با روسری آمدم اما...
گروه زندگی: محفل گفتگو ما را یاد شهید دکتر سید حسن حسینی میاندازد. یاد مردی که میخواست با گفتگو، درد مردم را بشنود و از هیچ کاری برای خدمت به مردم دریغ نمیکرد. اما در همین محفل آدمهایی آمدند و رفتند که زندگیشان زیرورو شد. روایتهای این گزارش به نقل از خانم برنا، از همکاران محفل گفتگو است که در این سالها پرتلاش با مجموعه همراهی کرده است.
هدفتون ایرانه؟
«یک روز خانمی آمد و گفت: «میخوام ببینم شما اینجا چچیکارمیکنید؟!» بعد حجابش را نشان داد و گفت: «من به احترام شما روسری سسر کردمو ااومدماینجا. اگر دارید برای ایران کار میکنید منم هستم. اگر هدفتون ایرانه من هم با شما هستم. من یه اشتباهی کردم و اون این بود که با برداشتن روسریام یه پیام به دشمن دادم که ایران رو نمیخوام! حالا میخوام کنار شما تلاش کنم و ااشتباهمو جبران کنم.» برنا ادامه میدهد: «این خانم همین که جایی دیده بود بدون تعصب و تحکم وجود دارد که پپایکارآمده دلش میخواست او هم تلاش کند و تا آخرش با ما ماند. آمد با من دست داد و از آن به بعد جزئی از محفل شد.»
خدمت حتی به بچههای ترنس...
برنا از تکه کلام دکتر حسینی میگوید و اینکه میگفتند باید برای مردم «گوش» باشیم. برنا میگوید: «من بهوضوح میدیدم کسی که یک جلسه میرفت و میآمد محفل، چقدر آرامش روانی پیدا میکرد. مردم ما نیاز دارند کسی به حرفشان گوش بدهد. اجازه بدهد مردم دردشان را بگویند. ما حتی با توجه دقیق دکتر حسینی برای بچههای ترنس این اواخر، یک اتوبوس سفارش دادیم آوردند کنار پارک دانشجو که لااقل اینها بهجای پارک و گوشه خیابان داخل این اتوبوس باشند.»
از ۱۳ سالگی تنها بود...
برنا خاطرات تکه، تکه زیادی دارد. از دختری میگوید که در یک خانواده آسیبدیده بزرگ شده بود و خیلی آسیبها داشت. «تعامل خوبی که در محفل با او شد، توجه درستی که دکتر به او کردند باعث شد این آدم به کل عوض بشود و حتی این آخر مدیریت برنامه استاد دستش بود. اینجا آدمها میآمدند و پای حرفهای صادقانه و بیتعصب دکتر حسینی، عوض میشدند چرا که محفل واقعاً ادعای عجیبی نداشت. فقط میخواست کنار مردم باشد و دردشان را با یک گوش شنوای فعال بشنود. گفتگو بستری بود که ما با نیازسنجی به آن رسیدیم و تحول آدمها و عوضشدن حالشان نشان میداد راه درست است.»
ما رو تو گونی میکنید؟!
برنا میخندد و میگوید: « بعضیها اولش که میآمدند میگفتند «شما ما رو توی گونی میکنید اگه حرف بزنیم، نقدی کنیم»، اما جالبیاش اینجا بود کسانی که از قبلتر آمده بودند خودشان میگفتند نه اینجا آزادی بیان است. بیایید راحت نقد کنید و حتی یک جاهایی وقتی کسی تازه میآمد و شروع میکرد بدوبیراه گفتن و اینکه گرانی و اختلاس است و...خود همین اعضای محفل جوابش را میدادند. چرا که قبلتر از این با بحثهای خوب دکتر حسینی ذهن و فکرشان روشن شده بود.»
من رای...میدم!
یکی دیگر از تأثیرات گفتگو که برنا از آن میگوید «انتخابات» است. «به جرئت میتوانم بگویم همه کسانی که میآمدند محفل میگفتند ما رای نمیدهیم. اما بعد از یک مدت، خودشان پیگیر این بودند به چه کسی رأی بدهند بهتر است و از آن فاز رای سفید و رأی ندادن کاملاً فاصله گرفته بودند».
ما حرف زدن را خوب بلدیم اگر گوش شنوایی باشد
حرفهای برنا یک قطره از اقیانوس است. چند خاطره کوتاه از یکدنیا روایت است. روایتهایی که نشان میدهد مردم ما اهل حرفزدن هستند. درد را میفهمند اما گوش شنوا را هم میشناسند. قطعاً حرفزدن مشکل اصلی را حل نمیکند اما ذهنی که آگاه است بهراحتی فریب نمیخورد و بهراحتی دردش را فریاد نمیزند.#اغتشاشات#جهاد_تبیین#محفل_گفتگو#ایران_قوی 20:31 - 27 بهمن 1404