با من از مادرشدن حرف نزنید!
«بچه؟! بچه که اصلاً! با اینکه همه بچههای فامیل عاشق من بودند و هی میآمدند دورم اما من بچهدوست نبودم. هی به مامان غر میزدم برای چه چهارتا بچه آورده توی این دنیا؟!» مرضیه سهرابی مهمان مادرانه شده است.
گروه زندگی: مرضیه سهرابی، از آن آدمهای واقعی دور و بر ماست. از همانهایی که از همه چیز یکخرده در وجودشان هست. نه رومی، رومی است نه زنگی، زنگی. همان قدر که برای خریدن لاک برند وقت میگذارد خانه اش را هم موکب حضرت زهرا میداند و همان قدر که بچهدارشدن برایش کارکردن برای امامزمان است، تفریح و خرید و میز چله چیدنش هم به راه است. اما جالبترین قسمت زندگیاش همانجایی است که از نخواستن همه اینها تعریف میکند. او هیچوقت دختر ازدواجی نبود. خودش میگوید: «بیست سالم بود. به مامان میگفتم من سیساله بشوم شاید ازدواج کنم. دلم میخواهد درس بخوانم و پیشرفت کنم. بچه؟! بچه که اصلاً! با اینکه همه بچههای فامیل عاشق من بودند و هی میآمدند دورم اما من بچهدوست نبودم. هی به مامان غر میزدم برای چه چهارتا بچه آورده توی این دنیا؟! ما رفاه خوبی هم داشتیم اما باز هم فکر میکردم بچه آوردن باعث میشود پیشرفت آدمها به بنبست بخورد».
عشق با بوی جزوه دانشجویی!
اما دست روزگار این دختر پر غرور را هم سر سفره عقد نشاند. خاطره ازدواج مرضیه سهرابی شکل رمانهای عاشقانه است: «جزوه ردوبدل کردن تازه باب شده بود توی دانشگاه. همسرم هم که دلش پیش من گیرکرده بود یکبار، دو بار، سه بار آمد جزوهام را بگیرد و من ندادم! دفعه آخری یکوقتی آمد که جزوه دقیقاً توی دستم بود و دیگر بهانهای نداشتم. اما قبل از دادن جزوه اسم کوچکم را خطخطی کردم که نفهمد. نگو این دانشجوی عاشق هم رفته این یک خط را زیر آفتابگرفته و اسم مرا خوانده است. خلاصه که این عشق دانشجویی وقتی به خانوادهها رسید با سد مخالفت پدرم روبرو شد. آخرش مرحوم حاجآقا( پدربزرگم) پادرمیانی کرد. او هم در جوانی عاشق شده بود و ناکام مانده بود. حالا میخواست با وصلت ما قلب خودش و ما را یکجا آرام کند.»
کربلا نه! من میروم ترکیه...
زندگی مرضیه سهرابی روی ریل افتاده بود. از بچه اول که میپرسم درباره سه سال بچه نخواستنش میگوید. او صادقانه میگوید که دلش نمیخواست بچه بیاورد و پیشرفتش را عقب بیندازد. اما بالاخره بعد از سه سال با همسرش که عاشق بچه بوده تصمیم میگیرند خانوادهشان را بزرگتر کنند. مرضیه میگوید: «من وقتی دختردار شدم انگار یکبار دیگر خودم را به دنیا آوردم! آن آدمی که خیلی منمن میکرد و دنیا دورش میچرخید حالا مادر شده بود. همسرم خیلی مراعاتم را میکرد و من هم کمکم دستم آمد که باید صد خودم را بگذارم.» بچهها با خودشان نعمتهایی میآورند که با چشم دیدنی نیست. سارا جان هم بزرگترین هدیه خدا به مرضیه بود وقتی آن سفر کربلا پیش آمد. قصهاش را مرضیه سهرابی اینطور تعریف میکند: «دخترم یک سال و نیمه شده بود. همسرم گفت بیا یک سفر زیارتی برویم کربلا. اما من زیر بار نمیرفتم. میگفتم مرا ترکیه پیاده کنید و خودتان بروید زیارت. حتی بهانه میآوردم که بابا اسیر بوده و از عراق دلخوشی ندارم. ولی همهاش حرف بود... من میترسیدم!»
با چادر مشکل داشتم!
ته دلم میدانم ترسهای مرضیه از کجاست. اما باز میپرسم و او میگوید: «میترسیدم چون میدانستم امام حسین با همه دنیا فرق دارد. میدانستم اگر بروم زیارتشان دیگر همان آدم سابق نمیشوم. باید حرمت خیلی چیزها را نگه دارم. میترسیدم که نتوانم، اما خدا خواست و رفتیم و من آدم دیگری شدم. قلبم را در بینالحرمین دست خود حضرت سپردم و از آن وقت دیگر مسیر زندگیام طور دیگری پیش رفت.» مرضیه ادامه میدهد: « همسرم دلش میخواست من چادری باشم. اما من شناخت نداشتم و گاهی سر این چیزها چالش داشتیم. اما بعد از آن سفر رفتم تحقیق کردم تا به پذیرش برسم و همینها مسیر زندگیام را عوض کرد. به جایی رسیدم که حتی محبت رهبری هم توی دلم زیاد شد.»
خلا درونم یکهو پر شد!
«یکبار رهبری در تلویزیون سخنرانی داشت و فرمودند برای فرزندآوری کمتر از ده سال وقت مانده است. من همانجا یک هدف تازه توی زندگیام پیدا کردم».قبل از آنکه سهرابی خاطرهاش را تمام کند از او میپرسم چطور میشود به یکباره آدم عوض بشود و هدفش بشود بچهدار شدن؟«راستش را بگویم. من خیلی کارها توی زندگیام کردهام. ماهواره دیدهام، شل حجاب و اهل آرایش بودهام. با همه این آزادیها همیشه درونم یک خلأ داشتم. اصلاً چیزی نبود که بگویم راضی شدهام. اما وقتی به بچهداری رسیدم انگار قلبم آرام شد. مغزم دست از تقلا کشید. این هدفی بود که میخواستم. چیزی که راضی نگهم میداشت. همین حالا هم از خودم میپرسم کسانی که هدفشان فقط دنیایی است چطور زندگی میکنند؟! خسته نمیشوند؟! من با بزرگ کردن این بچهها پیش خودم فکر میکنم روز ظهور که برسد دستخالی نیستم. حداقل میگویم من یک جان داشتم آن را هم فدای ظهور شما کردم با متولد کردن ۵ بچه».
به دنیای قیچی و پارچه خوش آمدید!
مرضیه سهرابی جز اینکه با بچهدارشدن راه درستش را پیدا کرده است او حالا یک مادر خیاط حرفهای و مدرس شناخته شده ایست که در آموزشگاههای بزرگ و معتبر هم تدریس میکند. از دنیای پارچه و متر و قیچی از او میپرسم: «وقتی دختر خانه بودم مامانم بهزور مرا کلاس خیاطی فرستاد. پارچههای گران میخرید که بدوزم و تشویق شوم. بعد که دوست و آشناها دیدند چه خوب میدوزم مشتری شدند. بعد از چند سال دوختودوز هم به تدریس روی آوردم. همزمان از لحاظ حرفهای هم خودم را ارتقا میدادم. تهران دوره میدیدم و...و بالاخره سال 98 بهصورت رسمی از آموزشگاههای بزرگ دعوت به تدریس شدم. انگار دنیا هی از من میخواست خودم را ارتقا بدهم و من هم همراه شده بودم. بعدازاین هم یک کلاس خلاقیت ترکیبی برای سنین ۷ تا ۱۷ سال دایر کردم. کلاسی که همه جور هنری تویش بود اما نه بهصورت تخصصی بلکه با چاشنی خلاقیت خود هنرجو».
خرج این ۵ تا بچه چه میشود؟!
از بچههایش میپرسم و اوضاعواحوال زندگیاش؛ حرفهایی میزند که شیرین است: «بابای بچهها در یک شرکت خصوصی کار میکند. صبح میرود و ده شب میآید. همه میگویند تو کوتهفکری که همسرت امنیت شغلی ندارد و ۵ تا بچه آوردهای. اما من میگویم آینده این بچهها دست من نیست. اصلاً مگر پادشاه ایران با آنهمه دارایی چطور از دنیا رفت؟! دنیا با او چهطور تا کرد؟! ما باید یاد بگیریم و باورکنیم این دنیا محل رنج ماست. حالا من خودم رنجم را اختیاری کردهام. با پنج تا بچه! تازه این رنج شیرینی زیادی دارد.»
خانم خیاط، مدیر لحظههای کوچک اما مهم!
مرضیه سهرابی این روزها با تدریس خیاطی، مادر موفقی است که از هر انگشتش یک هنر میریزد اما او ویژهترین هنرش را مدیریت در مادری میداند: « همین امروز صبح خستهوکوفته از شیردادن شبانه یک نوزاد دوماهه بیدار شدم که دیدم دختر ۴ساله ام لباسش را خیس کرده. برق رفته بود و ترسیده بود برود دستشویی. تا مرا دید شروع کرد ببخشید گفتن. شببیداری و خستگی به مغزم هجوم میآورد اما برای یکلحظه نفس عمیق کشیدم و بهجای دعوا، بغلش کردم. اینجور کنترلکردن در لحظه، بهترین حس مادری است برایم.» #مادری_خیاطی #تحول_ #امام_حسین #امام_زمان 17:04 - 22 مهر 1404