آدم‌هایی که حتی پای چوخه اعدام هم دست از شوخی برنداشتند

چند قدم بیشتر با مرگ فاصله نداشت؛ جوخه اعدام آماده شلیک بود، اما طیب حاج‌رضایی و محمداسماعیل رضایی هنوز دست از شوخی برنداشته بودند. یکی نگران اقتدارش بود و دیگری حتی مأمور قرائت حکم را به خنده می گرفت.
گروه فرهنگ_حماسه و مقاومت: شاید ذهنیت همه از جوخه اعدام یک تصویر ثابت باشد؛ طنابی که به گردن متهم می‌افتد، پاهایی که از ترس می‌لرزد و صدایی که در آخرین لحظات به التماس می‌افتد. اما گاهی پای چوبه دار هم می‌شود شوخی کرد، خندید و حتی دیگران را به خنده انداخت؛ به‌خصوص اگر جرم متهم، عشق به امام خمینی (ره) باشد.
من محمداسماعیل رضایی‌ام، اشتباهی اعدامم نکنید!طیب حاج رضایی و محمد اسماعیل رضایی به جوخه اعدام که می‌رسند، تازه محمد اسماعیل سر شوخی را باز می‌کند و می‌گوید: آقا طیب! کجایی؟ نمی‌بینمت! طیب جواب می‌دهد: می‌خواستی کجا باشم؟محمداسماعیل ادامه می‌دهد: جایی نری‌ها، کارت دارم!طیب که در تمام این سال‌ها مرشد و بزرگ‌تر جمع بوده، حتی اینجا هم نمی‌خواهد اقتدارش را از دست بدهد. می‌گوید: زیاد حرف نزن، خیال می‌کنن ترسیدی!اما محمداسماعیل دست‌بردار نیست: ترسیده باشم، ترسیدم دیگه! رسیدیم به آخر دنیا. داریم دار فانی رو وداع می‌گیم. یه خرده ترس داره دیگه؛ بی‌هیچی نیست!طیب از این حرف‌ها خنده‌اش می‌گیرد. محمداسماعیل هم که انگار منتظر همین لحظه بوده، با رضایت می‌گوید: دیدی؟ باز خندیدی!
مردی که مرگ را به شوخی گرفتاین شوخی‌ها، در شرایطی که چند قدم بیشتر با مرگ فاصله ندارد، تنها گوشه‌ای از روحیه خاص محمداسماعیل رضایی است؛ مردی که شاید نامش زیر سایه شهرت طیب حاج‌رضایی کمتر شنیده شده باشد، اما زندگی‌اش پر از قصه‌هایی است که او را از یک مبارز مذهبی فراتر می‌برد. برای شناخت حاج‌اسماعیل، باید از پای چوبه دار فاصله گرفت و به کوچه‌ها و محله‌های جنوب شهر تهران رفت؛ به قهوه‌خانه‌های بازار، میدان خراسان و خانه‌هایی که شب‌های جمعه چشم‌انتظار او بودند. آنجا می‌شود مردی را پیدا کرد که در کنار مبارزه و ایستادگی بر سر اعتقاداتش، دل‌نگران نان و زندگی مردم هم بود.
مردی که نگران نان مردم بودماجرا از روزهایی شروع می‌شود که تلویزیون تازه به تهران آمده بود. بعضی از قهوه‌خانه‌ها تلویزیون خریده بودند و بچه‌های ۱۰ تا ۱۲ساله برای تماشای برنامه‌ها جلوی آن‌ها جمع می‌شدند. حاج‌اسماعیل از این وضعیت دل خوشی نداشت. نگران بود بچه‌هایی که برای تماشای تلویزیون به قهوه‌خانه می‌آیند، در آن محیط با آدم‌های نامناسب دمخور شوند و به راه‌های نادرست کشیده شوند. اما ماجرا فقط تلویزیون نبود. پای حبیب‌الله ثابت پاسال، سرمایه‌دار مشهور بهایی و مالک کارخانه پپسی‌کولا، هم در میان بود. حاج‌اسماعیل که نسبت به فعالیت جریان بهاییت حساسیت زیادی داشت، با ماجرای پپسی‌کولا هم کنار نمی‌آمد. در همان سال‌ها، موضوع تحریم این نوشابه از سوی برخی مراجع تقلید مطرح شده بود و ادعاهایی درباره اختصاص بخشی از درآمد آن به فعالیت‌های ضداسلامی و حمایت از اسرائیل بر سر زبان‌ها بود.
حاج‌اسماعیل تصمیم گرفته بود در برابر این وضعیت سکوت نکند. چند نفر را دور خودش جمع کرد و راه افتادند سراغ قهوه‌خانه‌های بازار. سراغ قهوه چی‌ها رفتند و گفتند: یا تلویزیون‌ها را جمع کنید یا قهوه‌خانه را به ما بفروشید. قهوه‌خانه‌دارها هم در برابرشان کوتاه آمدند و قول دادند تلویزیون‌ها را جمع کنند یا قهوه‌خانه را بفروشند. اما ماجرا به همین سادگی تمام نشد. از فردای آن روز، ساواکی‌ها در قهوه‌خانه‌ها به راه افتادند؛ استکان می‌شکستند، عربده می‌کشیدند و آشوب به پا می‌کردند. بعد هم همه چیز را به گردن حاج‌اسماعیل و همراهانش انداختند.
طولی نکشید که مأموران به خانه‌هایشان ریختند و دستگیرشان کردند. سه روز گذشت. اما چیزی که بیش از خود زندان، همراهان حاج‌اسماعیل را متعجب کرده بود، بی‌قراری او برای آزادی بود. مدام اصرار می‌کرد هرچه می‌خواهند به او بدهند، فقط آزادش کنند. همراهانش با خودشان فکر می‌کردند شاید حاج‌اسماعیل طاقت زندان ندارد و این اولین تجربه بازداشت اوست. اما روز سوم فهمیدند ماجرا چیز دیگری است. حاج‌اسماعیل نه از سختی زندان می‌ترسید و نه از بازجویی‌ها بی‌تاب شده بود. نگرانی‌اش جای دیگری بود؛ شب جمعه نزدیک می‌شد و او نمی‌توانست خودش را به خانواده‌های بی‌بضاعت جنوب شهر برساند.
مخصوصاً حوالی میدان خراسان، خانواده‌هایی را می‌شناخت که گرسنه بودند و گرفتار. آن‌ها را شناسایی کرده بود و هر شب جمعه به سراغشان می‌رفت تا دست خالی نمانند. حالا که در زندان بود، مدام با خودش حساب می‌کرد اگر شب جمعه برسد و او نباشد، چه کسی به فکر آن خانواده‌هاست؟ نکند بچه‌ای گرسنه سر بر بالین بگذارد؟ شاید عجیب باشد؛ مردی که در مبارزه با مخالفان عقیده‌اش اهل عقب‌نشینی نبود، در زندان برای یک دلیل ساده این‌قدر بی‌تابی می‌کرد: نگران بود چند خانواده محروم، شب جمعه نان نداشته باشند.
اما این همه ماجرا نبود. کمک‌های حاج‌اسماعیل به محرومان، فقط به سرکشی‌های شبانه و رساندن آذوقه ختم نمی‌شد. او برای مشکلات اجتماعی جنوب شهر هم برنامه‌هایی داشت؛ برنامه‌هایی که نشان می‌داد دغدغه‌اش فقط سیر کردن شکم گرسنگان نیست، بلکه می‌خواهد برای زندگی کسانی که در حاشیه جامعه مانده‌اند، راهی تازه باز کند.
۳۰۰ خانه برای بازگشت به زندگیاز کارهای خیری که به محمداسماعیل رضایی نسبت داده شده، ساختن حدود ۳۰۰ خانه دو اتاقه در جنوبی‌ترین نقاط تهران است؛ خانه‌هایی برای زنانی که در خانه‌های فساد بودند و می‌خواستند به زندگی عادی برگردند. برای این کار، دو نفر از زنان بزرگ، تحصیلکرده و متدین تهران را هماهنگ کرد تا به این زنان کمک کنند. می‌خواست شرایط را برای زندگی سالم آن‌ها فراهم کند. کارش به همینجا ختم نمی‌شد. شرایطی فراهم می‌کرد تا با مردانی که از شهرستانی آمده بودند و در میدان بار شاغل بودند، ازدواج کنند. حاج‌اسماعیل برای ادامه زندگی آن‌ها هم فکر کرده بود؛ برایشان خانه درست می‌کرد و شغل مناسب پیدا می‌کرد. نصف خانه را به نام زن می‌زد و نصفش را به نام مرد. این کار را می‌کرد تا زن‌ها از امنیت و پشتوانه مالی داشته باشند.
شاید نام محمداسماعیل رضایی در سایه شهرت طیب حاج‌رضایی کمتر شنیده شده باشد، اما پشت آن لبخندهای آخر، مردی ایستاده بود که برای اعتقاداتش هزینه داد، برای محرومان وقت گذاشت و حتی در زندان هم دل‌نگران سفره خالی مردم بود.پایان پیام#طیب#محمد_اسماعیل_رضایی#امام_خمینی#اسرائیل
15:00 - 11 آبان 1405
فرهنگ
حماسه و مقاومت

7 بازنشر21 واکنش
132٫9 هزار بازدید




8 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌یواش یواش‌
@yawashyavash2 روز پیش
مسیری که درست شده ،مرد بوده که درستش کرده،نامردی نکنی یه وقت.

@user1783289587182 روز پیش
در پاسخ به @baghdadi
خوبه که زیر هر عکسی که میگذارید یه توضیح اضافه کنیدسپاس

در پاسخ به @baghdadi
حاج‌آقا رضایی روح شاد ندیده خریدمت

تصویر نمایه‌ی ‌محمدعلی رامین‌
@Mohammadali_Ramin2 روز پیش
در پاسخ به @baghdadi
ارواح مطهر همه‌ی شهیدان راه حقیقت اسلام و عدالت و کرامت و انسانیت و استقلال ایران با اولیاءالهی محشور باد

در پاسخ به @baghdadi
پس در زمان حکومت پدر رضا پهلوی اگر کسی اغتشاش میکرده اعدام میشده . آیا طیب ماموران انتظامی را زنده زنده سوزانده بوده که اعدام شده ؟؟ آیا در 15 خرداد 42 ، صدها پلیس و نیروی انتظامی مثل 18 و 19 دی تکه تکه و سوزانده شده بودند که دستور شلیک به تظاهر کنندگان داده شد و افرادی مثل طیب اعدام شدند ؟؟

@user1770900734962 روز پیش
آدم وقتی درست زندگی کنه و ماموریتی که از روز ازل عهده دارش شده رو کامل به اتمام برسونه، نتیجه اش این میشه که لحظه ی ترک این دنیای بی خود و بدردنخور، اونطور شوخی میکنه و خوشحالِ. چون می دونه که بعد از انتقال به خانه ی اصلی چی در انتظارشِ. روحشون شاد و یادشون گرامی. آدم حسودیش میشه 🥺

@user1765878846632 روز پیش
در پاسخ به @baghdadi
من هم از اسماعیل رضایی شناختی نداشتم تا فیلم خوب صبح اعدام بهروز افخمی رو دیدم

در پاسخ به @baghdadi
خدایشان بیامرزد مردان تاریخ ما را