آخرین قرارِ «مهدی»

مهدی ۱۰ سال در جبهه مقاومت می‌جنگید. همیشه دنبال این بود که تکلیفش را انجام دهد و عاقبت‌به‌خیر شود. خیلی دنبال پیش‌بینی نبود ولی همیشه می‌گفت: پیروزی با ماست. شاید وقفه‌ای در پیروزی باشد، شاید شکست داشته باشیم ولی یقیناً پیروزی با ماست.
گروه فرهنگ_حماسه و مقاومت: «ملتی که در آن سپاه باشه بچه‌های ارتش باشه، نیروی دریایی باشه، بچه‌های بسیج باشه برای ما افتخاره. نون خشک هم که به این بچه‌های فلج بدم بازم افتخاره . دم رهبر ما گرم که خونش ریخت ولی ملت و از دست نداد.» پیرزن زابلی دختر بیمارش را روی ویلچر نشانده و به سپاه، ارتش، نیروی دریایی و بسیج افتخار می کند. با زبان خودش به رهبر شهیدمان دمت گرم می‌گوید که خونش را داد ولی مردمش را نه.
۹۸۸ KB
این فقط حرف پیرزن زابلی نیست. همه مردم ایران بعد از جنگ تحمیلی رمضان، با شاهکارهای سپاه، هوافضا و بقیه نیروهای مسلح، همین حس و حال دارند.
سالگرد تأسیس سپاه پاسداران جمهوری اسلامی بهانه‌ای شد تا یادی بکنیم از یکی از شهدای پاسدار جنگ رمضان؛ شهید پاسدار مهدی مرادی. پاسداری که روز ۱۲ فروردین با لباس خدمت، جانش را فدای مردم کشورش کرد و با اصابت موشک آمریکایی_صهیونی به شهادت رسید.
وارد قطعه ۴۲ می‌شوم. وسط هفته است و از شلوغی روزهای دیگر خبری نیست. یک‌دفعه چشمم قفل  می‌شود روی چند جوان که باسلیقه خاصی، سنگ مزار رفیقشان را تزیین کرده‌اند. با سنگ ریزه‌های سفید مرمر کل مزار را پوشانده‌اند. پرچم ایران بالای سنگ قرار دارد، همان جا که حتماً سر پیکر شهید قرار دارد. پایین پرچم عکس شهید مرادی و در کنارش دو سربند یا زینب کبری و یا رقیه بنت الحسین جاگرفته. عکس حضرت آقا در کنار سردار سلیمانی و تسبیح‌های رنگی که باظرافت خاصی در شیشه‌های کوچک جاگرفته است، نشان می‌دهد که مهدی قبل از شهادت مدافع حرم حضرت زینب بوده است.

مهدی پاسداری را به وکالت ترجیح داد

۳۳ سالش بود. هنوز ازدواج‌نکرده بود. وقتی دوستش می‌خواهد راجع به مهدی صحبت کند اولین چیزی که به ذهنش می‌رسد، اخلاق خوبش است و می‌گوید: آقا مهدی از بچه‌های بسیجی و پاسدار خیلی خوش‌اخلاق و اهل مزاح بود. بزرگ‌ترین خصوصیتش این بود که بیشتر از اینکه اهل حرف‌زدن باشد، اهل کارکردن بود. دومین خصوصیتش این بود که در کنار کار، به‌شدت اهل تحصیل بود. این اواخر دنبال گرفتن دکترایش بود؛ دکترای حقوق بین‌الملل.

پیروزی با ماست حتی اگر وقفه داشته باشد

سؤال می‌کنم: وقتی جنگ شروع شد، نظرش در مورد اوضاع کشور در جنگ چه بود؟ دوستش جواب می‌دهد: مهدی ۱۰ سال در جبهه مقاومت می‌جنگید. چه الان،  چه جنگ ۱۲ روزه و چه در جبهه مقاومت که در سوریه و لبنان حضور داشت، همیشه دنبال این بود که تکلیفش را انجام دهد و عاقبت‌به‌خیر شود. خیلی دنبال پیش‌بینی نبود ولی همیشه می‌گفت: پیروزی با ماست. شاید وقفه‌ای در پیروزی باشد، شاید شکست داشته باشیم ولی یقیناً پیروزی با ماست.

روایتِ مادر شهید از خبرِ شهادتِ آقا

می‌پرسم: وقتی مهدی خبر شهادت حضرت آقا  را شنید، چه عکس‌العملی داشت؟ رفیقش جواب می‌دهد: این را باید از زبان مادرش بشنوید. مادرش با لهجه شیرین آذری‌اش می‌گفت: روزی که آقا شهید شدند، مهدی خانه بود. گوشی‌اش مرتب زنگ می زد ولی آن‌قدر خسته بود، بیدار نمی‌شد. مجبور شدم بیدارش کنم. تلویزیون را که روشن کرد و خبر را شنید، دو سه ساعت لرز کرد. برای بچه‌ام چند تا پتو آوردم. نمک داغ کردم ولی فایده‌ای نداشت. مهدی می‌لرزید و گریه می‌کرد. تا حدود ساعت ۶ و نیم صبح که لباس‌هایش را پوشید و رفت سرکار.

حتی زیرِ سایه‌ موشک نگران بیت‌المال بود

دوست مهدی وقتی می‌خواهد خاطره‌ای از او بگوید به یاد حساسیتش به بیت‌المال می‌افتد و می‌گوید: اوایل جنگ، محل کارش را با موشک زدند. با ما تماس گرفت و گفت: چند تا ماشین بردارید بیایید محل کار ما. بعد شروع کرد تمام وسایل را جمع کرد. مهدی تا آخرین وسیله‌ای که می‌توانست از ساختمان بیاورد را  آورد. حتی یک شیشه مربا را. یعنی آن‌قدر برایش مهم بود که اینها با پول بیت‌المال خریداری شده و نباید از بین برود. بعد تمام وسایلی را که آورده بود را تک‌تک به صاحبش رساند. این حساسیتش به بیت‌المال مثال‌زدنی بود.

مهدی ۱۰ سال دنبال شهادت دوید

یکی دیگر از دوستانش که با مهدی در سوریه هم‌رزم بود، از شجاعتش تعریف می‌کند و می‌گوید: خیلی دوست داشت شهید شود. ۱۰ سال دنبال شهادت دوید. تنها کسی بود که مطمئن بودم شهید می‌شود. کلاً وقف کار بود. تفریحش در کار بود، درسش در کار بود، عشق و حالش هم در کار بود.
آقا مهدی سال ۹۶ عازم سوریه شد. از دو سال قبلش این در و آن در زد تا بالاخره راهی حلب شد. چون بسیجی بود، بعد از دو ماه مجبور شد برگردد. وقتی برگشت، عضو تیپ ۶۹ زیرمجموعه لشکر جهانی امام حسین شد تا بتواند به سوریه برود. از اوایل سال ۹۷ با این تیپ مجدد راهی سوریه شد. از ماموریت سوریه که برمی‌گشت به ماموریت سیستان می‌رفت و محافظ سردار کرمی ، فرمانده وقت جنوب شرق سیستان بود . آنجا با شهید میثم رضوان پور آشنا شد. میثم رضوان پور در جنگ ۱۲ روزه به شهادت رسید. مهدی پاسدار نیروی قدس بود. بعد از اینکه از سوریه برگشت، دیگر هر کجا کار روی زمین مانده بود، انجام می‌داد. خیلی دنبال سمت و درجه نبود. فقط می خواست خدمت کند. که دست آخر هم جانش را برای دفاع از کشورش داد.
اینجا قطعه ۴۲ بهشت‌زهراست ؛ محل آخرین قرار مهدی با رفقایش.پایان پیام/#جنگ #قطعه_۴۲#پاسدار#سپاه
17:30 - 2 اردیبهشت 1405
فرهنگ
حماسه و مقاومت

8 بازنشر17 واکنش
202٫7k بازدید



1 پاسخ