سیدکریم مقاومت را بیشتر بشناسید

«اول زمستان که می‌شد، سید زنگ می‌زد و می‌گفت: لطفاً برو روستا. هر چه پیرمرد و پیرزن آنجاست، جمع کن بیار که سه ماه زمستان پیشتان باشند. از مادربزرگ من گرفته تا عمه پدر سیدرضی و بقیه را جمع می‌کردم. حدود ۱۵ نفر می‌شدند همه بالای ۷۰ سال. اتوبوس می‌گرفتم. می‌گفتند: شوهرت چرا این کار را می‌کند؟ از هر کدام ما یک نفر باید نگهداری کند. می‌گفتم دستور فرمانده است، منم سربازم.» این صحبت‌های مهناز سادات عمادی همسر فرمانده جبهه مقاومت است.
گروه زندگی: در خانه سید فرهاد صدایش می‌زدند، در شناسنامه سیدرضی و در بین آشنایان به سید کریم مشهور بود. سید کریم بود چون هیچ‌کس را دست‌خالی رد نمی‌کرد. سر سفره‌اش از راننده و همکار گرفته تا نیروی خدمات همه می‌نشستند. نمی‌خواست آن‌ها فکر کنند بینشان به‌خاطر سمت و مسئولیتش فاصله‌ای است. این را خانم‌های مستشاران ایرانی هم می‌گویند. مهناز سادات عمادی، همسر سید رضی همراه چند نفر از همسران مستشاران نظامی، مهمانمان شده‌اند تا بیشتر از خصوصیات سیدرضی برایمان بگویند. هر چه بیشتر از خصوصیات اخلاقی‌اش می‌شنویم، بیشتر به آن‌ها حق می‌دهیم. مهناز سادات عمادی صحبتش را با همین جمله شروع می‌کند: «سیدرضی معروف بود به سید کریم. محال بود کسی پیش سیدرضی بیاید و بی‌جواب برود. در تمام چهل سال زندگی‌مان همین‌طور بود. بعد از شهادتش هم ۱۵۰ نفر را با خودش کربلا برد.»
بعد از شهادت حاج‌قاسم، مستند «خاطرات آن مرد» پخش شد که در آن اهالی روستای قنات ملک در مورد سردار صحبت می‌کردند. نکته جالب مستند این بود که هر کدام از اهالی خصوصاً پیرزن  و پیرمردها، طوری در مورد سردار صحبت می‌کردند که انگارحاج‌قاسم او را از بقیه بیشتر دوست داشته است. خاطراتسید خانم هم در مورد محبت سیدرضی به اهالی روستای چاشم) همین حس را برایمان تداعی کرد.   مهناز سادات از سه سالی گفت که در تهران با بچه‌هایش تنها بود و سیدرضی در لبنان خدمت می‌کرد. یاد آن روزها که می‌افتد، لبخند بر لبش می‌نشیند و می‌گوید: «آن موقع ماشین هم نداشتم. اول زمستان که می‌شد، سید زنگ می‌زد و می‌گفت: من که نیستم. شما برو روستا. هر چه پیرمرد و پیرزن آنجاست، جمع کن بیار که سه ماه زمستان پیشتان باشند. به سید می‌گفتم: خب حاج‌آقا شما که نیستید. غصه شما و درد دوری شما یک طرف. چرا من همه را جمع کنم؟ می‌گفت: یکی را بیارید، بقیه متوجه می‌شوند، شاید دلگیر شوند.»سید خانم با خنده می‌گوید: «تازه شرایط هم داشت. سید می‌گفت:حاج‌خانم یک اتوبوس راحت بگیر که اذیت نشوند.یک‌سره هم مثل اسرا آن‌ها را به تهران نیاور. سمنان ببرشان رستوران و  نهار بده. منم می‌رفتم چاشم. ازمادربزرگ من گرفته تا عمه پدر سیدرضی و بقیه را جمع می‌کردم. حدود ۱۵ نفر می‌شدند همه بالای ۷۰سال. اتوبوس می‌گرفتم. می‌گفتند شوهرت چرا با ما اینجوری می‌کند؟ از هر کدام ما یک نفر باید نگهداری کند. می‌گفتم دستور فرمانده است، منم سربازم.»

فرمانده مقاومت، درجبهه هم نگران اهالی روستایش بود

کمی از ابعاد کریم بودن سید برایمان روشن می‌شود ولی داستان همین‌جا تمام نمی‌شود. سید خانم با آب‌وتاب ادامه اردوی  پدربزرگ و مادربزرگ‌های روستایشان را برایمان این‌طور تعریف می‌کند: «آن زمان در محله پیروزی مستأجر بودیم. من معلم بودم. وقتی سیدرضی تماس می‌گرفت و از رسیدنمان به تهران مطمئن می‌شد، می‌گفت: حاج‌خانم زحمت بکش، یک روز همه را  ببر چشم‌پزشکی. شاید چشمشان ضعیف شده باشد. یک روز برای آزمایش خون ببرشان. اگر سختت است، لطفاً بگو یک نفر بیاید خانه و از آن‌ها آزمایش خون بگیرد. یک روز هم سونوگرافی ببر که خدای‌نکرده نکند مشکلی داشته و متوجه نشده باشند.» وقتی مهمان‌ها متوجه می‌شدند دلشان نمی‌آمد اذیت شوم و می‌گفتند: ما وقت مردنمان است. چرا باید آزمایش بدهیم. برای اینکه معذب نشوند، می‌گفتم: سیدرضی دستور دادند، من هم اجرا می‌کنم. من سرباز هستم. چند تا تاکسی می‌گرفتم همه را سوار می‌کردم. می‌بردم آزمایشگاه سقراط در چهارراه کوکاکولا. ۶ نفرشان را می‌بردم داخل آزمایشگاه می‌گذاشتم. می‌آمدم ۶ نفر دیگر را می‌بردم. تازه می‌رفتیم مرحله بعدی. سیدرضی زنگ می‌زد می‌پرسید حاج‌خانم همه‌سالم بودند؟ می‌گفتم بله الحمدلله مشکلی نداشتند. خلاصه سه ماه زمستان همه‌شان پیش من بودند. خانه‌مان می‌شد مثل خانه سالمندان. آن‌ها برای اینکه کمک‌حالم باشند می‌گفتند: سید خانم می‌روی مدرسه حبوباتی چیزی داری بده تا از مدرسه میایی برایت پاک کنیم. کل سه سالی که تهران بودم این ۱۰ یا ۱۵ نفر پیش من بودند.» حاج‌خانم آن‌قدر قشنگ خاطراتش را تعریف می‌کند که همه مهمان‌ها ازته‌دل می‌خندند. ولی برای ما بیشتر از اینکه شیرینی خاطره جذاب باشد، منش سیدرضی و همسرش جذاب است.
هزار سؤال در ذهنمان شکل‌گرفته که مهم‌ترینش این است که چطور می‌شود سیدرضی که در حساس‌ترین نقطه مقاومت در سوریه مشغول است، آن هم در شرایط جنگی، نگران آزمایش خون و سلامتی پیرمرد و پیرزن‌های روستایشان باشد؟ و بیشتر اینکه چطور یک زن می‌تواند طوری تمام‌قد از همسرش حمایت کند که خودش را سرباز او بداند و بدون چون‌وچرا خواسته‌اش را عملی کند؟ ولی داستان اردوی زمستانی اهالی چاشم به اینجا ختم نمی‌شود. سید خانم می‌گوید: «فصل بهار که می‌شد سیدرضی زنگ می‌زد و می‌گفت: اینها که نمی‌شود دست‌خالی به روستا برگردند. لطفاً برای بچه‌هایشان سوغاتی بگیر. ببرشان روستا.» قصه سوغاتی که وسط آمد، دیگر به‌جای سیدرضی در ذهن ما هم سید کریم جا گرفت. سید کریمی که حتی نگران این بود که کسی دست‌خالی پیش بچه‌هایش برنگردد و شرمنده نشود.
سیدرضی و مهناز سادات در طول ۴۰ سال زندگی مشترکشان به جز سفر به چاشم، فقط دو بار هم‌سفر شدند. ولی سفرشان نه دونفره بود و نه خانوادگی. همه پیرزن‌ها و پیرمردهای روستا هم‌سفرشان بودند. مهناز سادات می‌گوید: «یک‌بار سیدرضی گفت: حاج‌خانم بریم مشهد. من خوشحال شدم که قرار است با هم برویم. بعد سید گفت: حاج‌خانم پیرزن و پیرمردهای روستا خیلی دلشان زیارت می‌خواهد ولی کسی نیست آن‌ها را ببرد. مدت‌ها است مشهد نرفته‌اند و آرزو به دلشان مانده است. سه تا اتوبوس وی آی پی گرفتم. صندلی‌هایش تخت شو است که آب تو دلشان تکان نخورد. دوتا هم بیمار سرطانی داریم که فکر آن را هم کرده‌ام. یک پزشک همراهمان می‌بریم که مراقب آن‌ها باشد. یک مینی‌بوس هم ویلچرهایشان را می‌آورد. خلاصه همه را جمع کردیم و راهی مشهد شدیم. همه ۷۰ سال به بالا. فقط چند نفرمان جوان‌تر بودیم که ویلچرها را جابه‌جا می‌کردیم و به کارهای آن‌ها رسیدگی می‌کردیم. به هر شهری می‌رسیدیم، سیدرضی اتوبوس را نگه می‌داشت و می‌گفت: مسن هستند و طاقت ندارند. کمی آب‌وهوا بخورند. یک هفته مشهد ماندیم. یک روزش را هم سید گفت: حاج‌خانم یک روز هم طرقبه برایشان برنامه بگذار که بهشان خوش بگذرد.»
حتماً پیرمرد و پیرزن‌های چاشم که آرزوی زیارت امام رضا را داشتند، هنوز هم خاطرات آن سفر را بارها برای نوه‌هایشان تعریف کرده‌اند. بیماران سرطانی که قدرت سفر نداشتند هم با هزار امید همراه سید کریم راهی حرم امام رضا (ع) شدند. و از همه اینها که بگذریم مهناز سادات که قید لذت زندگی دونفره را زده و عاشقانه همیشه همراه و یار سید بود؛ بدون اینکه حتی یک‌بار گلایه کند.

سیدرضی برای عروسی دختر و پسرش هم دعوت شد

آن‌قدر لحظه‌های کمکش به اهالی روستا برایش شیرین بوده که هنوز که هنوز است با لذت تعریف می‌کند. سید خانم واقعاً فقط همسرش سیدرضی نبود. همراه، همپا، شریک و معاون سیدرضی بود. تا جایی که یکی از افتخارات سید خانم در زندگی با سیدرضی این  است که در طول زندگی ۴۰ ساله‌اش این است که حتی یک‌لحظه وقت سید را برای کار شخصی‌اش نگرفته است. حتی برای عروسی دختر و پسرش. برای هیچ‌کس باورکردنی نیست ولی سید خانم  می‌گوید: «برای عروسی پسرم حاج‌قاسم زنگ زد به سیدرضی گفت: سیدرضی بفرمائید عروسی پسرتونه. سیدرضی آمد و دو روز نشده برگشت.  برای عروسی دخترم هم دو روز مانده زنگ زدم به سیدرضی گفتم: آقا سید، پس‌فردا عروسی لیلا ساداته بیایید. سیدرضی اصلاً یادش نبود که عروسی دخترش است. با نگرانی گفت: چقدر زود حاج‌خانم؟! من کی برسم. وقتی آمد من جهیزیه را هم خریده و چیده بودم. سید به شوخی گفت: به‌به. چقدر قشنگه حاج‌خانم کی اینها رو خریدی؟ پولی هم که بابت جهیزیه به شما ندادم. اشکالی ندارد. جوانم کار می‌کنم بدهی‌ام را به شما می‌دهم. سید هنوز لباس مشکی که برای حاج‌قاسم پوشیده بود را درنیاورده بود. با خودش عهد کرده بود آن‌قدر مشکی بپوشد تا خودش هم پیش حاج‌قاسم برود. لیلا سادات با گریه از پدرش خواست برای عروسی مشکی‌اش را در بیاورد. سید پیراهنش را برای عروسی عوض کرد. بعد از عروسی دوباره مشکی‌پوشید و چند روز بعد به سوریه برگشت.»
سیدرضی بیشتر عمر خدمتش را در مهاجرت بود. ولی مهاجرتش با بقیه فرق داشت. از وطنش مهاجرت کرد تا امنیت مردم کشورش را تضمین کند. حاج‌قاسم به سیدرضی مأموریت ۶ماهه داد ولی ۶ ماه شد ۲۷ سال. در تمام این سال‌ها سیدرضی تلاش کرد تا در پشتیبانی جبهه مقاومت سنگ تمام بگذارد. مهناز سادات هم به تعبیر بقیه فرمانده خانم‌ها در پشت‌جبهه بود. همسر یکی از مستشاران نظامی به نام حاج حامد می‌گوید: همسران ما در (لجمن) بودند یعنی در نقطه رهایی جبهه. ما که پشت‌جبهه بودیم هم یک فرمانده می‌خواستیم. حاج‌خانم جزو فرماندهان بی‌ادعای گمنام بود. حاج‌خانم برایمان هم رفیق بود و هم مادر. نشد که یک‌بار زنگ بزنیم و از حاج‌خانم کمک بخواهیم. حاج‌خانم بگوید من کار دارم نمی‌توانم. تا می‌گفتیم دلمان گرفته برنامه‌ریزی می‌کرد ما را صبح تا غروب می‌برد بیرون. با روحیه‌ای که حاج‌خانم به ما  داد دل‌گرم شدیم در سوریه بمانیم و تا آخر ماندیم. دل‌کندن از آنجا برایمان خیلی سخت بود. ۵ ساعت برق قطع می‌شد فقط یک ساعت برق داشتیم. گازوئیل آن‌قدر کمیاب بود از سرما چند دست لباس می‌پوشیدیم. آب و برق نداشتیم. ولی پشتیبانی قوی به نام سیدرضی داشتیم که هوای خانواده‌ها را داشت. ماه رمضان که می‌شد، سید هر وقت در می‌زد دخترهای من از ایشان تعبیر به حضرت علی می‌کردند. بچه‌های پشتیبانی در خانه را می‌زدند و خرما و نان سنگک و اینها را پشت در می‌گذاشتند و می‌رفتند. واقعاً سیدرضی سید کریم بودند. یک‌بار ماه رمضان من می‌خواستم برای افطار بقیه را دعوت کنم. چون خانه‌مان جا نمی‌شدند، سید پادگانی را هماهنگ کرد.
به آنجا که رسیدیم، آقا سید نان سنگک و پنیر و نوشابه تهیه کرده بودند. همسرم گفتند شما مهمان ما هستید. چرا زحمت کشیدید. سید گفت: همین‌که همسرتان غذا درست کردند برای ما خیلی ارزشمند است. حاج‌خانم هم ماورای اینها بود. من وقتی برای جراحی رفتم علاوه بر اینکه حاج‌خانم ۳ روز پیش بچه‌هایم ماندند، آقا سید حواسش به همه بود. به همسرم زنگ زدند که نگران نباشید حتی خون نیاز دارید خبر بدهید من می‌آیم. از وقتی سید شهید شد من سوریه نرفتم. نمی‌توانم تحمل کنم در فرودگاه در هواپیما باز شود و سیدرضی نباشند.
صحبت‌های لیلا خانم که به اینجا می‌رسد بیشتر مبهوت سیدرضی و همسرش می‌شویم. یک نفر حتی اگر در کل شبانه‌روز هم‌چشم بر هم نگذارد و کل ۲۴ ساعت خدمت کند چطور می‌تواند به‌وقت جنگ طوری جبهه مقاومت را پشتیبانی کند که حاج‌قاسم با خیال راحت دمشق را به او بسپرد و هم‌زمان حواسش به همه باشد حتی در حد خون دادن برای همسر یکی از همکارانش. بین مهمانانمان خانم دیگری است که از همه جوان‌تر است. طبیعتاً تحمل شرایط جنگی آن هم دور از وطن برایش سخت‌تر. از اولین ملاقاتشان با سیدرضی می‌گوید: وقتی به سوریه رسیدیم سید به استقبالمان آمد و گفت من صفر تا صد در خدمتتان هستم. شماره من را هم به حاج‌خانم داد. سید خانم خیلی هوای ما را داشتند. تا جایی که مادرم می‌گفت من نگرانت نیستم آن‌قدر که حاج‌خانم هوای شما را دارد. حاج‌خانم با بچه‌ها، بچه بود و با بزرگ، بزرگ. بچه‌ها در مدرسه تا بغلش نمی‌کردند، آرام نمی‌شدند. دختر من حافظ قرآن است. اولین باری که سید متوجه شد مهلا قرآن حفظ می‌کند، خیلی استقبال کرد و به حاج‌خانم سپرد که یک هدیه برای دخترم تهیه کند. حاج‌خانم زحمت کشیدند هدیه را آوردند و دخترم خیلی ذوق کرد. مهلا ارتباط قلبی شدیدی با سید برقرار کرده بود. آخرین باری که سید را دید از ایشان خواست برایش نامه‌ای بنویسد سید نوشته بود: شما دختر خوب من هستید و من دعایتان می‌کنم. شما هم برای عاقبت‌به‌خیری من دعا کنید. بعد از شهادت آقا سید، کل خانواده‌مان از لحاظ روحی به هم ریختیم. مهلا شب‌ها با نامه سید می‌خوابید.
خانم دیگری از مهمان‌ها از دوران کرونا می‌گوید: سوریه که بودیم کرونا گرفتم حالم خیلی بد بود. همسرم زنگ زد به سید و گفت خانم من حالش خیلی بد است. هر روز حالش بدتر می‌شود. دکترها گفتند باید برگردد ایران. به‌خاطر کرونا، پروازها کنسل شده بود. سبد گفت: با پرواز نمی‌شود بروید . ولی طاقت نیاورد. شب زنگ زد گفت یک پرواز باری گذاشتم کسانی که کرونا دارند را به ایران منتقل کنند. حدود بیست نفر بودیم که با آن پرواز به ایران منتقل شدیم. آقا سید خیلی حواسش به همه خانواده‌ها بود. الان هم در خانه هر کاری می‌کنیم یاد سیدرضی میفتیم. هفته‌ای نیست که حرف محبت سیدرضی در منزل ما نباشد.
یکی از بستگان سیدرضی هم همراه سید خانم آمده است. اهل چاشم است و همسرش به بیماری سرطان مبتلا بوده است. از زمانی می‌گوید که سیدرضی و مهناز سادات سوریه بودند و او باید برای درمان همسرش به تهران می‌آمد ولی کسی را نداشت که خانه‌اش بماند. دخترعمه مهناز سادات می‌گوید: وقتی سیدرضی و مهناز سادات سوریه بودند بهشان زنگ زدم و گفتم همسرم می‌خواهد شیمی‌درمانی شود مهناز سادات گفت: کلید خانه تهران است. یک ماه دو ماه بروید خانه ما. همه چیز هم هست. آن‌قدر بمانید تا درمان شود. ۴ دی‌ماه که برسد یک سال از شهادت سید کریم می‌گذرد ولی همچنان در خانه‌اش باز است. هنوز هم هر کسی از اشنایان یا فامیل‌ها هر مشکلی دارد، در خانه‌شان را می‌زند و مهناز سادات سفره‌داری می‌کند. درست مثل چهل سال گذشته.پایان پیام/
09:34 - 13 آبان 1403

7 بازنشر18 واکنش
201٫4k بازدید



6 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌Hoje R‌
@user17205136527313 آبان 1403
در پاسخ به
با این همه توضیح فکر می کنم سید کریم به اندازه چهل سال به همسرش بدهکار است وباید جبران کند گرچه خداوند اجر وثواب اینهمه ایثار را خواهد داد

تصویر نمایه‌ی ‌علیرضا کلامی‌
@alirezakalami13 آبان 1403
سلامکلامی هستمنویسنده کتاب خاطرات همسر شهید سیدرضیخوشحال میشم کمکی بکنیدصوت مصاحبه را میخوام

تصویر نمایه‌ی ‌حاج میثم‌
@vadeh_sadegh13 آبان 1403
شهدا در قهقهه مستانه شان عند ربهم یرزقونند ....♥️

@hossein_doost13 آبان 1403
در پاسخ به
من مشغول بازی کودکانه خانه بازی و ماشین بازی دنیا هستم و امثال سید رضی و همسرش در ملکوت سیر میکنند