میناب روایت ۱۲۰ لبخند ناتمام
در میان شهدای دانشآموز میناب که بر اثر جنایت آمریکا و اسرائیل به آسمان پر کشیدند، امروز روایت اسرا و سلما را مرور میکنیم؛ دو خواهری که با هم به مدرسه رفتند و با هم آسمانی شدند.
به گزارش خبرنگار خانواده و زنان باشگاه خبرنگاران توانا، ساعت شش و نیم صبح شنبه بود و دخترها غرق خواب ناز. خانمم، سلما را بیدار کرد. من به دست و صورت اسرا آب زدم و سپس جورابهایش را پوشاندم. همان لحظه دخترک گفت: «بابا بد پوشوندی!» با دست اشاره کرد که عروسکهای بالای جوراب باید کنار هم باشند. با حوصله درآوردم و دوباره مرتب کردم.هنگام سوار شدن به ماشین، اسرا عادت داشت صندلی جلو کنار من بنشیند و مادر و سلما عقب. آن روز، سلما برای اولین بار، مثل خواهرش دستش را مشت کرد و به دست من زد انگار میدانست این آخرین باری است که مرا میبیند. دخترها را به مدرسه رساندم و بعد راهی دانشگاه شدم تا کلاس مجازیام را برگزار کنم. نمیدانستم آن صبح، آخرین صبحی است که دخترهایم را میبینم.
در دانشگاه مشغول تدریس مجازی بودم که صدای انفجار از دور شنیده شد. تعهد کاری به من اجازه نداد کلاس را تعطیل کنم. ساعت ۱۰:۴۰ از مدرسه تماس گرفتند. در مسیر انفجار دوم و مهیب رخ داد. وقتی به مدرسه رسیدیم، محشر کبری بود.از ساعت ۱۱ تا دو و نیم، آنقدر آوار زیاد بود که نمیدانستیم چه باید بکنیم. آن لحظات، یاد داستان حضرت هاجر و صحرای صفا و مروه افتادم. سه ساعت و نیم هراسان دور خودم میچرخیدم. نماز خواندم و از خدا فقط یک چیز خواستم: اگر قسمت این است که شهید شوند، پیکرشان سالم باشد.
ساعتها بعد، میان دهها پیکر که روی آنها پوشانده شده بود، پای دخترکی با جوراب عروسکی بیرون بود. فریاد زدم: «اسرا پیدا شد!» پیکر هر دو دخترم سالم بود و مثل فرشتهها آرام خوابیده بودند. این صحنه را که دیدم، قدری دلم آرام گرفت. معجزه خدا را آنجا دیدم.اسرا این اواخر یک جمله را زیاد تکرار میکرد: «بابایی میخواهم از این بزرگتر نشوم و در همین سن بمانم.» دعای دخترم مستجاب شد و در همان ۹ سال و نیم ماندگار شد. سلما هم رفت تا خواهرش تنها نماند.
20:13 - 21 شهریور 1405