خنچه ای که کفن شد
کنار خنچهی سپید عروس،پیش از آنکه پایش برسد به اتاق،انفجار نشسته بود بر قلب آیینه.خون، پیش از حنا،شتک زده بود بر سپیدی دستهاو دختری،در میان راه خانهی عشق،مانده بود با نگاهی خیره به دیوارهای ریخته سرنوشت.قرار بود برود تا لب دریا،روی شنها
و با دو قلب تودر تو بر شنهای ساحلعکس عروسیاش را بر دیوار اتاقشبا ناخنِ خاطره نقش کند.امّا قلبها،پیش از آنکه شنها به یاد بیاورند،متلاشی شدند،مثل قلب های کودکان مینابهمان قلب هایی که هر کدام عروسی ناتمام یک خانواده اند.و آن دو قلبی که قرار بودروی شنهای ساحل متولد شوند بدنیا نیامدندو شن ها، به جای گواهی عشق،گواهی خون شدند.ای خنچهی سپید عشقای آینهی تکه تکه شده،چگونه شد کهدر شب عروسی،حنا،به جای شادی سرخ،سرخی ماتم شد؟و چگونه شد کهشنها،به جای گواهی عشق،گواهی خون شدند؟آری! باز هم شیطان بزرگ، به نبرد با انسان برخواست،راستی آمریکا مگر از خون کودکان میناب و لامرد سیر نشده بود؟!راستی هدیه های عمو ترامپ چرا بوی خون می دهند؟!چرا دوباره تصویر کودکی را به خون کشیدکه هنوز از مراسم عروسی سهمش فقط رخت اتوکشیده و موهای شانه زده و عطری بود که از جعبه عطرهای پدر بر لباسش مانده بود؟و ما، انتقام این کودکان را فراموش نمی کنیمکه ما،اگر یادمان برود که انتقامترانهی بیپایان این خاک استاگر یادمان برود،زیر ژست روشنفکری،که انتقام،خانه امن رؤیای های کودکانمان استکه اگر یادمان برود،نابودیم.مثلِ همان قلب های متلاشی شده ...و اگر بسنده کنیمبه قاب عکسهای کودکان میناب،و آه بکشیم،و بگذریم،آنگاه،عشق و زندگی هم از ما روی برمیتابند،چون دیواری برای تکیه دادن ندارند. مبادا فراموش کنیم،آیینهای که چهرهی حقیقت رادر خون کودکان،به ما نشان میدهد،مبادا فراموش کنیم،که آجرهای به خون نشسته خانه ها،هنوز منتظر دست انتقامند تا ردِّ خون را از صورتشان پاک کنند.
14:34 - 12 شهریور 1405