روایت‌های ناگفته از شهید ستاری؛ نیروی هوایی ارتش چگونه متحول شد

شهید منصور ستاری با نبوغ و ابتکار، نیروی هوایی ایران را در اوج جنگ هشت‌ساله متحول کرد؛ از بازسازی سازمان، کاهش نیروهای زائد تا مهندسی معکوس هواپیماها و خودکفایی کامل در شرایط تحریم.
گروه سیاسی خبرگزاری فارس: در این میزگرد، به سراغ یکی از مهم‌ترین تجربه‌های راهبردی جمهوری اسلامی ایران در حوزه دفاع هوایی می‌رویم؛ تجربه‌ای که با نام شهید سرلشکر خلبان منصور ستاری گره خورده است. فرمانده‌ای که در یکی از پیچیده‌ترین مقاطع تاریخی کشور، نیروی هوایی را از یک وضعیت وابسته و محدود، به سمت خوداتکایی، بازآفرینی توان رزمی و بازتعریف مأموریت‌های راهبردی هدایت کرد.شهید ستاری، فراتر از یک فرمانده عملیاتی، معمار یک مدل مدیریتی بومی در شرایط تحریم و فشار حداکثری بود؛ مدلی که بر پیوند دانش، صنعت، نیروی انسانی متخصص و تصمیم‌گیری شجاعانه استوار شد و توانست نیروی هوایی را به یکی از ستون‌های بازدارندگی کشور تبدیل کند.در این نشست، با حضور همرزمان شهید ستاری، تلاش می‌کنیم به‌صورت دقیق و مستند، ابعاد مختلف این الگوی فرماندهی را بررسی کنیم؛ از نحوه مواجهه با تهدیدات کلاسیک و نوین، تا چگونگی تبدیل محدودیت‌ها به فرصت و ایجاد زیرساخت‌های پایدار قدرت هوایی.این میزگرد صرفاً روایت گذشته نیست؛ بلکه تلاشی است برای استخراج درس‌های راهبردی قابل‌کاربرد برای امروز و آینده؛ در دورانی که جنگ‌ها بیش از هر زمان دیگر، ترکیبی، فناورمحور و وابسته به تصمیم‌سازی‌های هوشمندانه هستند و تجربه فرماندهانی چون شهید ستاری می‌تواند چراغ راه سیاست‌گذاران و فرماندهان نسل جدید باشد.امرای بازنشسته ایرج عصاره، جعفر عمادی و سید اسماعیل موسوی از تجربیات نزدیک همکاری خود با شهید ستاری روایت کرده‌اند.
* ماجرای یک بازرسی سرزده از پایگاه نهم شکاری در ابتدا، امیر سرتیپ دوم خلبان جعفر عمادی که در دوره فرماندهی شهید ستاری بر نیروی هوایی ارتش، فرماندهی پایگاه نهم شکاری بندرعباس را برعهده داشته، روایت‌هایی را بیان می‌کند.فارس: امیر لطفا در ابتدا خاطره‌ای از امیر خلبان شهید منصور ستاری بفرمائید.عمادی: در یکی از مأموریت‌هایی که ایشان داشتند و پایگاه‌های مختلف را سر می‌زدند، در مراجعت به تهران، ناخودآگاه تصمیم می‌گیرند به خلبان بگویند مسیر را عوض کند و به بندرعباس برگردد. در آن زمان من فرمانده پایگاه هوایی بندرعباس بودم.ما در دفتر نشسته بودیم که از طریق پست فرماندهی اعلام کردند یک فروند هواپیمای VIP در حال ورود است. طبق روال، پست فرماندهی باید در جریان باشد که چه کسی وارد می‌شود. پرسیدیم چه کسی است؟ گفتند اطلاع نداریم، فقط گفتند یک هواپیمای VIP در راه است. با ستاد تماس گرفتیم؛ آن‌ها هم چیزی نگفتند و در جریان نبودند.از پایگاه‌های نزدیک مثل شیراز و چابهار هم پرسیدیم آیا مهمانی دارند که قرار است به بندرعباس بیاید؟ گفتند خیر. گویا هواپیما از بوشهر بلند شده بود. گفتیم اشکالی ندارد، به برج گفتیم وقتی هواپیما به فاصله ۵۰ یا ۶۰ مایلی رسید، به ما اطلاع بدهند.
سوار ماشین شدم و به رمپ پروازی رفتم. هواپیما نشست و به سمت ما آمد. ابتدا فکر کردم هواپیمای کشوری است، اما دیدم به سمت بخش نظامی می‌آید. آرام‌آرام که نزدیک شد، دیدم شهید ستاری است. سلام و احوالپرسی کردیم. گفت: «مهمان نمی‌خواهد.» گفتم: «شما خودتان منزل هستید، مهمان نیستید.»ایشان همراهانی داشتند و به آن‌ها توجیه کرده بودند که هر جا دلشان خواست، فرود بیایند. با دو سه نفر از بچه‌ها تماس گرفتیم و گفتیم معاونت‌ها و فرمانده‌ها بیایند به رمپ پروازی و مجموعه خودشان را تحویل بگیرند؛ معاونت عملیات، لجستیک، پشتیبانی و سایر معاونت‌ها.شهید ستاری خودش پشت فرمان نشست و حرکت کردیم. رفتیم دفتر. داخل دفتر شروع کرد به دستور دادن. آن موقع بحث سامانه S-200 و مسائل مربوط به آن مطرح بود؛ دستور داد محل مناسبی مانند پناهگاه پیش‌بینی شود و چند دستور دیگر هم داد. ما هم اطاعت کردیم.بعد از آن با انجام پذیرایی، ناهار میل کردند و حدود ساعت پنج یا شش عصر هواپیما آماده شد و از زمین بلند شد. عواملش را از قبل گفته بود که فلان ساعت آماده باشند. در عرض دو سه ساعت، دستورات خیلی تندی به ما داده بود و ما هم اطاعت کرده بودیم.
بعد از رفتن ایشان، گفتیم یک جلسه می‌گذاریم، معاونت‌ها و فرمانده‌ها را دعوت می‌کنیم تا دستورات داده‌شده را پیگیری کنیم. هواپیما حدود ساعت پنج و ربع بلند شد و در تهران نشست. از بندرعباس تا تهران حدود یک ساعت و ربع تا یک ساعت و نیم طول می‌کشد.به محض اینکه در تهران فرود‌ آمد، ایشان از رمپ پیاده شده و رفته بود سراغ پروژه‌های مختلفی که در مهرآباد داشت؛ مثل یاشی، اوج و نقاط دیگر. همان موقع به آقای شریفی آجودان و رئیس دفتر خود گفته بود از من به عنوان فرمانده پایگاه پیگیری کند.حدود یک ساعت و ربع تا یک ساعت و نیم بعد، آقای شریفی تماس گرفت. آن زمان از داخل دیسپچ با تلفن داخلی تماس گرفت. گفت: «تیمسار می‌پرسه تا حالا چی کار کردی؟» گفتم: «والا ما تازه داریم ظرف‌های شما رو می‌شوریم! اجازه بدید ظرف‌ها رو بشوریم. چشم، درخدمتیم»تماس تمام شد. گوشی را که گذاشتم، بلافاصله عوامل را صدا زدم و گفتم بیایند دفتر. گفتم تیمسار دستوراتی درباره پدافند به‌خصوص S-200 داده‌اند، مشکلات پدافند به همین دلیل فرمانده پدافند هم باید بیاید و این مشکلات باید بررسی شود. اما، ۱۰ یا ۱۵ روز بعد دیگر کسی از ما هیچ پیگیری نکرد در حالی که یک ساعت و نیم بعد از ما پیگیری کرده بودند.
۲۲ MB
آنجا بود که فکر کردم حتما یک اتفاقی رخ داده. باید تماس بگیرم و سوال کنم. تماس گرفتم، گوشی را شریفی آجودان تیمسار پاسخ داد. سلام و احوالپرسی شد، گفتم می خواهم با تیمسار صحبت کنم،‌ او گفت: «نه، نه… ایشان از وزارت دفاع آمده، خیلی خسته است، ناراحت است و از شما دلخور است.» به او گفتم: «چرا از من دلخور است،‌ او گفت بالاخره از شما دلخور است.» گوشی را گذاشتم، اما طاقت نیاوردم. گفتم حتما اتفاقی افتاده، به همین دلیل از خط دیگر تماس گرفتم. ده دقیقه، یک ربع صبر کردم. می‌خواستم آن روز دیگر زنگ نزنم، ولی نتوانستم.دوباره تماس گرفتم. گوشی را برداشتند و گفتم می‌خواهم با تیمسار صحبت کنم. گفت گوشی دستت باشه، احساس کردم بعد از چند لحظه خود تیمسار گوشی را برداشت. آن موقع، هر وقت کسی را روی استندبای می‌گذاشتند، آهنگ «امام علی» پخش می‌شد. مدت انتظار برای من خیلی طولانی شد؛ شاید پنج تا ده دقیقه، ولی برای من مثل نیم ساعت گذشت.بالاخره تیمسار گوشی را برداشت. گفتم: «والا دو سه تا مطلب داشتم خدمت‌تون عرض کنم، ولی این آهنگ امام علی منو برد تو حال و هوای دیگر و فراموش کردم. اگر اجازه بدید خداحافظی می‌کنم، یک مرحله دیگه زنگ می‌زنم و گزارش پیشرفت کار رو می‌دم.»
گوشی را قطع کردم. به شریفی زنگ زدم. گفت: « تیمسار ستاری گفت این فقط عمادیه که هر وقت زنگ می‌زنه ما رو می خندونه، هر فرماندهی تماس می گیره یه چیزی می‌خواد.» شریفی بلافاصله تماس گرفت و گفت: «با تیمسار صحبت کردی؟ کی؟» گفتم: «شما که گفتی من ناراحت شدم و تلفن را قطع کردم و با خط دیگری تماس گرفتم و فلانی وصل کرد.» شریفی گفت: «ناراحت شد، چون همون حرف ظرف شستن رو به تیمسار گفته بودیم.»گفتم: «من اینو به تو گفتم، تو چرا به تیمسار گفتی؟» گفت: «ما قسم خوردیم هر اتفاقی می‌افته بگیم؛ حتی اگر توی جلسات و سخنرانی لطیفه تعریف کنید و خوابتون ببره. حالا ایشون است که تصمیم بگیره خوشش بیاد یا هر رفتار دیگری انجام بده» گفتم: «اون داستان رو نباید می‌گفتی،‌ اگر هم می‌گفتی راجع به اون موضوع هست طور دیگری با تیمسار صحبت می‌کردم. شریفی گفت:«اتفاقاً اینقدر ازت خوشش اومده که همه چیز رو فراموش کرده.»این خاطره فقط برای نشان دادن پیگیری شهید ستاری بود؛ اینکه دستوری که می‌داد، خودش با دقت، سرعت و حساسیت بالا دنبال می‌کرد و اجازه نمی‌داد کارها معطل بماند.
* روایتی از حساسیت شهید ستاری درباره انجام ماموریت‌هافارس: امیر عمادی، آیا خاطره دیگری از شهید ستاری دارید؟عمادی: خاطره دوم مربوط به یک سمینار بود. تمام فرماندهان زمان خودِ شهید ستاری در کیش جمع شده بودیم؛ نشستی که داشتیم درباره کروژن و بحث اصلی ایشان زنگ‌زدایی بود؛ زنگ‌زدایی پایگاه‌هایی مثل خود کیش، بوشهر، بندرعباس، چابهار.اطلاعاتی داشتند که این هوا، این رطوبت و گرد و خاک آن مناطق دارد تمام فلزات را می‌خورد؛ هم برای هواپیما، هم برای سیستم پدافندی، سیستم راداری، همه این‌ها مضر و خطرناک است، به‌خصوص آنتن‌های رادار و نظایر آن‌ها. تمام بحث ایشان روی زنگ‌زدایی بود؛ اینکه زنگ‌زدایی کنید و تجهیزات را سرپا نگه دارید.واقعاً نمی‌دانم چرا شهید ستاری آن موقع همیشه احساس کمبود می‌کرد؛ اینکه پول نداریم خیلی چیزها را بخریم. ولی ایشان می‌گفت شما می‌توانید زنگ را از بین ببرید. بحث گازوئیل هم مطرح شد. بقایی، عرفانی، من، مشیری، ابوطالبی، همان فرماندهان وقت، همه بودند. ایشان گفت استفاده از گازوئیل دستور است و چاره‌ای نیست. آن دو سه روزی که در کیش بودیم، تمام بحث همین بود؛ این دستورات انجام شد.
من با بونانزا از بندرعباس به کیش رفته بودم و قرار بود با بونانزا برگردم. آنجا به شریفی گفتم، به عرض تیمسار برسانید اگر اجازه بدهند، همه در حال ترک جزیره کیش هستند، اگر اجازه بدهند یک هواپیمای بونانزا در حال آمدن به کیش است، با‌ آن بازگردم. شریفی گفت: «مگر خبر نداری. تیمسار قرار است به بندرعباس برود.»گفتم: «باشه. در خدمت‌شان هستیم. من آمادگی این کار را ندارم، باید زودتر بروم و پیش‌بینی برخی مسائل را انجام بدهم و ایشان تشریف بیاورند» شریفی گفت:« تیمسار گفته با هم برویم.»آنجا به بونانزا گفتم که برو و ما بعدا‌ می‌آییم. خلاصه ما سوار فالکن شدیم و آمدیم بندرعباس.به جانشین پایگاه، جناب سرهنگ اکبری که الان امیر اکبری هستند، گفتم تیمسار تشریف می‌آورند، یک مراسمی ترتیب داده شود و کارها را انجام بدهند و حتماً درب قسمت VIP را باز بگذارید تا حالت شرجی و رطوبت بندرعباس از بین برود. علت اینجاست که اگر دو یا سه روز درب ساختمان باز نشود و جریان هوا تردد نداشته باشد، رطوبت آنجا را فرا می‌گیرد و بوی رطوبت خاص خود را می‌دهد.
به محض اینکه پیاده شدیم، برعکس دفعات قبل، درب قسمت VIP باز بود. آمدیم داخل ساختمان، نشستیم. رفتند وضو بگیرند. همان حالت رطوبت بود، به اضافه اینکه یک‌سری گیره یا بست هست که با آن‌ها لوله‌های آب را روی دیوار مهار می‌کنند؛ یک یا دو جا حالت زنگ‌زدگی و سیاهی داشت.همین‌طور که نگاه می‌کرد و در حال وضو گرفتن بود، گفت: «عمادی، این چند عدد گیره زنگ زده.» گفت: «دستور دادم گازوئیل بیارند بمالیم به آن‌ها.» او در چهره من نگاه کرد و دست خود را به حالت مشت کرد شکلی که می‌خواهد بزند توی سینه‌ام، ولی متوجه شد که این حرف را بدون قصد و غرض و صادقانه گفتم. هیچی نگفت و پذیرفت. خداحافظی کردند و رفتند.
۱۷ MB
ده روز بعد دوباره گفتند پرواز VIP دارید، تیمسار با هیئت همراه پیاده شد. او به من گفت، سوار شو برویم. رفتیم دورترین نقطه پایگاه، قسمت جهاد؛ حدود 10 کیلومتر باید رانندگی می‌کردیم. از قسمت عملیاتی و خانه‌های سازمانی عبور کردیم تا رسیدیم به آخرین فنس پایگاه،‌ آنجا بود که پیاده شدیم و شروع کرد به نگاه کردن.یک‌دفعه دیدم کلاه خود را در دست گرفت و شروع به حرکت کرد. گفتم: «اتفاقی افتاده؟ » گفت: «می‌خواهم فلانی را پیدا کنم. » گفتم: «کی؟» گفت: «همین که رنگ و گازوئیل می‌زند. » گفتم: « ما ۱۰ روز پیش این کار را کردیم.» گفت: «هنوز حالت خودش را دارد. » گفتم: «نه، این گازوئیل نیست. ما گازوئیل زدیم، ولی گازوئیل خودش خاک می‌گیرد و زود هم خشک می‌شود، اثراتی ندارد. ما آمدیم این را با روغن سوخته قاطی کردیم و زدیم و الان حالت شفافیت دارد.»گفت: «عجب فکری کردی!» گفت: «پس این را ۱۰ روز پیش زدی و الان این‌طوریه؟» گفتم: «بله.» گفت: «الان توی تپه‌ها کسی نیست که جلو من زده باشد و رفته باشد؟» گفتم: «نه.» گفت: «به بوشهر و چابهار هم گفتیم که این کار را بکنند، بهتر است.»گفت: «بلند شو برویم دفتر چای بخوریم.» هر زمان می‌گفت «برویم دفتر چای بخوریم»، یعنی آب از سر گذشته و کار تمام شده.
* تعجب شهید یاسینی از چلوکباب دادن به سربازان وظیفه نیروی هوایی ارتشفارس: آیا از مرحوم شهید یاسینی هم خاطره‌ای دارید؟عمادی: بله، سال ۴۸ بود که به اتفاق هم وارد دانشکده شدیم. شاید اختلاف‌مان سه چهار روز بیشتر نبود؛ یا من جلوتر بودم یا ایشان، دقیق یادم نیست. اما خیلی زود با هم جور شدیم و ارتباط خوبی پیدا کردیم. چون ایشان بچه جنوب بود و من هم بچه جنوب بودم، طبیعتاً هماهنگی بیشتری داشتیم و خیلی زود با هم صمیمی شدیم.خلبانی واقعاً مدیر بود و دست‌کمی هم از شهید ستاری نداشت. خیلی پیگیر بود. بعدها معاون هماهنگ‌کننده نیروی هوایی شد. اطلاعاتی از ستاد مشترک و جاهای مختلف به ایشان می‌دادند؛ یا نامه می‌آمد یا تلفنی اطلاع می‌دادند. گویا بحث یک نامه بود که ستاد کل داده بود به ستاد مشترک و ستاد مشترک هم به نیروها ابلاغ کرده بود که خودزنی و خودکشی در نیروها زیاد شده؛ چه در سپاه و چه در ارتش.
ایشان مأموریتی در جاسک داشتند؛ افتتاحیه یا بررسی بود. تشریف آورده بودند، کارهایشان را انجام داده بودند. یک‌مرتبه به من زنگ زدند و گفت: «عمادی، من الان جاسک هستم، بد هم نیست چون نزدیک بندرعباس است، یک سر بیایم بندرعباس و شما را ببینم.»هواپیمای بونانزا را برای او آماده و اعزام کردم و مراسم تشریفات و بازدید را انجام دادیم. هنگامی که شب در مهمانسر بودیم، یاد نامه ستاد مشترک افتاد. بحث نامه ستاد مشترک هم مطرح بود که در آن اشاره شده بود خودزنی و خودکشی در نیروها، چه زمینی، چه هوایی، چه سپاه و چه ارتش، زیاد شده، ولی در یک گوشه نامه هم اشاره کرده بودند که پایگاه هوایی بندرعباس مستثناست و هیچ موردی ندارد. البته قرار است یک تیم برای بررسی به پایگاه بیاید.من به عنوان شوخی گفتم که فشنگ نداشتیم. ایشان یک لبخند ساده زد؛ حالا نمی‌دانم چرا، یا ناراحت شدند یا نه. تا ساعت‌ها با هم بودیم، شام خوردیم. من خداحافظی کردم و گفتم می‌روم استراحت کنم، چون فردا بریفینگ داریم.بعداً فهمیدم که ایشان راننده‌ای که در اختیارش بود را مرخص کرده و خودش بعد از ساعت 10:30 شب سوار ماشین شده و رفته بود پاسدارخانه را بازدید کرده بود. وضعیت آلرت، نگهبانی خلبان‌ها، بچه‌های فنی را سرکشی کرده بود، احوال‌پرسی کرده بود. بعد آمده بود قرارگاه. قرارگاه که خاموشی می‌زنند، یک‌سری سرباز بازیگوش هستند که پیاده بین آسایشگاه‌ها رفت‌وآمد کرده و با هم صحبت می‌کنند.
۱۳ MB
ایشان با بچه‌ها صحبت کرده بود. بچه‌ها خیلی راضی بودند. حتی گفته بودند که در طول فصل، هر دو سه ماه یک‌بار به ما چلوکباب هم می‌دهند. از من سؤال کرد: چلوکباب را چطور می‌دهید؟ گفتم ما اینجا بچه‌های بومی زیاد داریم؛ سربازهای اینجا یا متاهل هستند، یا بومی‌اند یا منطقه را می‌شناسند. ما این‌ها را در تعطیلات مرخص می‌کنیم، جیره‌شان را جمع می‌کنیم و در یک فصل مناسب، یک چلوکباب به آن‌ها می‌دهیم. این کار خیلی خوشحال‌شان می‌کند.گفت از نظر پخت‌وپز چه‌کار می‌کنید؟ گفتم سربازها را جمع می‌کنیم و برایشان توضیح می‌دهیم. گفت چرا؟ گفتم اتفاقاً همیشه صدایشان می‌زنم و می‌گویم: ما بهترین برنج را برای شما تهیه کردیم، بهترین سبزی را پیش‌بینی کردیم، حبوبات هم بهترین است؛ ولی عملکرد دست شماست. شما باید با آشپز و سرآشپز همکاری کنید تا غذای خوب تهیه شود. خیال نکنید اگر این حبوبات را پاک می‌کنید و سنگ زیر دندان من یا زیر دندان فرمانده می‌رود، مهم نیست. بیشترین نیرو و بیشترین نفراتی که غذا می‌خورند، خود شما سربازها هستید؛ پس باید غذای خیلی خوبی درست شود.این صحبت‌هایی که در جمع‌شان کرده بودیم، باعث شده بود بچه‌ها واقعاً راضی باشند. آنجا بود که ایشان گفتند: حالا فهمیدم چرا اینجا خودزنی و خودکشی نداریم. و من عرض کردم که بله، ما سعی کردیم به همین مسائل توجه کنیم.
سپس، امیر خلبان بازنشسته ایرج عصاره معاون لجستیکی نیروی هوایی ارتش در دوره شهید ستاری خاطراتی از این فرمانده بیان کرد.فارس: امیر، مهم‌ترین اقدامات شهید ستاری از نظر شما در نیروی هوایی ارتش چیست؟عصاره: درباره شهید ستاری در بسیاری از موارد صحبت شده، اما من با خودم فکر کردم از وقتی متوجه شدم قرار است در این رابطه صحبت کنم، بعضی نکات را بگویم؛ چون معمولاً در این سالگردها از بنده می‌خواهند که این کار را انجام بدهم. دلیلش هم این است که روز شهادت ایشان، روز تولد من است؛ پانزدهم دی.من آن روز پای هواپیما بودم. همیشه همراه‌شان می‌رفتم. معاون شهید ستاری بودم، مثل بقیه عزیزان؛ همه معاونان. آن زمان اگر قرار بود دو تا معاون با خودش به مأموریت ببرد، معمولاً عملیات و لجستیک را می‌بردند. پای هواپیما از شهید ستاری پرسیدم: «ما شب برمی‌گردیم، ان‌شاءالله؟» پنجشنبه بود، پانزدهم دی. گفتند: «چطور مگر؟»گفتم: «والا بعد از پانزده، بیست سال، امشب برای من تولد گرفتند. جنگ تمام شده بود و این حرف‌ها مطرح می‌شد.» گفتند: «ما از کیش می‌خواهیم برویم اصفهان، نمی‌دانم بتوانیم بازگردیم یا خیر. نیازی نیست بیایید.» من به ایشان گفتم: «نه، اگر اجازه بدهید من در خدمت‌تان باشم. این را گفتم که شما بگویید نیا. گفتم شاید زودتر برگردیم، کارها را جمع کنیم.»
ولی دیگر نرفتیم. ما از پای هواپیما برگشتیم. همیشه می‌گویم شهادت هم لیاقت می‌خواهد؛ من نداشتم. به هر حال، این قسمت از سرنوشت ما این‌طور رقم خورد.در مقطعی که شهید ستاری فرمانده نیروی هوایی بودند، یعنی از سال ۶۵ تا ۷۳، این هشت سال تمام، من معاون‌ایشان بودم. قبل از‌ایشان هم با فرمانده قبلی، تماماً معاون بودم و بعد هم با خود شهید ستاری ادامه پیدا کرد. مجموعاً حدود ۱۵ سال در رده معاونت لجستیک نیروی هوایی و پس از آن عهده‌دار این سمت در ستاد مشترک ارتش بودم.
* سه اقدام اصلی شهید ستاری برای تقویت نیروی هوایی ارتششهید ستاری سه کار اساسی انجام داد که خیلی کم درباره‌ آن‌ها صحبت شده. ترجیح می‌دهم امروز فقط درباره همان سه کار صحبت کنم.اولین کار، تحول اساسی در ساختار سازمانی نیروی انسانی نیروی هوایی بود.ساختار نیروی هوایی ما آمریکایی بود. انقلاب شده بود، جنگ شروع شده بود و ادامه داشت. سازمان نیروی هوایی آمریکا آن زمان حدود ۶۵ هزار نفر کادر داشت. ما هم عملاً با همان الگو جلو می‌رفتیم. موجودی ما چیزی حدود ۵۷ یا ۵۸ هزار نفر بود. از نظر اعتبارات و پول هم که شرایط جنگ مشخص بود.من درباره سال‌های ۶۶ و ۶۷ صحبت می‌کنم؛ اواخر جنگ. یک روز شهید ستاری من را صدا زد و گفت: «با این ساختار فَشل» ـ دقیقاً همین کلمه را به کار برد ـ یعنی لَنگ و کند «ما به جایی نمی‌رسیم.»
من آن زمان معاون لجستیکی بودم. برای اینکه قابل درک باشد می‌گویم؛ از دل همان معاونت ما، چهار معاونت دیگر در نیروی هوایی بیرون آمد. اداره بهداری نهاجا که الان یک اداره مستقل است، اداره مهندسی نهاجا، معاونت آرال، فاشا(فرماندهی اطلاعات و شناسایی)؛ همه این‌ بخش‌ها زیر نظر من بود و از زیرمجموعه لجستیک بیرون آمدند. یعنی از نخود و لوبیا گردن من بود، تا موشک فونیکس! این گستره کار آن‌قدر زیاد شده بود که دیگر یک معاونت نمی‌توانست همه را پوشش بدهد.
۷ MB
وقتی حوزه‌ها زیاد می‌شود، معاونت بالا دیگر نمی‌تواند تعداد زیادی معاونت ریز داشته باشد؛ می‌شود مدیر، بعد دایره، بعد بخش. ساختار واقعاً ناکارآمد شده بود. زمانی که من کار را تحویل گرفتم، فقط دو تا مدیریت داشتیم؛ یکی از آن‌ها شهید کشواد بود که او هم بعدها در همان هواپیمایی که شهید محلاتی و شهید خضرایی بودند، به شهادت رسید. ایشان رفته بود جبهه، پیش صدیق، چون قرار بود عملیات شروع شود، که آن هواپیما را زدند.شهید ستاری گفت: «ما باید این ساختار را کوچک کنیم.» طرح او این بود که ۲۰ هزار نفر از ساختار سازمانی کم کنیم. آن زمان سازمان ما ۶۵ هزار نفر بود و موجودی‌مان هم تقریباً نزدیک به همان عدد، حدود ۵۵ هزار نفر.ایشان گفت: «از آقا مجوز گرفتم. حضرت آقا قبول کردند که این تعدادی را که من کم می‌کنم، به هر شکلی، چه از موجودی و چه از سازمان، اعتباراتش را از ما کم نکنند.» یعنی تصور این باشد که این نیروها هنوز هستند و پول‌شان داده شود، تا ما بتوانیم با آن اعتبارات معاونت‌های جدید را راه‌اندازی کنیم و این کار را هم انجام داد.
* نحوه ایجاد بخش جنگ‌های سایبرنتیک نهاجا در دوره شهید ستاریاین، به نظر من، بزرگ‌ترین کاری بود که انجام شد و پویایی نیروی هوایی را تضمین کرد. همان‌طور که همه معترف هستند؛ چه در سپاه، چه در ارتش و چه در شهربانی آن زمان که ژاندارمری بود، اگر نیروی هوایی در شش‌ماهه اول جنگ نبود، ما اصلاً نمی‌توانستیم این جنگ را هشت سال ادامه بدهیم.یک مثال ساده‌اش را همیشه در جلسات گفته‌ام، چون آمارش دست خود من بود و مسئول آن بودم. تعداد هواپیما‌هایی که ما در جنگ از دست دادیم را اگر بررسی کنید، می‌بینید در شش ماه اول جنگ، ۱۱۰ فروند هواپیما از دست دادیم؛ یعنی دقیقاً برابر با ۷.۵ سال بعد از آن.به عبارت دیگر، در کل هشت سال جنگ، مجموعاً حدود ۲۲۰ فروند هواپیما از دست رفت، که نصفش فقط مربوط به شش‌ماهه اول است. این آمار نشان می‌دهد نیروی هوایی در آن مقطع چه کاری انجام داده است.این تغییر ساختار باعث شد فرماندهی ارتباطات الکترونیک شکل بگیرد. به خاطر دارم، اولین بار، حدود سال ۶۵، هفت دستگاه موبایل به ما دادند. آن موقع موبایل یعنی یک دستگاه بزرگ؛ من با لباس پرواز خلبانی، آنتنش این‌قدر بیرون می‌زد. یکی دست خودم بود، یکی دست جانشین، یکی دست معاون هماهنگ‌کننده. آن‌ها با هم مشورت می‌کردند. همان بخش الکترونیک بعدها تبدیل شد به یک معاونت مستقل،‌ بخش جنگ‌های سایبرنتیک ایجاد شد. آن زمان چیزی به اسم جنگ سایبری هنوز مطرح نبود، ولی آن معاونت مسیرش را باز کرد. مسئول این کار فردی قرار بود که بعدها به شهادت رسید؛ امیر عدالت‌نژاد. عزیزان می‌دانند چه مغز الکترونیکی‌ای داشت. دکترای حقوق داشت، اما از آن طرف مغز متفکر الکترونیک ما بود. این یک بحث.
۲۰ MB
* تقویت بودجه نهاجا در دوره شهید ستاری با یک اقدام ابتکاریبحث بعدی، چابک‌سازی سازمان بود. حالا شما تصور کنید در یک سازمان، ۲۰ هزار نفر را کم کنند. حتی امروز اگر به سازمان شما بگویند قرار است صد نفر را رهاسازی کنیم، ظاهرش ساده است اما در عمل بسیار سخت است. مثلاً می‌گویند یک عده تا آخر سال بازنشسته می‌شوند، با آن‌ها کاری نداریم. قانون این است که شما هر سال یک‌سی‌ام سازمان را می‌توانید استخدام کنید.سپس رفت سراغ کسانی که ۲۹ تا ۲۵ سال سابقه داشتند. شروع کردند از بالای ۲۵ سال. به بعضی‌ها پنج سال سنوات دادند. آن ۲۹ ساله را یک سال، بعد دو سال، بعد سه سال تا برسند به کسی که ۲۵ سال سابقه داشت. این‌طوری ۲۰ هزار نیروی انسانی کم شد، بدون اینکه بدنه آسیب ببیند.اما مهم‌تر از آن، ساختار سازمانی بود. ارتباط پایین به بالا، آن موقع ۱۴ رده طول می‌کشید تا یک موضوع به فرمانده نیرو برسد. این را رساندیم به حدود ۷ رده که یعنی چابک‌سازی واقعی.
۱ MB
* چگونه جرات کردیم اورهال کنیم و هواپیما بسازیمبخش سوم، حمله به حوزه ساخت بود. من در این مدت متوجه شدم هر چیزی که می‌خواستیم بخریم، بازی درمی‌آوردند، نمی‌دادند و تحریم می‌کردند. چون خرید گردن من بود، تصمیم گرفتیم خودمان بسازیم.آمریکایی‌ها با ترفندهایی بسیار حساب‌شده عمل می‌کردند. هر وقت متوجه می‌شدند لاستیک هواپیماهای ما تمام شده، پیامی می‌فرستادند که مثلاً «لوکزامبورگ حاضر است لاستیک اف‌ـ۴ در اختیار شما بگذارد». ما وارد مذاکره می‌شدیم، اما آن‌ها با وقت‌کشی و بهانه‌تراشی ما را معطل می‌کردند.در این فاصله ناچار می‌شدیم سراغ تولید داخلی برویم و با شرکت‌های داخل کشور کار را جلو ببریم. درست زمانی که اولین لاستیک تولید داخل آماده می‌شد و برای آزمایش زیر هواپیما نصب می‌کردیم، ناگهان ۵ یا ۶ شرکت خارجی همزمان اعلام می‌کردند: «همه‌چیز آماده است، هر تعداد می‌خواهید بیایید تحویل بگیرید.»ما هم تولید داخلی را رها می‌کردیم و دوباره به سمت خرید خارجی می‌رفتیم، اما ۶ ماه بعد باز همان بازی تکرار می‌شد و عملاً چیزی تحویل نمی‌دادند. تکرار این تجربه‌ها بود که در نهایت شهید ستاری را به این جمع‌بندی رساند که باید کلاً قید خارجی‌ها را بزنیم و به توان داخل تکیه کنیم.
۳۵ MB
* رهبر انقلاب گفت اگر اورهال در داخل کشور انجام شود، هیچ مشکلی وجود نداردهیچ‌وقت آن روزها را فراموش نمی‌کنم. آن زمان برای اورهال بدنه یک فروند بوئینگ، هواپیما را به هلند می‌فرستادیم و فقط برای همین کار سه میلیون دلار از ما می‌گرفتند. این مربوط به سال ۷۰ است؛ یعنی حدود ۳۵ سال پیش. برای چهار موتور هم چهار میلیون دلار دیگر مطالبه می‌کردند؛ هر موتور یک میلیون دلار. در مجموع، وقتی هواپیما برمی‌گشت، حدود هفت‌ونیم میلیون دلار برایش هزینه شده بود.من همان موقع گفتم می‌شود نیروها را به کار گرفت و خودمان این اورهال را انجام بدهیم. ابتدا به سراغ وزارت دفاع رفتیم و با مجموعه‌هایی مثل صها و پنها وارد مذاکره شدیم. آن زمان آقای نعمت‌زاده مسئولیت داشت. گفت بروید هماهنگی‌های لازم را انجام بدهید؛ چون هواپیمایی هما هم همه هواپیماهای خود را برای اورهال به اروپا می‌فرستاد.موضوع را بردند خدمت حضرت آقا. نظر ایشان این بود که اگر اورهال در داخل کشور انجام شود، هیچ مشکلی وجود ندارد ولی هما و وزارت راه برای ما بهانه‌تراشی می‌کنند. نکته جالب این بود که تعداد بوئینگ‌های نیروی هوایی حتی از هما هم بیشتر بود؛ ما ۱۲ فروند بوئینگ ۷۰۷ و ۱۰ فروند بوئینگ ۷۴۷ داشتیم.
* چگونه دو بوئینگ ایران از دست آمریکا آزاد شداز ۱۲ فروند ۷۰۷، ۱۰ فروند سوخت‌رسان بودند. دو فروند دیگر را خودم در دادگاه لاهه پیگیری کردم؛ همان هواپیماهایی که آمریکایی‌ها قرار بود به صورت آواکس به ما تحویل بدهند اما تحویل ندادند و در نهایت ما در لاهه به نفع خودمان حکم گرفتیم.به آمریکایی‌ها گفتیم شما ادعا می‌کنید این هواپیما را تحویل نمی‌دهید چون ممکن است در نقش آواکس از آن استفاده شود؛ ما هم اعلام کردیم اصلاً اقلام و تجهیزات آواکس را نمی‌خواهیم. چون می‌دانستیم حتی اگر این تجهیزات را هم تحویل بدهند، به کار ما نمی‌آید و بخش‌های حساس و اصلی آن را جدا کرده‌اند.در نهایت تمام قسمت‌های مرتبط با آواکس را از هواپیماها خارج کردند و دو فروند را به سوئیس تحویل دادند. ما هم با همکاری معاونت عملیات و عزیزانی از جمله، امیر موسوی، شهید بابایی و شهید اردستانی، خلبان‌هایی را به سوئیس اعزام کردیم و هواپیماها را به کشور منتقل کردیم.به این ترتیب، در نهایت تعداد هواپیماها به ۱۲ فروند رسید.
۱۲ MB
ما به این جمع‌بندی رسیدیم که نباید منتظر غرب یا شرق بمانیم تا قطعه بدهند یا هواپیماهای ما را تعمیر کنند؛ چون اگر این مسیر را ادامه می‌دادیم، عملاً به نتیجه‌ای نمی‌رسیدیم. بنابراین؛ خودمان کار تعمیرات را آغاز کردیم.مهم‌ترین فایده این تصمیم، از بین بردن ترس میان نیروهای فنی بود. تعمیرکارها جرأت دست زدن به قطعه را نداشتند و می‌گفتند اگر خراب شد چه؛ من صراحتاً گفتم مسئولیتش با من؛ اگر خراب شد، تقصیر من است و اگر درست شد، بیا و پاداش خود را بگیر. همین حرف، ترس را از دل بچه‌ها ریخت.آن‌ها ابتدا وارد تعمیر قطعات شدند و بعد کم‌کم به مرحله ساخت رسیدند. هواپیماها را در دوره شاه از آمریکا خریده بودیم و در انبارها، موتورهای آکبند وجود داشت. طبق قواعد جهانی خرید هواپیما، برای هر دو فروند یک موتور یدکی و برای هر پنج فروند یک مجموعه کامل کابین و اینسترومنتیشن در نظر می‌گیرند.
* قانون سرانگشتی برای خرید هواپیما چیستطبق قانون سرانگشتی یا Rule of Thumb در جهان، وقتی می‌گویند قیمت یک فروند اف-۱۶ یا میگ-۲۹ مثلاً ۱۶ میلیون دلار است، اگر سفارش ۱۲ یا ۱۶ فروند بدهی، قیمت نهایی را در حدود ۲.۵ برابر محاسبه می‌کنند؛ این یک قاعده جهانی است.وقتی ما اف-۱۴ خریدیم، ۸۰ فروند سفارش دادیم اما فقط پول ۸۰ فروند را نپرداختیم؛ بلکه هزینه ۸۰ ضربدر دو و نیم را پرداخت کردیم. من این موضوع را بعدها در قراردادهای FMS در دادگاه لاهه به‌روشنی دیدم. آن ضریب ۲.۵ برابر مربوط به همین اقلام جانبی است؛ از آموزش خلبانان گرفته تا کتاب‌ها و تجهیزات نگهداری.ما کتاب‌هایی به نام Dash 1 و Dash 2 در اختیار داشتیم که قیمت هر برگ آن پنج دلار بود؛ آن‌قدر حجیم که خلبان یکی را زیر بغل می‌گرفت و تعمیرکار هم یکی دیگر را.
* نحوه ساخت اولین هواپیما در نیروی هوایی ارتشما به این نتیجه رسیدیم که اگر وارد این حوزه نشویم و دست به کار نشویم، عقب می‌مانیم. همین تصمیم باعث شد ترس از دل بچه‌ها بریزد. وقتی ترس کنار رفت، معلوم شد که آن‌ها توان ساخت تقریباً همه قطعات را دارند.سراغ انبارها رفتیم و دیدیم بال، بدنه، شاسی، دم و حتی مجموعه کامل اینسترومنتیشنِ نو در اختیار داریم؛ همان تجهیزاتی که مقابل خلبان قرار می‌گیرد.شهید ستاری پرسید: «بچه‌ها می‌توانند خودشان بدنه بسازند؟» گفتم بله؛ چون اورهال یعنی باز کردن کامل بدنه و بستن دوباره آن. یعنی همه میخ‌پرچ‌ها باید باز شود و از نو نصب شود، هواپیما رنگ‌آمیزی شود، محاسبات فتیگ و خستگی فلز انجام بگیرد، بدنه با ایکس‌ری اسکن شود و اگر جایی ترک داشت، کنار گذاشته شود و قطعه نو جایگزین شود.
در ادامه، حتی کار «نو زدن» قطعات را هم خودمان آغاز کردیم. به سراغ ایرالکو اراک رفتیم تا آلومینیوم مخصوص هواپیما تولید کند؛ آلومینیوم با آلیاژ و استاندارد ۷۰ ـ ۷۵ کیس، نه آلومینیومی که برای دیگ و قابلمه استفاده می‌شود. بعد از آن، قطعات را ری‌تریتمنت می‌کردیم؛ یعنی تحت عملیات حرارتی قرار می‌دادیم و سپس خم‌کاری‌های لازم را انجام می‌دادیم. برخی از قطعات بال و بدنه سه‌محوره هستند؛ یعنی فقط یک قوس ساده ندارند و باید هم‌زمان روی سه محور خم شوند. این قطعات را طراحی کردیم، قالب زدیم، چرخاندیم و ساختیم.خلاصه، نتیجه این مسیر شد «هواپیمای اوج»؛ نخستین اف‌ـ۵ که به‌طور کامل از نمونه آمریکایی کپی شد. آمریکا بابت همین موضوع ما را به مبلغ ۸۱۶ میلیون دلار محکوم کرد. نام اولیه این پروژه «آذرخش» بود و خودم دوباره برای پیگیری پرونده راهی دادگاه لاهه شدم. آنجا ادعا کردند که ایران اطلاعات اف‌ـ۵ را در اختیار این کشور و آن کشور قرار داده است.در مورد اف‌ـ۱۴ هم یک‌بار دیگر ما را تحت پیگرد قرار دادند؛ با این ادعا که اطلاعات هواپیمایی که تنها در اختیار ایران و آمریکا بوده، به روس‌ها منتقل شده است. در آن پرونده هم هزینه‌ای بالغ بر یک میلیارد دلار از ما گرفتند، با این عنوان که باید کل اطلاعات و نرم‌افزارهای اف‌ـ۱۴ها تغییر کند تا امکان کپی‌برداری یا هدف‌گیری برای روس‌ها از بین برود.
در نهایت به این جمع‌بندی رسیدیم که اصلاً بهتر است ظاهر هواپیما را تغییر بدهیم تا هیچ حرف و حدیثی باقی نماند. به همین دلیل، دم تک را به دو دم تبدیل کردیم و نتیجه شد «صاعقه».می‌خواهم تأکید کنم که همه این‌ها حاصل نبوغ و جسارت شهید ستاری بود. شاید ایده یا پیشنهادی مطرح می‌کردم، اما اگر فرمانده دیگری بود، ممکن بود بگوید این کار خیلی سخت است، یا بگوید بودجه نداریم. همان‌طور که امروز هم بعضی‌ها می‌گویند پول نداریم حتی شکم‌مان را سیر کنیم، اما در همان شرایط، ماهواره و موشک ساخته می‌شود. برای کسی که نگاه کلان نظامی ندارد، این موضوع قابل درک نیست؛ نمی‌فهمد اگر آن نقطه‌ها را تقویت نکنیم، مثلاً در یک جنگ ۱۲روزه چه بلایی می‌تواند سر کشور بیاید. در آن صورت، وضعیتی شبیه سوریه پیدا می‌کردیم.واقعیت این است که در برخی مقاطع، ناچار هستی فشار بیاوری تا به خودکفایی برسی. به باور من، در آن دوره و در طول هشت سال فرماندهی شهید ستاری، هیچ‌کس با آن سطح از جدیت و قدرت، مسیر خودکفایی را دنبال نکرد. این را با اطمینان می‌گویم، چون خودم ۱۵ سال در همین حوزه کار کردم؛ از دوران جنگ، بعد از جنگ و سپس در دوره شهید ستاری.
بعد از ایشان هم با فرمانده بعدی، آقای بقایی که خدا حفظ‌شان کند از ابتدا تا انتها همراه بودم؛ حتی زمانی که خودم جانشین نیرو شدم. پس از آن هم از نزدیک دیدم این مسیر چگونه ادامه پیدا کرد.برای مثال، وقتی بوئینگ‌ها را اورهال کردیم، رفتیم سراغ آقای نعمت‌زاده و موضوع را مطرح کردیم. بعد هم خدمت امام و حضرت آقا رسیدیم. حضرت آقا به وزیر راه و مسئولان هما تأکید کردند که هواپیماها را به هلند نفرستند و اورهال را به نیروی هوایی بسپارند. اما پاسخ دادند که ما تحت پوشش ایکائو هستیم و به دلیل مسائل ایمنی پرواز مسافری، تائید نیروی هوایی را به‌عنوان مرجع تعمیرات قبول ندارند.آن‌قدر پیگیری، بحث و رفت‌وآمد در وزارت دفاع انجام شد تا در نهایت دو آشیانه بزرگ ساخته شد؛ همان آشیانه‌های سبزرنگ روبه‌روی اکباتان که به «فارسکو» معروف است؛ یعنی شرکت تعمیرات سنگین هواپیماهای پهن‌پیکر. امروز خود هما بوئینگ‌هایش را در همان مجموعه اورهال می‌کند. رسیدن به این نقطه، نتیجه شکستن همان دیوارها و مقاومت‌ها بود.
* تفاوت خلبان‌های جنگی با خلبان‌های هواپیمای عادیفارس: آیا سخن آن‌ها صحیح بود؟عصاره: البته از نظر قانونی، حرف آن‌ها کاملاً درست بود. حتی امروز هم اگر یک خلبان نیروی هوایی بخواهد پشت فرمان یک بوئینگ مسافربری بنشیند، نمی‌تواند بدون طی مراحل مشخص این کار را انجام دهد. ساعت پرواز خلبان‌های جنگی را ضربدر ۴ کرده و محاسبه می‌کنند؛ مثلاً یک خلبان شکاری با ۲ هزار ساعت پرواز معادل ۸ هزار ساعت پرواز هواپیمای عادی محسوب می‌شود، سرمایه‌ای بسیار ارزشمند محسوب می‌شود.با این حال، باز هم ملزم است آموزش ببیند، کتاب بخواند و امتحان بدهد. نکته جالب این‌که همه این مراحل را هم با موفقیت طی کردند و امروز شاید بیش از نیمی از خلبان‌های هما، ماهان و سایر شرکت‌ها، از نیروهای سابق نیروی هوایی باشند.این یعنی تبدیل شاخص‌ها و استانداردهای نظامی به معیارهای غیرنظامی. در پروازهای مسافربری، تمرکز اصلی روی ایمنی است. در نیروی هوایی به خلبان شکاری آموزش می‌دهند که اگر موتور آتش گرفت، چه مانوری انجام بدهد و در نهایت اجکت کند. اما خلبان مسافربری چنین امکانی ندارد؛ مسافر پشت سرش نشسته و باید در هر شرایطی هواپیما را سالم و سریع به زمین بنشاند. این یک تفاوت اساسی است. تفاوت دیگر هم این‌که خلبان نظامی چتر نجات دارد، اما خلبان مسافربری ندارد.
به همین دلیل، ضرایب ایمنی و مقررات در کتاب‌های پروازی آن‌ها کاملاً متفاوت است. خلبان بوئینگ ممکن است از نظر مهارتی متعلق به ما باشد، اما برای پرواز با هواپیمای مسافربری باید دقیقاً مطابق همان ضوابط و استانداردها عمل کند. به طور مثال، در عملیات اچ–۳، خود من در یکی از پروازهای تمرینی حضور داشتم و روی دریاچه ارومیه با هواپیمای سوخت‌رسان بوئینگ در ارتفاع یک‌هزار پا، یعنی حدود ۳۰۰ متر، سوخت‌گیری انجام دادیم. اما اگر به یک خلبان هما بگویید زیر پنج هزار پا پرواز کند، اصلاً چنین چیزی را در کتاب پروازی‌اش پیدا نمی‌کنید.می‌خواهم بگویم این دو نگاه کاملاً متفاوت است؛ یکی نظامی و دیگری غیرنظامی، و هر دو هم منطق و توجیه خودشان را دارند.
* شهید یاسینی موسس دانشکده خلبانی در ایران است فارس:‌ آیا روایت ناگفته‌ای از شهید یاسینی دارید؟عصاره: من در دو مقطع با ایشان همکار بودم. یک مقطع زمانی که آمریکا در پایگاه جت بودیم. آنجا این انسان رشید را دیدم و فهمیدم همشهری هستیم؛ بچه آبادان. الان هم در آبادان یک اف-۴ بسیار زیبا برای یادبود ایشان نصب شده است.او ۶ ماه از من جلوتر برگشت ایران، من رفتم بوشهر. بعد رفتیم نوژه، پایگاه همدان. بعدها، سال ۶۲، من شدم فرمانده پایگاه نوژه و ایشان جانشین من شد. نه اینکه از من کمتر باشد؛ به‌خاطر درجات. آن زمان به چهار پنج نفر دو درجه دادند؛ یکی شهید بابایی بود، یکی هم من و چند نفر دیگر. از سرهنگ شدیم سرتیپ، رفتیم چابهار و بعد آمدیم نوژه.شهید یاسینی از نظر درجه پایین‌تر بود، اما من ایشان را یکی از پنج نفر می‌دانم که بالاترین مأموریت‌های جنگی را، به‌ویژه در شش‌ماهه اول سال ۵۹ در پایگاه بوشهر انجام داد. یکی علی بختیاری بود، یکی خود ایشان، و چند نفر دیگر که کنار شهید دوران، نام‌شان ماندگار شد.
۱۸ MB
ایشان در آن زمان جانشین من بودند و من از نزدیک شاهد شجاعت، وارستگی و استقامت بی‌نظیر ایشان بودم. هنوز هم همین‌طور هستند؛ در پروازها، هر بار مأموریتی پیش می‌آمد و نوژه حضور داشت، با جدیت دنبال این بود که خودش به مأموریت برود. می‌گفت: «اگر قرار است تو بیشتر از ما بروی، اجازه بده بچه‌های خودمان بروند.»در همان زمان، صدیق، فرمانده نیرو، گفت: «هیچ‌کدام‌تان حرف نزنید، هیچ‌کدام. کسی دیگر باید بچه‌ها را اعزام کند.» این اتفاقات مربوط به دوران جنگ است.
بعد از این مرحله، دانشکده خلبانی ایران بعد از قطع رابطه با آمریکا، مدتی به آموزش خلبانان با هواپیماهای بسیار ساده و یک‌ملخه ادامه داد، اما این روش پیشرفت مناسبی نداشت. بنابراین به سراغ حضرت آقا رفتیم و با پاکستان قرارداد آموزش خلبان بستیم.هیچ‌وقت فراموش نمی‌کنم؛ آن زمان که قرارداد را دیدم، همان وقتی که معاون شهید ستاری شده بودم، متوجه شدم که دوره‌های خلبانی ما در آمریکا، تحت برنامه خرید نظامی خارجی یا FMS و در دادگاه لاهه هلند، برای هر نفر ۳۲۰ هزار دلار هزینه داشته است. اما پاکستان در سال‌های ۶۶–۶۷، برای همان دوره‌ها یک میلیون و دویست هزار دلار دریافت می‌کرد؛ یعنی حدود چهار برابر.
به ستاری گفتم این قرارداد منعقد شده و اجازه بده، ادامه پیدا کند. یاسینی فرستادیم آنجا و مدام پیام می‌داد که در پاکستان کار خاصی انجام نمی‌دهند. با همان هواپیماهای T‑37 و T‑38 خلبان‌ها را آموزش می‌دادند. ما خودمان اف‑۵ دوکابین داشتیم که همان T‑38 محسوب می‌شد. بنابراین تنها مسئله باقی‌مانده، دوره‌های هواپیمای یک‌ملخ بود.تصمیم گرفتیم که بعد از پایان این دوره‌ها، برگردیم و خودمان دانشکده خلبانی راه‌اندازی کنیم. یاسینی یکی از افرادی بود که در آنجا روی همین بچه‌های خلبان، این تفکر و نگرش را تزریق کرد.دانشکده خلبانی ما که اکنون در اصفهان قرار دارد، حدود سه تا چهار سال بعد از این دوره‌ها راه‌اندازی شد. یعنی در طول دوره‌ای که پس از آمریکا و پاکستان، چه قبل از انقلاب و چه بعد از آن، حدود ۴۴–۴۵ سال پیش، دانشجویان را به خارج می‌فرستادیم، تنها همین بازه چهار–پنج ساله باقی ماند و پس از آن آموزش‌ها را به داخل کشور منتقل کردیم. امروز دانشکده در اصفهان فعال است و همه مراحل آموزش خلبانی در داخل کشور انجام می‌شود.
اولین خریدی که خودم شخصاً انجام دادم، هواپیماهای اف‑۷ از چین بود؛ ۵۷ فروند که هنوز در دانشکده خلبانی اصفهان با آن‌ها پرواز می‌شود. علاوه بر آن، PC‑۷ را هم خودم از سوئیس خریدم، در سال ۶۳، همان سالی که معاون نیروی هوایی شدم. سال ۶۴ هم PC‑۷ و PC‑۶ را از سوئیس خریداری کردیم.همان‌طور که می‌دانید، سوئیس کشوری بی‌طرف است و هیچ معاهده یا تعهدی ندارد که به نفع یا علیه کسی اقدام کند. به همین دلیل تصمیم گرفتیم از آنجا خرید کنیم. دو سه قلم تجهیزات دیگر هم از سوئیس تهیه شد؛ از جمله توپ‌های اسکای‌گارد که در نمایشگاهی خریداری شد، چون اورلیکن را از قبل داشتیم.امروز خلبان‌های ما با همین PC‑۷ مراحل مقدماتی را می‌گذرانند و مرحله پیشرفته را با جت‌ها تمرین می‌کنند. در این بخش نیز، یاسینی نقش مهمی داشت. یک سال من، شهید ستاری و شهید بابایی تصمیم گرفتیم ایشان به سوئیس برود و بازگردد؛ واقعاً انسانی شایسته و قابل اعتماد بود. در زمان شهادتش، معاون هماهنگ‌کننده نیرو بود و آن موقع من هنوز معاون لجستیکی بودم.تمام این بالا و پایین‌ها در نیروی هوایی بر اساس عشق و ایثار نسبت به کشور و دین انجام شده و هیچ چیزی بر مبنای عدد و رقم نیست؛ همه کارها با انگیزه‌ای والا و خدمت به وطن پیش می‌رود.
* ریشه خودکفایی در اورهال برای نیروی هوایی ارتش در پایان این نشست، امیر سرتیپ دوم خلبان بازنشسته سید اسماعیل موسوی مطالبی را بیان کرد. فارس:‌ امیر کدام ویژگی شخصیتی شهید ستاری برای شما جالب توجه بود؟موسوی: در تکمیل صحبت‌های امیر عصاره، من هم تجربه‌ای از سال ۶۴ در پایگاه دزفول دارم. همان‌طور که ایشان اشاره کردند، ما در آن زمان با کمبود شدید مواجه بودیم. هواپیماهایی که در جریان جنگ آسیب می‌دیدند یا از دست می‌رفتند، جایگزینی نداشتند؛ جز این‌که خود بچه‌های فنی پایگاه دست به کار می‌شدند و همین هواپیماهای آسیب‌دیده را تعمیر و آماده می‌کردند تا دوباره در اختیار ما قرار بگیرند.
علاوه بر این، خلبان‌هایی که از دست رفته بودند چه اسیر شده بودند و چه شهید باید جایگزین می‌شدند و آن زمان این جایگزینی هنوز به صورت کامل انجام نشده بود. خوشبختانه بعدها این جایگزینی کامل شد و امروز هم هواپیماها و هم خلبان‌ها همه دست‌پرورده خودمان هستند که جای افتخار دارد.افتخار داشتم پنج سال فرمانده دانشکده خلبانی باشم. همان‌طور که امیر اشاره کردند، در سال ۶۵ و در اوج این کمبودها، از من خواسته شد یک هواپیمای کاملاً آماده عملیات (Operational Ready - OR) به تهران بفرستم. ما خودمان هم در کمبود بودیم و تمام تلاش‌مان این بود که هواپیماها را سرپا نگه داریم، اما این هواپیما یک مورد ویژه بود و نمی‌دانستیم دقیقاً برای چه منظوری می‌رود.بعد مشخص شد که این هواپیما به مکانی به نام «اوج» فرستاده شده است و در آن‌جا قطعات آن کاملاً باز، خرد و بررسی شده‌اند تا مهندسی معکوس انجام شود. نتیجه همان شد که امیر فرمودند: هواپیمای «آذرخش»، نخستین هواپیمایی بود که به صورت مهندسی معکوس ساخته شد و بعد، به دلایل مطرح‌شده، هواپیمای «صاعقه» ساخته شد. این تجربه برای من شخصاً بسیار جالب و شگفت‌انگیز بود و دستور آن در زمان شهید ستاری و شهید بابایی صادر شده بود.
۱۲ MB
* وقتی شهیدان بابایی، ستاری و اردستانی در موتورخانه خوابیدندخاطرات زیادی از این بزرگواران دارم؛ یکی از آن‌ها مربوط به عملیات والفجر ۸ است. فکر می‌کنم آن زمان در دزفول بودم. شب قبل به من اطلاع دادند که فردا مهمان داریم و احتمال می‌رفت شهید بابایی هم حضور داشته باشد. به دلیل بمباران پایگاه در آذرماه ۶۵، خانواده‌ها را به تهران فرستاده بودیم تا شرایط پایگاه برای پرسنل بازتر شود و کارها بهتر انجام گیرد.من تا ساعت ۱۱–۱۲ شب در پایگاه ماندم. صبح که بیدار شدم، اولین جایی که معمولاً باید می‌رفتم، پست فرماندهی بود تا از اوضاع مطلع شوم. هنگامی که صبح به اینجا رفتم،‌ از دژبانی سوال کردم که فرد یا افرادی نیامده‌اند، دژبانی گفت که سه نفر را دیدم که در موتورخانه خوابیده‌اند؛ شهید ستاری، شهید اردستانی و شهید بابایی.این قسمت از پست فرماندهی، یک مولد برق بود که معمولاً برق اضطراری را برای پست فرماندهی تأمین می‌کند. موتورخانه جای آلوده و دودآلودی است، اما آن‌ها یک پتو انداخته و با هم خوابیده بودند.
تعجب کردم و آن‌ها را بیدار کردم و گفتم: «بلند شوید، خودسازی نکنید.» بعد کمی شوخی هم کردیم. سپس گله کردم که چرا به مهمانسرا نیامده‌اند. پاسخ دادند: «نمی‌خواستیم مزاحم شما شویم.» واقعاً با چنین شرایط ساده و سختی راضی بودند.وقتی آن‌ها را بلند کردیم و برای صبحانه آماده کردیم، دیدم از سرشیرهای مقوی دزفول که آماده کرده بودیم، شهید بابایی فقط یک لقمه میل کردند و بقیه را به آقای عظیم دربندسری دادند و گفتند: «تو بخور، من نمی‌خواهم.» دیگران هم تنها یک لقمه برداشتند.به هر حال، این بزرگواران با شرایط بسیار ساده و دشوار رضایت داشتند و همین نشان‌دهنده روحیه، اخلاق و ایثار بی‌نظیرشان است.
افتخار داشتم که در دوران خدمت در دزفول، شهید ستاری مرتب سر می‌زدند و خصوصاً با شهید بابایی، قبل از عملیات والفجر ۸ و عملیات والفجر حج، در ارتباط مداوم بودند. پس از آن نیز، به ویژه سایت‌هایی که باید هدف‌گذاری و پشتیبانی می‌شدند و پایگاه وحدتی مسئول آن‌ها بود، توجه ویژه‌ای می‌کردند.این سایت‌ها پیش از عملیات والفجر ۸ آماده شدند و موفقیت بزرگ عملیات که شامل سرنگونی بیش از ۷۰ فروند هواپیمای دشمن بود، مرهون پشتیبانی پایگاه چهارم و تلاش‌های متعدد عوامل فنی و عملیاتی بود که این سایت‌ها را پیش از عملیات راه‌اندازی و آماده کرده بودند. واقعاً کسی به این تلاش‌ها توجه نکرد، چرا که این سایت‌ها برای شرایط ویژه و روز مبادا طراحی شده بودند. خوشبختانه در طول عملیات والفجر ۸، همین سایت‌های هاگی عملکردی بسیار موفق داشتند.در این دوران، ما دائماً با این بزرگواران در ارتباط بودیم و با شهید اردستانی نیز همکاری نزدیکی داشتیم. ایشان سه تا چهار ماه بعد از ما وارد دانشکده شدند، پیش از آن خدمت سربازی خود را گذرانده و در سپاه دانش فعالیت کرده بودند. پس از دانشکده، تقریباً هم‌زمان با ما به آمریکا رفتند و دوره آموزشی را گذراندند. از آن زمان به بعد، هر کجا که بودیم، همراه و همگام هم بودیم.
* شهید فکوری باعث ایجاد خودکفایی در ایران پایگاه دوم شکاری تبریز شدما که در دزفول دوره اف‑۵ را گذراندیم، سپس به بوشهر رفتیم تا آموزش‌های تکمیلی را دریافت کنیم؛ ایشان نیز همراه شدند و دوره‌ها را گذراندند. بعد از بوشهر به تبریز رفتیم و در آنجا چند ماموریت به پایگاه واگذار شد.پایگاه چابهار تازه راه‌اندازی شده بود و عملیات گسترده‌ای نداشت، اما ماموریت‌ها باید انجام می‌شد. در همین زمان، یک ماموریت ویژه به شهید اردستانی و مرحوم دانش‌پور داده شد تا به پاکستان رفته و در مانور مشترک با خلبان‌های پاکستانی شرکت کنند.در آن ماموریت، شهید اردستانی توانمندی‌های خود را به خوبی نشان داد و چندین شات موفق علیه خلبانان پاکستانی به ثبت رساند. عکس‌های این مأموریت در گردان بزرگ شده و به نمایش گذاشته شد، تا نشان دهد که ایشان در درگیری‌های هوایی با خلبان‌های حرفه‌ای پاکستانی تجربه ارزشمندی کسب کرده است. این مأموریت برای ما سمبل افتخار ملی نیروی هوایی بود. مرحوم دانش‌پور نیز خلبانی با دانش و تجربه فراوان بود، اما در این ماموریت شهید اردستانی درخشش ویژه‌ای داشت.
۳۱ MB
بعد از پیروزی انقلاب اسلامی، وقتی شهید فکوری به عنوان فرمانده پایگاه تبریز منصوب شد، شهید اردستانی به عنوان معاون پشتیبانی پایگاه انتخاب شد. پیش از آن، ایشان عمدتاً در کارهای جهادی مانند جهاد کشاورزی و فعالیت‌های مشابه مشارکت داشت. وقتی مسئولیت معاونت پشتیبانی را بر عهده گرفت، انبوهی از پرونده‌ها و اسناد را پیش رویش گذاشتند، اما ایشان گفت: «این کارها را خودتان انجام دهید، من باید بروم سراغ مسائل اصلی.» حضور ایشان در این پست باعث شکل‌گیری جهاد خودکفایی و جهاد صنعتی در پایگاه شد.شهید اردستانی از انبارها بازدید کرد و مشاهده نمود که ماشین‌آلات صنعتی و تراش‌های بزرگ بلااستفاده مانده‌اند. با کمک نیروهای فنی، جهاد پایگاه را راه‌اندازی کرد و پایگاه تبریز به مرکزی عمودی برای تولید قطعات تبدیل شد؛ حتی قطعاتی برای راه‌آهن جمهوری اسلامی ایران نیز تولید گردید.در اوایل جنگ، به دلیل شجاعت و شایستگی‌هایش، شهید اردستانی به عنوان فرمانده پایگاه امیدیه منصوب شد و دو درجه دریافت کرد. بعد از مدتی، به دلیل برخی اختلافات با فرمانده نیرو، درجاتش را پس داد و به پایگاه تبریز بازگشت. در آن زمان، من به عنوان فرمانده گردان ۴۲ و معلم خلبان، مسئولیت سرگردی ایشان را بر عهده گرفتم و اردستانی شروع به آموزش خلبانان کرد.
* ابتکار شهید اردستانی در والفجر ۸در عملیات والفجر ۸، ایشان به عنوان جانشین شهید بابایی در قرارگاه رد فعال بودند و نقش بسیار مؤثری ایفا کردند. آماری که من داشتم در دفتر پرواز معاونت عملیات ثبت شده بود؛ شهید اردستانی همه پروازها و ماموریت‌های خود را ثبت می‌کرد. متأسفانه بعد از اینکه من از معاونت رفتم، آن دفتر از بین رفت، اما مشخص بود که چه تعداد ماموریت انجام داده است. بیشتر پروازهای ایشان با اف‑۵ انجام می‌شد و همراه خلبانانی همچون آقای علی بختیاری و دیگر همکاران بود.پس از شهادت شهید بابایی، شهید اردستانی به عنوان معاون عملیات نیروی هوایی منصوب شد. در این پست، برخی ماموریت‌های ویژه و حساس را شخصاً انتخاب و هدایت می‌کرد؛ ماموریت‌هایی که هدف آن ضربه زدن به منافقین بود، مانند عملیاتی که علیه قرارگاه اشرف انجام شد و ضربات مؤثری توسط ایشان مدیریت شد. این عملیات‌ها با سکوت کامل و طبقه‌بندی بسیار بالا اجرا می‌شد و حتی اسامی خلبان‌ها ثبت نمی‌شد.
ایشان از خلبان‌هایی بود که با تمام وجود و صداقت برای انقلاب خدمت می‌کرد و کار خود را با نهایت اخلاص انجام می‌داد. در نهایت، زمانی که به فیض شهادت نائل آمد، حضرت آقا نیز پیامی صادر کردند و تأکید کردند که شهید اردستانی یکی از کسانی بود که صددرصد به او اعتماد داشتند.شهید اردستانی از ویژگی‌های برجسته‌ای برخوردار بود و خداوند توفیق شهادت را به او عنایت کرد و ایشان را در شمار شهدای عزیز انقلاب قرار داد.
پایان پیام/
17:32 - 15 دی 1404
سیاست
نظامی و امنیتی




7 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌سیده فاطمه خدیجه محمدی‌
@Khadijeh136815 دی 1404
در پاسخ به
و چقدر راحت خائنین داخلی ستاری و امثال ستاری ها را از سر راه برداشتند

تصویر نمایه‌ی ‌مهدی حسنی‌
@Mehdihassani15 دی 1404
در پاسخ به
خدا رحمت کند شهید عزیز ستاری رو

در پاسخ به
آیت الله جاودان دیشب گفتند جان رهبری در خطر است و به حضرت زینب سلام الله علیها متوسل شوید.پس یعنی وفاقیان کودتاچی در آستانه خلق یک فاجعه هستند.

تصویر نمایه‌ی ‌نورالهدا‌
@Mahoor15 دی 1404
در پاسخ به
سلام و عرض ادب خدمت شما مردان غیور.🫡اجر زحمات شما، مویی که سپید کردید در راه حفظ وطن و تمام لحظاتی که جان رو کف دست گرفتید و برای امنیت این خاک پرواز کردید، هیچ کم از شهادت نداره.ما و نسل ما و تاریخ ایران وامدار غیرت شماست.و سلام خدا بر تمامی شهدای پرواز🇮🇷🫡🫡🇮🇷

@user1764008345415 دی 1404
در پاسخ به
درست زمانی که اولین لاستیک تولید داخل آماده می‌شد و برای آزمایش زیر هواپیما نصب می‌کردیم، ناگهان ۵ یا ۶ شرکت خارجی همزمان اعلام می‌کردند: «همه‌چیز آماده است، هر تعداد می‌خواهید بیایید تحویل بگیرید

تصویر نمایه‌ی ‌پویا‌
@pouyansari00615 دی 1404
در پاسخ به
روحشان قرین رحمتشادی روح شهدا صلواتی ختم کنید🌹

تصویر نمایه‌ی ‌محمد مرصادی‌
@Ajkqod694521339715 دی 1404
در پاسخ به
ماشاءالله به نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایرانتشکر از سپاه پاسداران و ارتش نظام مقدس جمهوری اسلامی ایرانحفظ الله تعالی علیه...ان شاءالله ویرانی و نابودی و انتقام سخت مهلک از رژیم کافر نحس صهیونی آمریکا و رژیم منحوس صهیونی ملعون کافراللهم فضاعف علیهم اللعن منک و العذاب الالیم