دست آخر دیوار بلوکی خیابان «کشور دوست» سرم را می‌شکند!

در شلوغی خیابان فلسطین، پیرمرد ناخواسته رجزخوان شده بود. ناگهان راوی قصه‌ای شد که همه سرها به سمت او چرخید.طاقتش طاق بود. پیرمرد حتی فرصت روشن کردن دوربین را هم از ما گرفت.
گروه فرهنگ‌؛ خبرگزاری فارس: نزدیک ظهر، خیابان فلسطین. مردم در دسته‌های عزاداری، پیاده به سمت خیابان «کشور دوست» پیش می‌روند. آنهایی که چند ساعت پیش رفته بودند، حالا در حال بازگشت‌اند. چشم‌ها پر از اندوه و حلقوم‌ها پر از فریاد. از هر گوشه، شعاری به گوش می‌رسد. پیرمرد نشسته بود روی پله‌ی پیاده‌رو. کنارش جوانکی بود حدود ۱۸ ساله با دوربین فیلم‌برداری؛ البته خاموش. هر دویشان اتفاقی این پله را برای رفع خستگی انتخاب کرده بودند. این را از چند لحظه مکثی که کنارشان داشتم فهمیدم.با خودم گفتم دوربین تصویر‌بردار جوان از صبح روشن بوده و لحظه‌های جذابی را از حضور مردم در عزای رهبر شهیدمان شکار کرده است.چه خوب می‌شد حالا خود تصویر‌بردار جوان سوژه‌ی من بشود.بعد از سلام و خسته نباشید، یک‌راست رفتم سراغ اصل مطلب.رو به پسر جوان گفتم: «من خبرنگارم. شما از صبح دنبال سوژه بودی، حالا فرض کن خودت سوژه شدی! مصداق همان ضرب‌المثلی که می‌گوید خیاط در کوزه افتاد. فقط یک سؤال دارم: جذاب‌ترین سکانسی که امروز گرفتی چی بود؟»پسر هنوز لب باز نکرده بود که پیرمرد با یک جمله، وسط حرف آمد:«چقدر شما زرنگید خانم! از صبح مصاحبه کرده، حالا توی یک دقیقه بهترینش رو برای شما تعریف کنه؟»من و پسر جوان به او خیره ماندیم.بی‌معطلی رو به پیرمرد گفتم: «باشه، حرف و قضاوت شما رو قبول می‌کنم. حالا شما برای ما بگید؛ اینجا با این همه خستگی چه می‌کنید؟»

امروز ۷ بار سرم خورده به دیوار بلوکی کشور دوست

پیرمرد انگار انتظار چنین پرسشی را نداشت. یک‌باره از جا بلند شد، آماده رفتن. می‌خواست قصه‌ای را که خودش شروع کرده بود، نیمه‌تمام بگذارد و برود. اما همان‌طور که آماده حرکت بود، انگار موجی از حرف‌ها در ذهنش بالا آمد. این وقت‌ها، سکوت مصاحبه‌کننده بیشتر جواب می‌دهد تا اصرار.در همان لحظه، کودکی از کنارمان گذشت و با صدای بلند شعار داد: «این همه لشکر آمده، به عشق رهبر آمده». جمعیت پشت سرش این شعار را تکرار کردند. نگاه پیرمرد روی آن جمعیت یخ زد و مکثی طولانی کرد، ناگهان به حرف آمد. چانه‌اش می‌لرزید.انگشتانش را کرده بود لای موهای سفید کم‌پشتش و داشت نفس عمیق می‌کشید. به یکباره همان انگشت‌ها را به انتهای خیابان فلسطین نشانه گرفت و با صدایی کوبنده و بغض‌آلود، که حتی فرصت روشن‌کردن دوربین را هم از ما گرفت، فریاد زد: «امروز از صبح، ۷ بار طول این خیابون رو رفتم و برگشتم. ۷ بار سرم خورده به دیوار بلوکی فلسطین. همون دیواری که حائل شده بین ما و خانه‌ی امیدِ ما. دست آخر سرم می‌شکند »به این‌جای حرف‌هایش که می‌رسد، بغضش چنان می‌ترکد که صدای هق‌هقش سرِ عابران پیاده را به سمت ما می‌چرخاند.

داشتم خفه می‌شدم باباجان !

پیرمرد ۷۳ ساله به حرف افتاده است. اشک از چشمانش راه گرفته. یک قدم جلوتر می‌آید، دستش را می‌زند پشت دستش و طوری گریه را از سر می‌گیرد که انگار بغض ۴۰ و اندی روزه‌اش جلوی ما ترکیده باشد. دیگر از آن پیرمرد چند دقیقه پیش خبری نیست. حالا او را صاحب‌عزایی می‌بینم که ایستاده کنار دیوار خیابان فلسطین و برای عزای عزیزش مویه می‌کند و دست روی دست می‌کوبد.با همان صدای محزون نفس عمیقی می‌کشد و سر به زیر می‌گوید: «وای… داشتم خفه می‌شدم باباجان.» تا نفسی تازه می‌کند، ما فرصت می‌کنیم دوربین را روشن کنیم. همه‌چیز افتاده روی دور تند. با همان بغضی که در گلویش مانده، می‌گوید: «در تمام این سال‌ها هر وقت در مملکت سختی می‌کشیدیم، فقط ۲۰ دقیقه به حرفای آقا گوش می‌دادیم؛ آبی بود روی آتیش دلمون.»پیرمرد دستش را می‌گذارد روی سینه‌اش: «حالا ۴۰ روز که دارم می‌سوزم و یکی نیست که آتیش دلم رو خاموش کنه. حیرون شدم. دلم داره می‌ترکه. اصلاً دوست ندارم گریه کنم، نمی‌خوام دشمن شاد بشم.»
۱۲ MB

این داغ را جوان‌ها زنده نگه می‌دارند

نگاهش خیره می‌شود روی جوان‌هایی که پرچم تکان می‌دهند و یک‌صدا نوحه می‌خوانند و می روند به سمت کشور‌دوست، می‌گوید: «حالا ببینید، این داغ رو این جوون‌ها تازه نگه می‌دارن. آقای خامنه‌ای در تمام این سال‌ها با تدبیر، این جوونا رو تربیت کرده. سخنرانی‌های آقا، نسلی رو تربیت کرده که حالا حالاها می‌جنگن برای آرمان‌های جمهوری اسلامی. وقتی امام خمینی(ره) با پیروزی انقلاب اسلامی به ایران اومد، قبلش سال‌ها در تبعید بود. ارتباط ایشون با جوونا از طریق افراد خاص بود. وقتی برگشت ایران، خیلی از جوونا رو از توی کاباره‌ها و بساط خوش‌گذرونی‌ها کشید بیرون؛ اونا شدن رزمنده‌هایی که برای پیروزی در یک عملیات، می‌رفتن روی مین. حالا تصور کن جوونای امروز که چند دهه با سخنرانی‌های آقا تربیت شدن، تا کجا پای این انقلاب می‌ایستن. حالا مونده دنیا آقای خامنه‌ای رو بشناسه.»

جلوی تانک T72#ما ۷۲ تا جوون می ذاشتیم

می‌گویم : «شما۷۳ سال دارید، ۸ سال جنگ دفاع مقدس رو دیدید، امروز هم در میدان حاضرید؛ چه تحلیلی دارید؟»حالا چهره‌ی جدی‌تری به خودش می‌گیرد. اشک‌هایش را پاک می‌کند و مسلط‌تر می‌گوید: «من در طول ۸ سال دفاع مقدس در جبهه راه‌سازی می‌کردم . هنوز هم گردِ خاکِ وطن به چهره‌ام نشسته چون بعد از جنگ هم در جهاد سازندگی راه‌سازی می‌کردم، الان هم… من همیشه در حوزه‌ی عمرانی خدمت کردم به کشورم؛ تفنگ دست نگرفتم. اما همین‌قدر بگم که در طول ۸ سال دفاع، دستمون خالی بود. ادوات جنگی نداشتیم، اسلحه کم داشتیم، اما می‌جنگیدیم. به قول یکی از دوستان، می‌گفت: صدام و هم‌دستانش تانک T72 می‌ذاشتن، ما ۷۲ تا جوون می‌ذاشتیم جلو تانک. این‌جوری جنگیدیم. اما یادتون باشه ما همیشه امداد غیبی داشتیم. الان هم داریم. اگر قبل از اتفاق اصفهان، من حادثه‌ی طبس رو براتون تعریف می‌کردم، باور نمی‌کردید! اما حالا باور می‌کنید چون در زمانِ خودتون اصفهان تکرار شد. اما حالا با ۸ سال دفاع مقدس خیلی فرق کرده. الان شما سرتون رو بالا بگیرید. موشکی ما انقدر پیشرفت کرده که دشمن در این ۴۰ و چند روز به زانو دراومده. اصلاً فکرش رو کردید که چرا دانشمندان موشکی و هسته‌ای ما رو شهید می‌کنن؟ برای اینکه از ایرانِ پیشرفته می‌ترسن. امروز سرتون رو بالا بگیرید؛ دانشمندان موشکی، موشک‌های قدرتمندی برای ما ساختن. دست ما رو پر کردن تا شما امروز افتخار کنید.»

صدای دختری که همه را شگفت‌زده کرد

حرف‌هایش تمام شده است. می‌خواهد عزم رفتن کند اما از آن‌جایی که پیرمرد خوش دلی است، اشاره‌ای به من می‌کند و ژست خبرنگاری به خودش می‌گیرد و از پسر جوان تصویر‌بردار می‌پرسد: «راستی امروز بهترین مصاحبه‌ای که انجام دادید رو برای ما تعریف کنید.»مرد جوان با لبخندی گوشه لب می‌گوید: «دختر دانش‌آموزی بود که با لباس مدرسه اومده بود برای راهپیمایی . می‌خواستم حتماً به یاد دختران مدرسه شجره‌ی طیبه میناب با دختر مصاحبه بگیرم . لباس مدرسه‌اش، کوله‌ی صورتی‌اش، درست شبیه ظاهر دختران دانش‌آموز شهید میناب بود. دخترک ظریف بود و خجالتی و مطمئن نبودم که گفت‌وگوی خوبی در بیاد. صدا‌بردار و فیلم‌بردار آماده شدند. وقتی به او گفتیم شروع کن، به یکباره صدایی محکم و رجزخوان از گلوی آن دختر ظریف بیرون آمد که ما متحیر ماندیم. انقدر خوب حرف می‌زد که جای هیچ سؤالی برای ما نگذاشت. یک پلاتوی یک‌دقیقه‌ای گفت که مجری‌های کارکشته هم از پسش بر نمی‌آیند.»پیرمرد باز هم گوشه‌ی چشمش اشکی می‌شود و در یک کلام رو به من می‌گوید: «باباجان، حلال کن.»و برای بار هشتم می‌رود انتهای خیابان فلسطین به سمت دیوار بلوکی خیابان کشور دوست.
02:44 - 30 فروردین 1405
فرهنگ
حماسه و مقاومت

4 بازنشر17 واکنش
145٫5k بازدید



1 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌9**0177‌
@ApexIntel30 فروردین 1405
در پاسخ به
تصویر نمایه‌ی ‌9**0177‌
9**0177

@ApexIntel  •  30 فروردین 1405

🇮🇷رمز پیروزی: خیابان، دیپلماسی، میدان