روایتِ علیاکبرهایی که «ارباً اربا» شدند
گاهی تاریخ در یک لحظه خلاصه میشود؛ در لحظهای که پدری، تمامِ هستیاش را در میانِ غباری از خون و خاکستر، «ارباً اربا» میبیند. امروز، شبِ علیاکبرِ حسین(ع) است؛ شبی که آسمان برای تماشایِ ایثارِ «اشبهالناس برسولالله» ایستاد. اما کربلا در جغرافیایِ نینوا متوقف نماند. هنوز هم جوانانی هستند که در کوچهپسکوچههایِ فتنه و در میدانهایِ نبرد، علیاکبروار پارهپاره میشوند تا ولایت تنها نماند. این روایت، بازخوانیِ حماسهیِ کسانی است که نه تنها جان، که پیکرشان را برایِ باقی ماندنِ راهِ حق، ذرهذره تقدیم کردند.
شب شهادت حضرت علیاکبر(ع) است؛ جوانی که در کربلا فقط یک شهید نبود، بلکه قربانیِ آگاهانه برای استمرار امامت شد.امام حسین(ع) او را به میدان فرستاد، اما پیش از آن، چنان معرفیاش کرد که دشمن فهمید با چه کسی روبهروست؛ گویی در میانه کربلا، غدیری دیگر در حال رخ دادن است. امام، علیاکبر را در برابر چشمِ همه، به عنوان «أشبهُ النّاسِ برسولالله» معرفی کرد؛ شبیهترین مردم به پیامبر، در چهره، در اخلاق و در گفتار. همین معرفی بود که دشمن را به این گمان انداخت که اگر علیاکبر را از میان بردارد، امامِ پس از حسین(ع) را از بین برده است.و همینجا بود که خشونتشان معنا پیدا کرد؛ با او مثل یک رزمنده معمولی نجنگیدند. قصدشان فقط کشتن یک جوان نبود، میخواستند رشته هدایت را قطع کنند. پیکر علیاکبر در آن میدان، آنقدر آماج ضربهها قرار گرفت که بازگرداندنش به خیمهها آسان نبود.اما این قربانی، بیثمر نماند. علیاکبر سپر شد تا نگاه دشمن از امام سجاد(ع) برداشته شود و چراغ امامت در کربلا خاموش نماند. از همینروست که کربلا فقط یک واقعه در گذشته نیست؛ یک الگوست که در طول تاریخ تکرار شده. ارض کربلا بارها تکرار شد و یزیدیان، هر بار در لباسی تازه، مقابل حق ایستادند؛ گاه در چهره حزب بعث، گاه در لباس کومله، گاه در نقاب منافق، گاه در هیأت اغتشاشگر و هر جا که با حقیقت دشمنی شد.
و در تمام این سالها، این علیاکبرانِ زمانه بودند که مسیر را روشن نگه داشتند. آنها علیاکبرهایِ امامِ زمان(عج) هستند؛ جوانمردانی که در راه آمادهسازی جامعه برای ظهور، جانشان را به کف دست گرفتند و در همین مسیر، «ارباً اربا» شدند.اگر از خانواده و دوستانِ این شهدای معاصر بپرسی، هرکدام برایت از یگانگیشان میگویند؛ اینکه چگونه در هیئتها و محافلِ اهلبیت و جامعه ، همچون گوهری در میانِ جوانان میدرخشیدند. صفای باطن، ایمانِ راسخ و شجاعتشان چنان بود که یزیدیانِ زمانه، در هر لباس و با هر عنوانی که بودند، تابِ دیدنِ نورِ حضورشان را نداشتند و کینه ورزیدند.یزیدیان، تاریخ را با همان قساوتِ کربلا تکرار کردند. یکبار در لباسِ حزبِ بعث، یکبار در نقابِ منافقین، و روزگاری دیگر در هیئتِ «داعش». در جنایتهایِ داعش، و یا دراویش راه شیاطیت . ما شاهدِ تکرارِ تلخِ همان صحنههایِ عاشورا بودیم؛ آنجا که پیکرهایِ پاکِ شهدایمان را به دستِ جانیان سپردند تا با قطعهقطعه کردنشان، داغِ بر دلِ اهلِ حق بگذارند.
شهید سید جلیل موسوی اسمعیلپور، حماسهساز عملیات مرصاد بود که با عزمی پولادین برای پشتیبانی از رزمندگان به خط مقدم زد و در اوج مظلومیت به دست کوردلانِ منافق، علیاکبروار به شهادت رسید.در عملیات مرصاد، وقتی سید جلیل برای انتقال پیکر شهدا و مجروحان داوطلب شد، در کمینِ منافقین افتاد. همرزمانش از دور، صحنهای را دیدند که هیچ قلمی تابِ توصیفش را ندارد: دشمنِ بیرحم، در حالی که او زنده بود، دستهایش را قطع کرد، صورتش را تیرباران کرد و ناجوانمردانه پیکرش را قطعهقطعه کرد. سید جلیل تا آخرین لحظه خم به ابرو نیاورد و «زنده، ارباً اربا شد» تا معنای واقعیِ علیاکبر بودن را در عصرِ ما معنا کند.
شهید «محسن حججی»، یکی از این علیاکبرهایِ زمانه بود که در چنگالِ داعشیها چنان «ارباً اربا» شد که سردارِ غیورِ مقاومت، «حاج مهدی نیساری»، با حضور در دلِ خطر برای شناساییِ پیکرش، روایتِ مظلومیتِ او را اینگونه به یادگار گذاشت:وقتی در مقرِ داعش با پیکرِ متلاشیشدهی شهید حججی مواجه شدم، داعشیها با وقاحت گفتند: «تقصیرِ خودش بود! نه التماس کرد، نه اطلاعات داد، فقط لبخند میزد.» سردار، قطعهای از پیکرِ او را به سختی برای آزمایش DNA آورد و وقتی در حرمِ حضرت زینب(س) با پدرِ شهید روبهرو شد، در پاسخ به اشتیاقِ او، زبانش بند آمد؛ چرا که محسنِ او، نه سر داشت و نه تنی سالم؛ او همانندِ علیاکبرِ حسین(ع)، تکهتکه به سویِ حق پرواز کرده بود.
شهید «علیاصغر کریمی» که پیکرش در جریان آزادسازی موصل چنان پارهپاره شد که امروز سه مزار دارد: پایی در بهشتزهرا، سری در وادیالسلام نجف، و تکهای از وجودش در خاکِ نینوا.
اما این قصه در مرزها نماند؛ در دلِ همین شهر، «محمدحسین حدادیان» در فتنهٔ خیابان گلستان هفتم، زیر ضرباتِ چاقو و قساوتِ دراویشِ فتنهگر، چنان به شهادت رسید که گویی میدانِ کربلا در کوچههای تهران تکرار شده است.
اینها همه علیاکبرانِ امامِ زمان(عج) هستند؛ جوانمردانی که از هر نظر بیبدیل بودند و در تاریکخانهیِ فتنهها، علیاکبروار ایستادند تا چراغِ هدایتِ جامعه برای ظهور خاموش نماند.امشب، در شبِ شهادتِ حضرت علیاکبر(ع)، پیش از هر چیز باید به این حقیقتِ بزرگ ایمان بیاوریم که «زنده نگه داشتن یاد شهدا، کمتر از شهادت نیست» و این دقیقاً همان رسالتی است که بر دوشِ ماست. ما وارثانِ خونِ جوانانی هستیم که در خطِ روشنِ ولایت، همانندِ علیاکبر(ع) ایستادند و پارهپاره شدند تا ایمان و امنیتِ این سرزمین پایدار بماند.اما این یاد، تنها با نام بردنِ شهدا زنده میماند؛ با شناساندنِ آنها به نسلِ امروز؛ با روایتِ رشادتهایی که اگر گفته نشود، در هیاهویِ روزگار گم خواهد شد.و حالا… نوبتِ شماست.شما از «علیاکبرهایِ معاصر» چه کسانی را میشناسید؟نامشان و خاطرهشان را برای ما بنویسید و با هشتگ #علی_اکبر، از حماسهشان بگویید؛ بگذارید با دستهایِ شما، این صفحه به دیواری از نور تبدیل شود؛ دیوارِ یادِ جوانانی که همچون علیاکبرِ حسین(ع)، «ارباً اربا» شدند و رفتند تا ما و راهِ حق، باقی بمانیم. 17:20 - 1 تیر 1405