مردانی که کار سخت را بر زندگی شهری ترجیح دادند+فیلم

چهره‌های آفتاب‌سوخته‌شان، لبخندشان و نگاهی که در آن رضایت و رنج هم‌زمان دیده می‌شد، حکایت مردمانی است که «کار سخت» را بر «زندگی آسانِ شهر» ترجیح داده‌اند.
خبرگزاری فارس مازندران _‌زینب پورمرادی|‌صبحی خنک و آرام در کلاردشت آغازگر سفری بود که قرار بود تنها یک آیین سنتی از قرق‌شکنی دامسرای ارتفاعات مازیچال باشد، اما در دل خود روایتی از رنج و صبوری مردمی را پنهان کرده بود که در دامنه‌های مرتفع سردانی، زندگی را با تمام سادگی و سختی‌اش تاب می‌آورند.سفرمان با همراهی یکی از رانندگان پرتجربه منابع طبیعی آغاز شد. در طول مسیر، او از دغدغه‌های حرفه‌ای خود می‌گفت: از همایشی که در پیش بود تا تجربه‌های تلخی از رویارویی با قاچاقچیان چوب، حتی در روزهایی که با خانواده‌اش در حال استراحت بوده است.راه، از دل جنگلی می‌گذشت که گویی تکه‌ای از بهشت است. آفتاب، نرم و دلنشین، از لابه‌لای شاخه‌های درختان سرک می‌کشید و مه‌صبحگاهی، پرده‌ای رازآلود روی پهنه طبیعت انداخته بود.پس از صرف صبحانه، مسیر پیاده‌روی حدود ۴۰ دقیقه‌ای آغاز شد؛ سکوت کوهستان درهم‌آمیخته با صدای پرندگان، طنین قدم‌ها و گهگاه صدای بع‌بع گوسفندان که در دل کوه می‌پیچید.کنجکاو شدم؛ چرا این‌قدر بی‌تاب‌اند؟یکی از نیروهای منابع طبیعی پاسخ داد: این‌ها مادرهایی هستند که به‌تازگی بره‌دار شده‌اند. بی‌تاب بره‌هایشان‌اند که نیاز به شیر دارند…
۵ MB
طبیعت، در آن لحظه و مکان، فقط یک منظره نبود؛ آیینه‌ای بود از عاطفه، از نیاز، از پیوندی غریزی و لطیف میان مادر و فرزند؛ چه در انسان، چه در حیوان.با رسیدن به دامسرا، جمعی از دامداران به پیشوازمان آمدند. چهره‌های آفتاب‌سوخته‌شان، لبخندشان، و نگاهی که در آن رضایت و رنج هم‌زمان دیده می‌شد، حکایت از مردمانی داشت که «کار سخت» را بر «زندگی آسانِ شهر» ترجیح داده‌اند.در دل گله گوسفندان قدم زدم. اغلب از من فاصله گرفتند؛ غریبه بودم. در میانشان بره‌هایی را دیدم که علی‌رغم رشدشان، هنوز سعی می‌کردند از مادر شیر بگیرند. تصویری که مرا به یاد انسان‌هایی انداخت که هنوز محتاج آغوش مادرند، بی‌آنکه بخواهند باور کنند بزرگ شده‌اند.
پیرمردی چوپان صدایم زد: «بیا داخل، چای بخور…»پناهگاه ساده‌ای بود با دیوارهای سنگی، سقفی از چوب و علف، و بویی که ترکیبی بود از دود، شیر تازه و چیزی شبیه زندگی. نشستیم. چای را روی آتش دم کرده بودند. طعمش با هیچ چای شهری قابل مقایسه نبود.دل‌شان پر بود از گفتنی‌ها. گفتم: «بگویید، می‌شنوم.»و گفتند. از تولید لبنیات ارگانیک گفتند.از نداشتن بیمه، از داروهایی که باید به قیمت‌های بالا بخرند.از نبود لوله‌کشی مناسب، از گرانی علوفه، از آبشخورهای شکسته، از نبود حمایت.همه با هم حرف می‌زدند، و هر کدام زخمی از بی‌توجهی به دوش داشت.
آن‌قدر غرق شنیدن بودم که متوجه نشدم همراهانم کی بازگشتند. هنوز دل‌ام پیش آن پیرمرد بود، کنار اجاق ساده‌اش، کنار آن چای پر از دود.در راه بازگشت، یکی از دامداران هم‌قدم‌مان شد. گفت که همه برادرانش کارمند شده‌اند، اما او تنها کسی است که راه پدر را ادامه داده.او در دل کوه مانده، نه از سر ناتوانی، بلکه از سر ایمان به کاری که می‌کند. به او گفتم: «تو در جایی زندگی می‌کنی که خیلی‌ها حسرتش را دارند؛ به دور از شلوغی، به دور از دود، در نزدیکی آسمان.»ما برگشتیم، اما روایت‌شان، نگاهشان، صدایشان، در ذهن‌مان ماند.سفری کوتاه بود، اما عمیق؛روایتی از صبوری بی‌صدا، از عشقی بی‌هیاهو، و از زندگی‌ای که هرچند ساده است، اما گرانبهاست.#دامدار#دامداران#مازیچال_کلاردشت#سردانی#زندگی_در_کوهستان#دامپروری#روایت_دامدار#در_دل_کوه#چای_آتیشی#صدای_بی_صدای_دامدار#لبنیات_ارگانیک#مشکلات_دامداران#مازندران#عشق_به_زمین#حمایت_از_تولید
10:55 - 10 خرداد 1404