در جستوجوی شهادت، از حرم تا وطن
به دکتر مهدی گفتم: خانمش پیکر احمد را دیده؟ گفت: نگذاشتم ببیند!نگاهش کردم. زیر لب گفت: چیزی نمانده! اصابت مستقیم بوده.از کل بدن احمد یک دست کامل از کتف مانده که البته چهار انگشت ندارد. انگشتر انگشت کوچک هم نگینش افتاده. انگشتنگاری همان انگشت قبل آزمایش DNA، برای تشخیص هویت جواب دادهبود.
به گزارش گروه فرهنگ خبرگزاری فارس؛ گفتهبود: «آبجی خبر شهادت من رو خودت باید به خانمم بدی! وصیتمه!»حالا آبجی زنگ زدهبود به خانم احمد. پرسیدهبود از احمد چهخبر؟ گفتهبود: چندساعت پیش حرف زدیم. خوبه خدا رو شکر! آبجی مکث کردهبود. گفتهبود: داداش همیشه آرزوش چی بود؟ خانم احمد بیدرنگ گفتهبود شهادت. آبجی گفتهبود: مبارکش باشه! احمد به خانم مهدی میگفت آبجی. مهدی و خانمش توی روزهایی که احمد بعد از چهاردهماه از زندان دار و دسته جولانی در سوریه فرار کردهبود، خودش را از کوههای مرز سوریه و ترکیه به نیروهای خودی رساندهبود و با بیمهری از همهطرف مواجهشدهبود، برایش برادری و خواهری کردهبودند. این را خود احمد گفت وقتی اولین بار برای مصاحبه رو در رویش نشستم.در میانه این جنگ حق و باطل، مجال گفتن از بیمهریهایی که به احمد شدهبود نیست اما وقتی در تابستان 1402 با مرتضی قاضی، توی ساختمان وزارت بهداشت روبرویش نشستیم تا مجابش کنیم خاطراتش را ثبت کنم، بار زهر تلخ بیمهریها روی کلماتش نشستهبود و سنگینی میکرد.سیگاری آتش کرد، اما خشمش فرو ننشست. رگ خوابش را پیدا کردیم.عاشق شهدا و خانوادههایشان بود. عاشق تفحص بود. اول جوانیاش نیروی شهید پازوکی شدهبود برای تفحص.وقتی گفتیم و فهمید قاضی خودش برادر دوشهید است و من به رویش زدم که امثال شما تفحص را رها کردید تا عموی من هنوز بیمزار باشد، ماند توی رودربایستی و نتوانست نه بیاورد.دلش نبود حرف بزند. حالش را میفهمیدم، ادا درنمیآورد. از زمین و زمان دلخور بود و هیچ پناهی جز حسین(ع) و فرزندانش که برایشان مداحی میکرد نداشت. لکههای چرکهای زخمزبانهای روی دلش را توی همان جلسه خیساندیم.
البته که طول کشید تا اعتماد کرد، چندپاکت سیگار دود شد و زمان برد تا رفیق شدیم و عاقبت سفره دلش را به پهنای حدودا چهل ساعت برایم باز کرد. قرارمان صبحهای زود در محل کارش بود.بعدا فهمیدم که آن صبح گرم تابستانی اگر پای برادران شهید قاضی و عموی بیمزار من وسط نیامدهبود، با ادب و آداب میفرستادمان پیش همانهایی که قبلا درخواستشان برای ثبت خاطراتش را رد کردهبود.من سالهاست که با آدمها مصاحبه میکنم. کمکم یاد گرفتهام فرق آدمهای روتوششده و بیروتوش را تشخیص دهم. احمد خودش بود. این را وقتی فهمیدم که وسط جلسه مصاحبه، زخمِ دیابتیِ شصتِ پایِ رزمنده همشهریاش را که زمان جنگ توی کوههای کردستان سرمازدهشدهبود و عصب انگشتانش از دست رفتهبود، پانسمان میکرد.اولین بار گفت نگاه نکنم که حالم بد نشود. بار دوم گفت حاج سجاد اتفاقا بیا و تماشا کن! کف پای حاج حسن را بوسید و با لهجه محلاتیاش گفت: حاجی برای من و تو اینجوری شدهها و دوباره کف پایش را بوسید. احمد خودش بود. این را وقتی فهمیدم که بعد رفتن حاج حسن گفتم: خدا خیرت بده حاجی! ولی آخه وسط اتاق اداره جای شستوشو و پانسمان زخمه؟ یه ارباب رجوع بیاد چه صحنهای میبینه؟احمد بدون روتوش بود. غرید و با خشونت گفت: اینجا وزارت بهداشت و درمانه! اتاق من واحد ایثارگران! من هم پرستار! حاج حسن هم ایثارگر! میدونی هرروز بخواد بره بیرون پانسمان کنه و بیاد چقدر وقت باید بذاره و پول خرج کنه؟ قیامت جواب برادر شهیدش رو تو میدی؟احمد خودش بود. این را وقتی فهمیدم که جلسه آخر پرسیدم از چه میترسی؟ گفت از شهید نشدن. خندیدم و گفتم حاجی فاز معنویت رو بذار کنار و جواب درست بده!
احمد بدون روتوش جواب داد. گفت قبل اسارت از خیلی چیزها. ولی وقتی آدم وسط یک مشت حرامی گیر میافتد، وقتی چندبار با چشم بسته چاقو را زیر گلویت میچسبانند و تیزیاش را حس میکنی اما نمیدانی این کار هم یکی از شکنجههایشان است، وقتی چنددهبار توی اسارت اشهد خواندهای، توی این دنیا دیگر چیزی نداری که از آن بترسی.تلخ خندید و گفت حالا که قصه اسارت و بعد از اسارت من را میدانی باید حق بدهی که از شهیدنشدن بترسم! من اگر بیفتم و بمیرم و شهید نشوم....برای اولین و آخرین بار بغض راه گلویش را بست. بلندش کردم و رفتیم توی بالکن تا سیگار بکشد.من احمد را هیچوقت شاد ندیدم جز یکبار. نه اینکه اهل بگوبخند نباشد. اتفاقا خوب میخندید و شوخی میکرد اما از ته دل نبود. من صدای احمد را فقط یکبار شاد شنیدم. شهریور 1404. خودش بود. وقتی که زنگ زد و مثل بچهها با صدای ذوق زده گفت کارم درست شد. میدانستم که زمین و زمان را به هم دوخته تا مامور شود به ستاد تفحص.توی این چندماه کموبیش در ارتباط بودیم. رو آمده بود و دیگر غرغر نمیکرد. یکی دو روز به سال نو زنگ زدم. جواب نداد. پیام داد و احوال پرسید. پرسیدم کجایی؟ گفت پای کار! و یک فیلم چندثانیهای از آسمان برایم فرستاد. فهمیدم خودش را رسانده به دروازه بهشت.زنگ صدایش از روی کلمات بیجان پیامش قابل شنیدن بود. یکلحظه دلم لرزید. نوشتم خداقوت و ادامه ندادم.دم غروب بود. دلشوره داشتم و نشستهبودم کنار تلفن. خانم طاووسی زنگ زد و گفت دکتر مهدی به شما پیام نداده؟ منتظر نماند و خبر شهادت احمد را داد. گوشی را قطع کردم و پیام دکتر مهدی را دیدم. زنگ زدم. توی یک لحظه شادی جای غم را توی دلم گرفت. گفت پیگیر این هستیم که پیکر را ببریم قم و طواف بدهیم.
دوسه ساعت بعد، من، همسرم، دکتر مهدی و آبجی توی راه قم بودیم. چندنفر از دوستان احمد هم آمدند.زیر باران ریز و پر سهشنبه شب، کمی بعد از نیمهشب قرار بود پیکر احمد برسد. بچههای معراج قم آمدهبودند حرم تا مقدمات کار را فراهم کنند.پسر جوانی اهل ماهشهر هم آمد. شیفت خادمیاش بود اما وقتی فهمیدهبود شهید قرار است بیاید منتظر ماندهبود.توی همان گیر و دار بود که فهمید احمد محمدی شهید شده. تقریبا فریاد زد و ما خندیدیم که پس ده بیست نفر آدم اینجا منتظر چه هستیم؟ هول کردهبود. گفت احمد رفیقم بود. ماهشهر خانهمان آمدهبود. توی موبایل عکسهایش با احمد را نشان میداد و میگفت قول دادهبود خاطراتش را به من بگوید.تلخ خندیدم و گفتم خاطراتش پیش من است.نگاهم کرد. آخرین لحظههای مقاومت سد پلکهایش جلوی سیل پشت چشمهایش بود.دستهایم را باز کردم. دو قدم جلو آمد و سرش به شانهام رسید. سد شکست و صدای ضجهاش سکوت خلوتی صحن حرم را از بین برد.توی گوشش گفتم چرا گریه میکنی؟اگه رفیق احمدی خبر داری که چقدر رنج داشت. به واالله من از غروب که شنیدم برایش خوشحالم.باران تندتر شدهبود. آمبولانس آمد. برای اولین بار زیر تابوت شهید رفتم.بار رنجهای احمد سنگین بود. رساندیمش به ضریح. تابوت، خسته و دلشکسته دراز کشید کنار ضریح. یکنفر روضه خواند و جماعت گریه کردند، جز من.دوباره بلندش کردیم و اینبار سبک شدهبود. احمد غمهایش را گذاشته بود پیش خواهر امام مهربان.تابوتش را بوسیدم و پیکرش راهی تهران شد. زیر باران سرگردان بودم که چهرهای آشنا دیدم.حاج حسن بود. سلام دادم اما نشناخت! گفتم زخم پایتان خوب شد حاجآقا؟ شناخت! بغلم کرد و اینبار من بغضم را روی شانه او خالی کردم.
خانم احمد را دیدم. امیرعلی پسر شانزدهماههاش را بغل کردهبود. همه زورم را جمع کردم تا جلویش اشک نریزم. یاد عکسی افتادم که روز تولد امیرعلی، احمد از بیمارستان برایم فرستاد.امیرعلی یک روزه را بغل کردهبود و حسین پشت سرش با ذوق به دوربین نگاه میکرد.خدا را شکر کردم که حسین نبود. خجالت میکشیدم به چشمهایش نگاه کنم. حسین به خلاف پسرها به شدت بابایی بودو توی خیلی از جلسات مصاحبه حاضر بود.موقع برگشت توی ماشین مهمان داشتیم. امیرعلی را که بدخواب شدهبود گرفتم بغل و بوسیدم. دادمش به خانم مهدی.خانم احمد هم آمد و نشست توی ماشین.گفت بعد شهادت آقا از احمد پرسیدم چکار کنیم؟ گفت آقا شهید شده. ما خدا را داریم.یاد خواب احمد توی اسارت افتادم. آقا را خواب دیدهبود که سر احمد را روی زانویش گذاشتهبود. میگفت از آن روز به بعد تحمل اسارت برایم آسان شد.به دکتر مهدی گفتم خانمش پیکر احمد را دیده؟گفت نگذاشتم ببیند. نگاهش کردم. زیر لب گفت: چیزی نمانده! اصابت مستقیم بوده. از کل بدن احمد یک دست کامل از کتف مانده که البته چهار انگشت ندارد. انگشتر انگشت کوچک که مانده هم نگینش افتاده. انگشتنگاری همان انگشت، قبل آزمایش DNA، برای تشخیص هویت جواب دادهبود.پرسیدم وصیت دارد؟ گفت توی کوله لباسهایش پشت ماشین بود. عکس وصیت را نشانم داد.احمد نوشته بود، در صورت امکان زیر پای شهید عزیز و فرماندهام، مجید پازوکی دفن شوم.امیرعلی دومین شب یتیمیاش، توی ماشین خوابش برد. باران هنوز مثل دم اسب میبارید و توی ذهنم با صدای احمد، شعر رهی معیری تکرار میشد:هزار شکر که از رنج زندگی آسودوجود خسته و جان ستمکشیده منبه روی تربت من برگ لاله افشانیدبه یاد سینه خونین داغدیده من
00:00 - 6 فروردین 1405