یک خاندان و سه فرار!
شاید هیچ پدیدهای به اندازه «فرار»، ماهیت یک حکومت را عریان نکند. وقتی تکیهگاه یک حاکم به جای ملت و قدرت بومی، بیگانگان باشد؛ روشن است که تاریخ مصرف دارد.
فارس - خط رهبری: شاید هیچ پدیدهای به اندازه «فرار»، ماهیت یک حکومت را عریان نکند. وقتی تکیهگاه یک حاکم به جای ملت و قدرت بومی، بیگانگان باشد؛ روشن است که تاریخ مصرف دارد. وقتی تاریخش به سر آمد، تضمینها یکی پس از دیگری فرو میریزند و جز گریز از مهلکه چارهای نمیماند؛ آنگاه چهره واقعی قدرت پوشالی نمایان میشود. خاندان پهلوی در طول ۵۳ سال سلطنت خود، سه بار این حقیقت تلخ را تجربه کردند: فرار رضا خان در شهریور ۱۳۲۰، فرار محمدرضا در مرداد ۱۳۳۲ و سرانجام فرار او در دی ۱۳۵۷.
فرار اول: سرداری که گوش به فرمان انگلیس بودشهریور ۱۳۲۰، نیروهای متفق روسیه و انگلستان از شمال و جنوب به ایران حمله کردند. بهانهای که داشتند، حمایت و گرایش رضاخان به آلمانیها بود؛ هرچند خود شاه پیش از حمله، برای خنثی کردن این بهانه چند اقدام انجام داد از جمله؛ متین دفتری (نخستوزیر متمایل به آلمان) را برکنار و علی منصور را جایگزین او کرد. سپس ظرف مدت ۲۴ ساعت تمامی کارشناسان آلمانی در استانهای مختلف را جمعآوری کرد و از مرز ترکیه خارج نمود. اما متفقین اعتمادشان را از دست داده بودند و در پی برکناری خود رضاخان از سلطنت بودند. رضاخان هم مطیعشان بود: «در جلسهای که سید ضیاء و رضاخان و مأموران انگلیسی بودند، رضاخان گفته بود که من سیاست سرم نمیشود و وارد نیستم؛ هرچه شما دستور بدهید؛ من گوش به فرمانم! همینطور هم بود؛ اما لحظهای که احساس کردند یک ذرّه حالت گوش به فرمانیاش متزلزل شده و گرایشی، آن هم نه به سمت استقلال حقیقی، بلکه به سمت آلمان هیتلری پیدا کرده است... او را کنار زدند.» ۱۳۸۰/۰۵/۰۱
دستپاچگی و سرسپردگی رضاخان در برابر انگلستان یک طرف ماجرا بود و طرف دیگر، فروپاشی سریع ارتش و در نهایت دستور ترک مقاومت ارتش توسط رضاخان بود. ارتشی که رضاخان طی بیست سال با صرف هزینههای گزاف ساخته بود، در برابر تهاجم بیگانگان، یکباره فروریخت. حجم رضان خان برای این لشکر شکستخورده بسیار عجیب بود: از سال ۱۳۰۶ تا آن زمان، ۴۷ درصد درآمد نفت بدون ورود به بودجه، صرف خرید اسلحه و مهمات میشد! اما شگفتانگیزتر از فروپاشی ارتش، رفتار خود شاه بود. عجله رضاخان برای فرار از ایران از همه بیشتر بود و این به دلیل ترس و وحشتی بود که رضاخان از رسیدن ارتش روسها به تهران و دستگیری و محاکمهاش در ایران داشت.
او در روزهای پایانی، به سراغ محمدعلی فروغی رفت؛ همان کسی که پل پیروزیاش بود و حالا پل گریزش. رضاشاه به او گفت: "آقای فروغی، میدانی من نظامی هستم. تکلیف من را آنها (انگلیسیها) باید روشن کنند." فروغی هم تکلیفش را دیکته کرد. چند ساعت بعد از ملاقات با فروغی، استعفایش نوشته شد: «همان رضاخانی كه بخصوص در نیمهی دوم سلطنتش آنجور با مردم خود با خشونت رفتار كرده بود... در مقابل یك پیغام سادهی انگلیسیها كه گفتند «باید از سلطنت كناره بگیری»، مثل موشِ مرده از سلطنت كناره گرفت و از كشور خارج شد.» ۱۳۸۸/۰۲/۲۲ «خیلی خب انگلیسها پیغام دادند که باید تو بروی! تو اگر مَردی، اگر انسانی، اگر غیرتی در وجود تو هست، اگر یک جو غیرت داری، بگو نمیروم؛ بگذار تو را بکشند؛ نخیر، بلند شد رفت خانه محمّدعلی فروغی که دلّال و عامل انگلیسها بود و واسطه بود، گفت که بله، بنده آماده هستم بروم؛ ماشین در اختیارش گذاشتند، رفت اصفهان و از طریق راههای مختلف رفت تا دَم دریا و سوار کشتیاش کردند و بردند. برای یک ملّت، ننگ از این بالاتر؟» ۱۳۹۸/۰۲/۱۱
فرار دوم: پرواز مرداد و بازگشت با تانکمرداد ۱۳۳۲، دکتر مصدق در اوج محبوبیت بود و نهضت ملی نفت، پشتِ شاه را به دیوار فشار داده بود. لذا شاه در اقدامی غیرقانونی، حکم برکناری محمد مصدق از نخست وزیری را به صورت محرمانه امضا کرد و بلافاصله برای در امان ماندن از تبعات این امضا به کلاردشت رفت. سرهنگ نعمت الله نصیری مأمور تسلیم حکم شاه به محمد مصدق بود. ساعت ۲ بامداد ۲۵ مرداد به خانه مصدق در خیابان کاخ (فلسطین جنوبی) رفت. محافظانِ خانهی نخست وزیر، او را که علاوه بر فرماندهی گارد سلطنتی، فرستاده شاه هم بود، دستگیر کردند. شاه به محض دریافت خبر بازداشت پیک خود، به همراه ثریا، همسر خود با هواپیمای شخصی ابتدا به بغداد سپس رم فرار کرد. سفیر آمریکا در عراق، گزارشی محرمانه از وضعیت روحی او نوشت: "شاهی که تا دیروز مقتدر مینمود، حالا در تبعیدی کوتاهمدت، پناهجوی اراده بیگانگان شده بود."
اما بازگشت، این بار با طراحی سیا و سرویس اطلاعاتی بریتانیا زودتر از آنچه خودش تصور میکرد: «بعد از آنکه حکومت مصدق را سرنگون کردند، البته قبلا مرحوم آیتالله کاشانی را با ترفندهای خودشان منزوی کردند و با بیتدبیریهایی که انجام گرفت کنار گذاشتند، باز سر کار آمدند و وارد ایران شدند و توانستند با نفوذ خود، با ایادی خود، با فعالیت خود، کودتای ۲۸ مرداد را به وجود آورند و محمدرضا را که از ایران فرار کرده بود، به ایران برگردانند. بیست و پنج سال بعد از آن، حکومت دیکتاتوری سیاه پهلوی ادامه پیدا کرد.» ۱۳۷۹/۰۷/۱۴
فرار سوم: فرار ذلیلانه از مهرآباد!"این کله را میبینید؟ این دیگر کار نمیکند. ولم کنید. میخواهم بروم." محمدرضا پهلوی، آخرین روزهای دی ۱۳۵۷، این جمله را با عصبانیتی آمیخته به درماندگی به هوشنگ نهاوندی از نزدیکان دربار و رئیس دفتر فرح دیبا گفت. از آبان موج تظاهرات، پایه تاج و تختش سست شد و توصیهها برای خروج شاه از ایران آغاز شده بود. در کنفرانس گوادلوپ در دی ۱۳۵۷، سران چهار کشور (آمریکا، فرانسه، بریتانیا و آلمان غربی) به این نتیجه رسیدند که شاه دیگر قابل حفظ نیست و باید کشور را ترک کند.
شاه در ۲۳ دی، شورای سلطنت را تشکیل داد و وظایف خود را واگذار کرد. سه روز بعد، ۲۶ دی ۱۳۵۷ در حالی که از طریق تلفن بیسیم اخذ رأی اعتماد دولت بختیار را در مجلس دنبال میکرد، در فرودگاه مهرآباد حاضر شد. خبرنگاران دورش را گرفته بودند و او با چهرهای خسته و بغضی در گلو، رو به دوربینها گفت: "مدتی است احساس خستگی میکنم و احتیاج به استراحت دارم. ضمناً گفته بودم پس از این که خیالم راحت شود و دولت مستقر گردد، به مسافرت خواهم رفت." اما پشت این جمله، سرگردانی ۱۸ ماههای بود که به مرگ او در قاهره انجامید. او که به خیال سفر به آمریکا چمدان بسته بود نمیدانست چندی بعد از اقامت در مصر حتی پاسخگوی تلفنهای او نخواهند بود.
فرح دیبا مینویسد: "دخالت آمریکا به اندازهای رسیده بود که دیگر حتی ما را در جریان امور قرار نمیدادند." او نیز نمیدانست که این پرواز، بازگشتی ندارد. او نمیدانست در همان لحظاتی که از پلههای هواپیما بالا میرود کمی آنسوتر مجسمه محمدرضا شاه توسط مردم ایران سرنگون شده است: «روزی که محمّدرضا از ایران فرار کرد، در واقع رژیم پادشاهی از بین رفته بود. او دید ماندنش دیگر فایدهای ندارد. لذا مجسّمهای از فرد بیچاره بدبختِ بدنامی که بدنامتر هم شد، درست کردند تا چند روزی رژیمِ در آستانه انحلالِ کامل را نگه دارند. او سی، چهل روز بر سرِ کار ماند، تا اینکه امام آمد و با یک اشاره دستِ ایشان، همه چیز روی هم ریخت.» ۱۳۷۳/۱۱/۱۴ امام خمینی (ره) در پیامی، این فرار را «طلیعۀ پیروزی» نامیدند. کمتر از یک ماه بعد، ۵۳ سال سلطنت پهلوی در تاریخ محو شد.
17:58 - 5 شهریور 1405