فداییان امام خامنه‌ای

دخترک ایستاد و گفت: «من نمی‌تونم!» و زد زیر گریه. صدای گریه‌اش خیابان را پر کرد.
فارس - خط رهبری: دخترک ایستاد و گفت: «من نمی‌تونم!» و زد زیر گریه. صدای گریه‌اش خیابان را پر کرد. زن، نشست مقابلش، اشک‌های دخترک را پاک کرد و گفت: «می‌خوای کولت کنم؟» دختر سرش را تکان داد. زن‌ پاهایش را روی زمین می‌کشید، خستگی از صورتش می‌بارید اما لبخند زد و دختر را بوسید و او را کول کرد. خورشید می‌خواست زورش را به‌رخ عالم و آدم بکشاند. تیز می‌تابید، آنقدر تیز که مردم پناه برده بودند به سایه‌ها. با تکه کاغذی که توی دستم بود، خودم را باد زدم و پا تند کردم تا به زن برسم. نای حرف زدن نداشت. اما از لهجه‌اش مشخص بود تهرانی نیست. سه روز بود هوای تهران را نفس می‌کشید. یک شب با دخترکش توی چمن‌های مصلی خوابیده بود، یک شب توی زائرسرا. دلش نمی‌خواست پیش از تشییع پیکر برگردد شهرشان.
دخترک را روی کولش جا به جا کرد و گفت: «توی تهران قوم و خویش داریم. اما دخترم بهم وابسته‌ست!»ازش پرسیدم: «خب چرا اومدی؟ توی این گرما! نترسیدی گرمازده بشه؟ خفه بشه؟»من مادر بودم. می‌دانستم مادر که باشی دلت همیشه و همه‌حال مثل سیر و سرکه می‌جوشید. مادر بودم و می‌خواستم بدانم زنِ جوانِ مقابل چطور جرئت کرده قطره‌ای از این دریای بزرگ باشد. زن، نیم‌نگاهی به من انداخت و گفت: «تا حالا زیارت جامعه خوندی؟»و منتظر جوابم نماند.
_ من هر بار که می‌رم مشهد زیارت می‌خونمش. یه جایی از دعا نوشته، بِابی اَنْتُمْ وَ اُمّی وَ اهْلی وَ مالی وَ اُسْرَتی. یعنی پدر و مادر و خانواده و مال و تبارم، فدایتان باد! دخترک روی کول مادر خوابش برده بود.زن دست بالا آورد برای من و گفت: «گرمازده شد می‌برمش دکتر. توی جمعیت هم نمی‌رم که خفه نشه! سختیش هم فدای سر آقا!»
و رفت. رفت تا خودش را به ماشین حمل پیکر متبرک رهبر نزدیک کند. می‌گفتند پیکرها رسیده‌اند میدان آزادی. تا میدان آزادی پای پیاده چقدر راه بود؟ آن‌هم زیر تیغ آفتاب، برای زنی که دخترش را کول کرده بود؟
18:54 - 16 تیر 1405

0 بازدید