یک بنز یادگاری از شاه داریم

«برای من، همسرم و دیگر مردمی که همشهری و هموطن ما بودند؛ مرگ ترسناک نبود!»این روایتی واقعی از خاطرات زن ایرانی که پای مخالفت با فحشا و ظلم پهلوی ایستاده بود.

معجون سیاه ترس و شب

حسین‌پور روزی را به یاد دارد که امنیت در کوچه پس کوچه‌های شهر، آرزو بود:  «هجده سالم بود. بعد نماز جماعت مغرب عشاء با دختر خاله‌ام استکان چای و قندان‌ها را از مسجد جمع کردیم. تا کارمان تمام شود، آقایان رفته بودند خانه. ما هم راه افتادیم‌.در خیابان با لبه چادر سیاهم ور می‌رفتم که صدای بوق ماشینی را از پشت سرم شنیدم. محل ندادم.چند قدم جلوتر دیدم نور سفید ماشین هنوز کوچه را روشن نگه داشته. ماشین آرام آرام رسید کنارمان. مردی پشت فرمان نشسته بود که حال و احوال خوشی نداشت. دختر خاله‌ام دستم را محکم گرفت. می‌دانستیم مزاحم‌ها ترسی از کسی ندارند و داشتن امنیت در شب‌های تهران برای خانم‌های تنها، آرزویی بیش نیست.قبلا دیده بودم بعضی با خیال راحت از ساندویچی و کلیسا مشروب می‌خریدند. مست می‌کردند و می‌افتادند توی کوچه خیابان. خودت باید همراه مردی از محارم، بیرون می‌رفتی تا سالم بمانی.هرچه ما پا تند کردیم، راننده گاز داد. بالاخره شروع کردیم به دویدن. وحشت آن شب را هنوز یادم هست. در خانه را می‌کوبیدیم. ماشین رسیده بود کنارمان و صدای وز وز راننده‌ می‌آمد. در که باز شد، خودمان را با صورت پرت کردیم توی خانه. زیاد شدن فحشا و همین بی‌امنیتی‌ها، آشی بود که پهلوی برای مردم پخته بود.»

بنزی که ساواک را گیج کرد

آن روزها که سایه غلیظ ساواک روی سر مردم افتاده بود، همشهری‌ها حکم خواهر و برادر هم را داشتند و به هر طریقی، پای نجات هم می‌آمدند:«همسرم تازه یک ماشین بنز صفر خریده بود. یک روز بعد از راهپیمایی در بهشت زهرا با یک پیکان درب و داغان برگشت‌! گفت بعد راهپیمایی ساواک رفته دنبال یک روحانی.فکر می‌کنم روحانی مردم را جمع کرده بود دور هم و از امام صحبت کرده بود‌.همسرم بنز ما را داده و پیکان را گرفته بود تا ساواک روحانی را گم کند. بعد از مدتی بنده خدا بنز را پس اورد ولی کلی یادگاری از تعقیب و گریز روی تنش مانده بود‌.اگر ساواک کسی را دستگیر می‌کرد؛ شیره جانش را مثل وحشی‌ها بیرون می‌کشید‌. یکی از آشناها را موقع پخش کردن اعلامیه‌های امام گرفتند. مد‌ت‌ها طول کشید تا آزاد شود. از او خواسته بودند کسانی که در محلشان اعلامه می‌نویسند را لو بدهد. هر بار محکم می‌گفته این کار نمی‌کند. آنها هم ناخن دست‌هایش را کشیده و پشتش را با اتوی داغ، سوزانده و کباب کرده بودند. از طرفی آزادی، بی معنا شده بود. مثلا یادم هست یکی از اقوام مجبور بود برای مدرسه یک پیراهن آستین کوتاه با دامن بالای زانو بپوشد. پوشیدن جوراب شلواری برایشان ممنوع بود و باید یک جوراب کوتاه همراه آن پا می‌کردند.این طور بیرون رفتن برای خیلی از دخترها سخت بود. زندگی و اعتقادشان این طور نبود ولی حرف، حرف زور بود بالای سر مردم.»

کاغذهای پرنده

از خاطرات می‌شود فهمید برگشت امام و رفتن شاه، در بند بند زندگی‌ها جاری بود: «آن انقلاب، یک انقلاب امام زمانی بود. شاید بشود گفت ۹۹ درصد مردم می‌خواستند طاغوت را پس بزنند. خانواده‌ام شاهرود زندگی می‌کردند. در هر تماسی از شور و حال شهر خودمان برای هم می‌گفتیم.همسرم یک روز از در خانه آمد و گفت: امروز تو بهشت زهرا رفتم بالای تیر برق. تو شلوغی جمعیت، از زیر پیراهنم اعلامیه‌های امام رو کشیدم بیرون و ریختم روی سر مردم. انقدر آدم روی درخت و تیر برق‌ها بود که هیچ کس نفهمید اعلامیه‌های از کجا اومدند!»

کوله‌های مبارز

او حالا در ۶۸ سالگی و دیدن اضطراب گاه و بی‌گاه مردم در احوالات مختلفی که پیش می‌آید، یاد روزهایی می‌افتد که به اهل فامیل قوت قلب می‌داد و می‌گفت باید همین طور مقاوم ماند و دوام آورد تا نتیجه گرفت.  روزهایی که انقلاب، با قدم‌های مردم جان گرفت: «از روز آفتابی که گرما مغز را آب می‌کرد تا روزی که برف زیر زانو می‌رسید، سر صبح‌ یک لقمه و کوله آماده می‌کردیم‌. خواهر شوهرم با پسر ۵ ساله و دختر ۴ ساله‌اش تا عصر می‌آمد‌ راهپیمایی.بیشتر وقت‌ها میدان آزادی و بهشت زهرا پاتوق مردم بود‌. آنقدر شعار مرگ بر شاه می‌دادیم که گلویمان می‌سوخت‌. شوق بچه‌ها از ما هم بیشتر بود. مشت‌های کوچکشان را توی هوا تکان می‌دادند.  از یک جا به بعد ردیفی از سربازها با ماشین و عده‌ای پیاده، تفنگ به دست سمت راهپیمایی مردم حمله آمدند.یادم هست یک بار آنقدر با گلوله به مردم شلیک کردند که خون شهدا روی زمین راه می‌افتاد. وقتی مامور و سرباز اسلحه به دست می‌دیدیم، راه می‌افتادیم سمتشان! هیچ وقت پیش نیامد فرار کنیم.زن‌ها با یک دست چادر را زیر چانه محکم می‌گرفتند و با دست دیگر بچه‌های کوچک را نگه می‌داشتند.همه یک صدا شعار می‌دادند.ترس برایمان معنی نداشت. مرگ ما شهادت بود و زندگی را با آن شرایطی که خاندان شاه برای مردم ساخته بود؛ نمی‌خواستیم.»

عزت اینجاست!

و بالاخره، روزی که آرزوی یک سرزمین محقق شد:«یک روز همسرم آمد خانه و گفت: شاه رفت!با ماشین رفتیم سمت کرج. مردم از شادی ریخته بودند توی خیابان. برف پاک‌کن ماشین ‌ها را بلند کرده و با ریتم حرکت آنها بوق می‌زدند. شهر پر از صدای سرودهای مختلف بود. رفتن شاه شروع پیشرفت ایران و ایرانی بود. از رسیدن برق و گاز و آب به شهر و روستاها گرفته تا آمدن امنیت به زندگی مردم.منی که قبل و بعد انقلاب را دیده‌ام؛ به نظرم می‌آید باید انتخابی کنی که طعمه شیطان نشوی‌. کسی که با نگاه به دین خدا و ائمه تصمیم بگیرد در کارش شکست ندارد. زیرکی و هوش چیزی است که جوان امروزی باید داشته باشد. باید این را کشف کند که با وعده دلار و دینار، هیچ ملتی سربلند و عزتمند نمی‌شود.»#انقلاب_اسلامی #دهه_فجر
07:57 - 22 بهمن 1404

0 بازدید