اینجا همه به یاد تو هستند، مادر!
مادرها وقتی فرزندشان را راهی مدرسه می کنند، هزار و یک رویا می بافند، مثلا بچه را در لباس پزشکی می بینند که قرار است جان آدمها را نجات دهد، یا مهندسی که قرار است چیزی بسازد، حتما مادرهای آن ۱۶۸ کودک شهید مینابی هم چنین رویاهایی داشتند.
خبرگزاری فارس، ام سلمه فرد: بوی کیف نو، بوی کتاب و کاغذ، بوی کتانی پا نخورده، از کودکی برایم بوی عشق بود، بوی ماه مهر، بوی مدرسه و بوی زندگی.هرسال وقتی چند روز مانده بود به اول مهر، بیقرار میشدیم. روزی چند بار، دفترهای نو را ورق میزدیم، مدادها را داخل جامدادی میچیدیم و کیف تازهمان را بارها باز و بسته میکردیم. مادرمان هم پا به پای ما ذوق داشت؛ لباس مدرسه را آماده میکرد، کتاب ها را جلد میگرفت و صبح اول مهر، ما را از زیر قرآن رد می کرد و با کلی سفارش از جنس دلواپسی های مادرانه، راهی مدرسه مان میکرد.
اما امسال ... ماه مهر برای همه رنگ دیگری دارد. برای همه مادرانی که قرار بود صبح اول مهر، بند کوله پشتی فرزندشان را روی شانهاش مرتب کنند، چسب کتانی بچه ها را محکم ببندند و با هزار امید و آرزو آنها را تا مدرسه بدرقه کنند... اما حالا باید با جای خالی او کنار بیایند.برای پدرانی که منتظر بودند کودکانشان بزرگ شوند، درس بخوانند تا روزی پزشک، مهندس، معلم یا دانشمند شوند.
آری از همان ۱۶۸ کودک، حرف می زنم، از ۱۶۸ آرزوهای کودکانه، در مدرسه شجره طیبه میناب که نیمهتمام ماند، از ۱۶۸ رویای نابود شده، از کولهپشتی های ترکشخورده و پاره، از کتاب و دفتری که رد خون روی آن مانده، و از لنگه کفش کودکانه ای که موج انفجار آن را تا چند متر آنطرفتر پرتاب کرده.
آخرین بدرقه
آخ... همان لنگه کفشی که صبح زود مادر با کف دستش خاک رویش را تکان و جفت کرد جلوی پاهای کوچک دخترکش.مدام فکر می کنم مادر آن کودک، صبح همان روز چگونه جگر گوشه اش را بدرقه کرده بود؟ حتما دلش کمی شور می زد اما نمی دانست برای چه؟ حتما چند صلوات داد تا دلش آرام بگیرد، شاید وقتی خم شد تا بند کفشش را ببندد، تاکید می کرد: «مامانی، خیلی مواظب خودت باشیا، باشه؟»و شاید فرزندش با همان شوق همیشگی راهی مدرسه شد، بیآنکه کسی بداند این آخرین بدرقه است.
کوله پشتی های ترکش خورده
مادرها وقتی فرزندشان را راهی مدرسه می کنند، هزار و یک رویا می بافند، مثلا بچه را در لباس پزشکی می بینند که قرار است جان آدمها را نجات دهد، یا مهندسی که قرار است چیزی بسازد، یا معلمی که قرار است نسل بعد را تربیت کند، یا حتی دانشمندی که قرار است اکتشافات علمی تازهای برای کشورش به ارمغان بیاورد.حتما مادرهای آن ۱۶۸ کودک شهید مینابی هم چنین رویاهایی داشتند.حالا اول مهر آمده و آن رؤیاها، کنار کوله های ترکش خورده و یک لنگه کفش، در خاطرهها ماندهاند.
پویش ملی «همکلاسی»
اما در رشت، قرار است قصه از همینجا ادامه پیدا کند. پویش «همکلاسی» آمده تا کولههایی را برای کودکانی آماده کند که توان خرید لوازم مدرسه را ندارند. پویش ملی «همکلاسی» با شعار «با هم برای ایران» و با هدف تأمین یک میلیون و ۶۸۰ هزار بسته لوازمالتحریر برای دانشآموزان مناطق کمبرخوردار شکل گرفته است.عدد ۱۶۸ در هدفگذاری این پویش، یادآور ۱۶۸ کودک شهید میناب است که در جریان حمله دشمن آمریکایی صهیونیستی، پَرپَر شدند.
اینجا کولهها رنگارنگاند؛ دفترها سفید و تمیزند و مدادها هنوز رد دست هیچ کودکی را روی خود ندارند.نه تنها بزرگ تر ها بلکه بچهها هم آمدهاند تا کمک کنند. کولهها را که مثل یک نمایشگاه چیده شده را نگاه میکنند، چشمانشان برق می زند، رنگها را میپسندند، اما نمیگویند: «مامان، منم از اینا میخوام.» چون می دانند که قرار است، این لوازم التحریر تا چه جاهای دوری سفر کنند و دل چه بچه هایی را شاد کنند.
لوازم التحریرِ صورتی
مادری که مشغول کمک بود تا کوله پشتی را بسته بندی کند، گفت: «هنوز برای دخترکم هیچی برای مدرسه نخریدم، اما الان کنارم وایساده میگه مامان، تو رو خدا حواست باشه تو کیف دخترونه همه لوازمالتحریر صورتی باشه، یه وقت اشتباهی وسایل پسرونه نزاری.»لبخند کوچکی روی صورت مادر مینشیند، به کودکش می نگرد که در امنیت و آرامش، برای صورتی بودن دفتر و مداد ذوق می کند، اینکه هنوز میتواند اول مهر را دوست داشته باشد، و شاید همین، چیزی باشد که مادران داغدار میناب آرزو داشتن، فرزندانشان امسال هم بودند تا تجربه کنند.
آمریکا غلط کرده
دخترک جوری که انگار تمرکز کرده باشد، با انگشت کتاب های درسی خودش را می شمارد و بعد به همان تعداد دفتر جمع می کند و داخل کیف میگذارد، وقتی از حس و خالش پرسیدم، اولش انگار که خجالت کشیده باشد، کمی آرام حرف می زد اما یکدفعه با صدای بلندی گفت: «اینا رو میزارم اینجا تا برسه به اون دانش آموزی که مثله من ذوق مدرسه داره، براش یه نامه هم گذاشتم و گفتم که ما امسال باید بیشتر درس بخونیم، چون دشمن میخواد با جنگ کردن مارو بترسونه که ما مدرسه نریم و درس نخونیم تا اون راحت بیاد ایران رو بگیره، ولی غلط کرده، ما از چیزی نمی ترسیم، تازه امسال بیشتر هم تلاش میکنیم تا ایران قوی تر بشه.»کمی آنطرفتر، مادری تنها، در مقابل کوله پشتی ها نشسته و آرام اشک میریزد و چندین بار زیر لب تکرار می کند: «الهی برای دفتر و کتاب خونیتون بمیرم، فرشتههای مینابی... الان مادرهاتون چه جوری دارن تحمل میکنن؟» و بعد دیگر چیزی نمیگوید، فقط شانه هایش بالا و پایین می رود و بی صدا گریه میکند.
دشمن قلب ایران را نشانه گرفت
این کولههایی که اکنون از رشت راهی میشوند تا فردا، کودکی آنها را روی شانهاش بیاندازد و به مدرسه برود، باید بداند که پشت آن کوله کوچک، چه آرزوهایی از پدر و مادرهای شهید قرار گرفته است، کاش کوله پشتی ها می توانستند حرف بزنند و پیغام مادران شهدای میناب را به گوش همه دانش آموزان ایران برسانند، و بگویند: «دشمن با نشانه گرفتن، قلب یک مدرسه، فقط قلب های ما مادران را پاره پاره نکرد، بلکه او خنجری بر قلب ایران فرو کرد که زخمش تا ابد در دل تاریخ خواهد ماند. فرزندم حالا که خدا خواست تا تو بمانی، پس باید به خوبی درس بخوانی و به درستی یاد بگیری، تو باید با آگاهی رشد کنی تا روزی آنقدر برای این سرزمین مفید باشی که هیچ دشمنی نتواند آیندهاش را تصاحب کند.»
ادامه قدم های شهدای کوچک
سال تحصیلی امسال با همه سال های قبل فرق دارد، بوی ماه مهر، بوی خون میدهد، بوی خون ۱۶۸ دانش آموزِ شهید مدرسه شجره طیبه میناب، امسال کولهای که برای یک کودک بی بضاعت بسته میشود، ادامه قدمهایی است که به جای ۱۶۸ جفت پای کوچک، برای آینده ایران، ادامه خواهد یافت.
08:00 - 26 شهریور 1405