تا مرز بی قراری
ساعتها در میان بهت و گریه گذشت. همسرش، با چشمانی خیس، سعی داشت آرامبخشِ بیقراریهای او باشد: «احمد جان، سهم دلمون از این داغ یکیه، اما تو رو خدا به خودت مسلط باش.»
غرق در روزمرگیهای کاریاش بود، مثل خیلی ها اول هفته را با آرامش رفت سرکار. احمد هرگز گمان نمیکرد تقدیر، بازیِ دیگری برای تهران رقم زده باشد. ناگهان، غرش مهیب انفجاری، شیشهی آرامش شهر را هزار تکه کرد.- «چه خبره؟ این صدای وحشتناک از کجا بود؟»
دقیقهها به سنگینیِ ساعت میگذشت و ابهام، مثل غباری غلیظ همه شهر را گرفته بود. اما کم کم، پچپچها بلند شد و لرزه بر تنِ ثانیهها انداخت.ـ «میگن بیت رهبری رو زدن!»- «راست میگی؟ باور کردنی نیست.»
احمد برای لحظهای در خود شکست، اما خیلی زود با خودش گفت: «مقام معظم رهبری که بیت نیستن، حتما حضرت آقا یه جای امن هستن.»خیلی طول نکشید که خبر حمله گسترده آمریکا و اسرائیل همه جا پخش شد و ۲ ساعت بعد، غرش موشکهای ایران در آسمان، پاسخ مقتدرانهای بود که زمین را زیر پای متجاوز لرزاند. سوالی مثل تازیانه در ذهن احمد میچرخید: «چرا ایران اینطور پولادین و قدرتمند پاسخ میده؟»
آن روز، میانهی غوغای «امید» و «اضطراب» سپری شد. شامگاه، پس از افطار، شایعهای سهمگینتر از انفجار، فضای مجازی را مسموم کرد: «سردار پاکپور و تعدادی از فرماندهان سپاه در حمله هوایی صبح به شهادت رسیده اند.»بند دل احمد پاره شد. اما تیرِ خلاص را سحرگاه زدند؛ وقتی مجریِ تلویزیون، تلخترین خبر قرن را با صدایی لرزان فریاد زد: «دشمنِ متجاوز، رهبر انقلاب را در جبههی خدمت و در بیت، به شهادت رساند.»
حالا وقت نشستن نیست!
دنیا پیش چشمان احمد سیاه شد. انگار زمین دهان باز کرده بود. باورش نمی شد که حضرت آقا، آن یگانهی دوران، حالا در آغوش شهیدان است. ساعتها در میان بهت و گریه گذشت. همسرش، با چشمانی خیس، سعی داشت آرامبخشِ بیقراریهای او باشد: «احمد جان، سهم دلمون از این داغ یکیه، اما تو رو خدا به خودت مسلط باش...»اما جانِ احمد، جایی دیگر بود. انگار حرف های همسرش را نمی شنید. رگ غیرتش میتپید و صدایی در گوشش زنگ میزد: «حالا وقتِ نشستن نیست.»
خیلی فکر کرد که چه کند، ناگهان یاد رفقای جانبرکفش در آستانه اشرفیه، زادگاهِ مادریاش، افتاد. بی درنگ شماره گرفت و متوجه شد که آنها عازم مرز هستند تا خودشان را برای مقابله با تحرکات زمینی دشمنان آماده کنند.- «بچهها، کِی حرکت می کنید؟ اسم من رو هم بنویسید!» - «احمدجان، ما فرداشب راه میوفتیم، جادهها قفل شده، ترافیک تهران به شمال سنگینه، نمیرسی برادر!»- «به غیرتِ گیلانیم قسم، قبل از اذانِ مغرب و عشا، آستانه هستم، قول میدم.»
بن بست رویاها
با عجله ساکش را جمع کرد و یک خداحافظی کوتاه با همسر، سرشار بود از ایثار، ساحل آرامِ خانه را به قصدِ طوفانِ جبهه ترک کرد. اما ترمینال، بنبستِ رویاهایش بود. هیچ ماشینی نبود، هیچ راهی نبود. _ رشت فوری داری آقا؟_ غیر فوری هم نداریم. اصلا" برای رشت ماشین نداریم.احمد به همه تعاونی های مسافری سر زد ولی هیچ ماشینی پیدا نکرد فقط یک ماشین سواری پیدا شد که رقم کلانی می خواست که خارج از توان احمد بود.«خدایا خودت کمکم کن. من باید برم رشت.»کنار پیادهرو، غریبانه سر بر زانو گذاشت و زیر لب زمزمه می کرد: «خدایا، یه راهی برام باز کن، من نباید جا بمونم.»در همان حال، موتورسواری کنارش ترمز زد: «کجا میری داداش؟»برقی در چشمان احمد درخشید. انگار الهامِ غیبی بود!فکری به سرش زد: «خدایا شکرت، خیلی ممنونم، گرفتم»- داداش منو ببر تا این نشونی.- ای به چشم. بشین تا جلدی برسونمت.احمد وقتی به خانه رسید به سرعت کلید انداخت و وارد خانه شد.
- به خانه برگشت؛ نه برای ماندن، که برای پروازی دیگر.- خانم سوئیچ موتور رو کجا گذاشتی؟- روی جا کلیدیه. حالا سوئیچ رو میخوای چی کار کنی؟ چرا برگشتی؟- ماشین گیرم نیومد. میخوام با موتور برم.- الله اکبر. یخ میزنی احمد! حواست هست چند صد کیلومتره؟- بادگیر می پوشم. کاموا هم بده.نگاهش، لبریز از تصمیمی حماسی بود: «فقط دعام کن خانم، باید به موقع برسم.»
گرمای غیرت
جاده، سیاه بود و سرمایِ استخوانسوزِ زمستان، تازیانه بر پیکرش میزد. احمد میلرزید، اما دستش روی گاز، سفتتر میشد. در میانهی هجومِ باد و یخبندان، با مولای خود نجوا میکرد: «یا سیدجلالالدین اشرف! برسون من رو آقا جان.»فقط برای خواندن نماز جایی توقف کرد و دوباره تن به جاده سپرد. از گردنههای کوهین که میگذشت، سرما به اوج رسیده بود؛ اما گرمایِ خونِ غیرت، او را به پیش میراند.نزدیک ظهر، با دستانی که از شدتِ سرما سرخ و بیحس شده بود، ضریحِ مطهر آقا سیدجلال را در آغوش کشید. اشکهایش روی شبکههای ضریح لغزید و فردای آن روز، احمد میانهی صفوفِ مرزبانان، استوار ماند.
قدرت واقعی یک ملت
«داستانِ احمد، داستانِ جغرافیا و کیلومترها نیست؛ روایتِ قلبی است که حرارتِ ایمانش، انجمادِ جادهها را ذوب میکند. او نشان داد که وقتی عشق به ولایت و وطن با غیرتِ گیلانی گره بخورد، نه بنبستِ ترمینالها میتواند مانع شود و نه سرمای استخوان زمستان. این روایت به ما یادآوری میکند که قدرت واقعی یک ملت، در گامهای استوار مردمانی است که در تاریکترین شبها، راه را گم نمیکنند و اجازه نمیدهند پرچمِ عزت، بر زمین بماند.»
09:22 - 15 اردیبهشت 1405