مادری که برای تولد فرزندانش مرگ را به جان خرید

اواخر بارداری، هیچ‌جا پذیرشش نمی‌کردند. حتی در کنگان، داخل اتاق عمل بردند و منصرف شدند. گفتند: همین الان برو شیراز؛ خودت از بین می‌ری، حداقل بچه‌ات بمونه.
خبرگزاری فارس- شهرستان دیّر: صدای زندگی از همان جا شروع شد؛ از یک خانه شلوغ، یک خانواده ۹ نفره، و دختری که آخرین فرزند بود؛ دختری متولد سال ۱۳۷۱ در شهرستان دیر. دو برادر و پنج خواهر داشت، اما تقدیرش زودتر از بسیاری از خواهرها نوشته شد. فقط یک ماه از ۱۵سالگی‌اش گذشته بود که لباس عروس پوشید.اردیبهشت ۱۳۸۶ عقد کردند؛ همسری ۱۲ سال بزرگ‌تر، بدون شغل ثابت، فقط روضه‌خوان؛ مهر همان سال، زندگی مشترک‌شان را در یک اتاق از خانه پدرشوهر شروع کردند و خیلی زود، یک ماه بعد، اولین بارداری از راه رسید؛ بارداری‌ای سخت، همراه با فشار، نگرانی و نگاه‌های سنگین.سختی فقط جسم نبود. مرکز بهداشت مدام تذکر می‌داد: چرا تو این سن باردار شدی؟ اما پاسخ خانم حسینی، سکوت بود و توکل.مرداد ۱۳۸۷، در ۱۶سالگی، اولین دخترش با عمل سزارین در بوشهر به دنیا آمد. مونس و همدمش شد. اما هنوز خبری از شغل و درآمد نبود. سه ماه بعد، زندگی دوباره جمع شد؛ این‌بار نه به خانه‌ای بهتر، که به یک اتاق قدیمی در مسجد. همان اتاق، هم آشپزخانه بود، هم پذیرایی، هم اتاق‌خواب.چند ماه بعد، اسباب‌کشی دیگر؛ یکی از شهرهای اطراف. همسرش کار تبلیغی می‌کرد و به‌صورت قراردادی وارد سپاه شد. سال ۱۳۸۸ بود که دوباره خبر رسید: بارداری دوم.باز هم مرکز بهداشت، باز هم طعنه‌ها: مگه جوجه‌کشیه؟! اما این‌بار هم، بی‌تفاوت به حرف‌ها، دلش را به خدا سپرد.اردیبهشت ۱۳۸۹، دومین دختر در کنگان و باز هم با سزارین متولد شد؛ مادر، ۱۸ ساله. سختی بیمارستان، مطب‌ها، دردها و تنهایی‌ها تکرار شد. تمام کار خانه و نگهداری بچه‌ها با خودش بود. بعد از تولد دختر دوم، دوباره اسباب‌کشی؛ با دو بچه کوچک، جمع‌کردن وسایل، چیدن خانه، تنهایی.

شوکه شدم، اما سپردم به خدا

مهر همان سال؛ خبر سومین بارداری. دو بچه داشت؛ یکی دو ساله، یکی پنج‌ماهه. شوک، طعنه، حرف‌های زشت اطرافیان… اما او باز هم همان کار همیشگی را کرد: سپرد به خدا.خدا هم کمک کرد. بچه‌ها آرام بودند؛ آن‌قدر که اطرافیان شوخی می‌کردند: دخترات بلد نیستن گریه کنن!با همان حال بارداری و دو کودک خردسال، یک‌بار دیگر کوچ کردند؛ این‌بار به یک روستا، چهار ماه. پیش از زایمان بازگشتند. تیر ۱۳۹۰، سومین دختر، درست در روز میلاد امام سجاد(ع)، با سزارین به دنیا آمد. بعد از آن، نامه‌ها شروع شد؛ فرم، امضا، اثر انگشت: دیگه باردار نشی. یه بارداری دیگه مساویه با مرگ.سه دختر، آرام‌آرام بزرگ می‌شدند؛ سال ۱۳۹۲، بزرگ‌ترین ۵ ساله بود، دومی ۳ ساله، سومی ۲ ساله. باز هم اسباب‌کشی. و بعد… خبر آمد خبری در راه است.

جوجه‌ای که دلش می‌خواست بیاید

اواخر ۱۳۹۲ فهمید چهارمین بارداری آغاز شده. این‌بار دیگر تعجبی نبود؛ خودش هم خندید: از بس مهمون‌نوازیم، دست رد به سینه‌اش نزدیم.اما پشت این خنده، هفته‌ها و ماه‌های سخت خوابیده بود؛ بستری‌های مکرر، تاکسی‌های پی‌در‌پی تا بوشهر، آمپول فشار، عفونت، اتاق‌های بیمارستان، تنهایی.درآمد کم، نبود خانه، نبود ماشین؛ اطرافیان متعجب بودند: چطور این همه بچه رو ساپورت می‌کنید؟ جوابش روشن بود: خدا چیزی رو می‌بینه که من نمی‌بینم.آبان ۱۳۹۳ گفتند قلب جنین تشکیل نشده؛ باید سقط شود. اما تا زمان زایمان، هیچ پزشکی سزارین چهارم را قبول نمی‌کرد. می‌گفتند: فقط یکی زنده می‌مونه؛ یا خودت یا بچه‌ات. باید بری شیراز.با معرفی یک آشنا، به دکتر مهیمنی بوشهر رسید. قبول کرد و درست همان روزها، به برکت امام حسین(ع) و قدم دختر، پنج روز قبل از تولدش، برای اولین‌بار ماشین خریدند.

دختر چهارم آمد؛ حاج‌خانم با ناز

کنایه‌ها تمام نمی‌شد. دخترزاست… حرف بود و حرف. اما خانم حسینی راه خودش را می‌رفت.سه دختر بزرگ‌تر را به کلاس قرآن می‌برد؛ با یک نوزاد سه‌ماهه. هر روز، تابستان و زمستان؛ چهار بچه، یک مادر. خودش هم برنامه داشت؛ بعد از نماز صبح یا وقتی بچه‌ها خواب بودند، کارها را می‌کرد. غذا، خانه، زندگی.لباسِ بزرگ‌ترها به کوچک‌ترها می‌رسید. خرج اضافه‌ای نبود. فاصله سنی کم را نعمت می‌دانست، نه دردسر.بچه‌ها که بزرگ‌تر شدند، همه فکر می‌کردند سه‌قلو هستند. مدرسه شروع شد؛ و باز هم اسباب‌کشی … چهار بار دیگر.

نذر حضرت ابوالفضل(ع)

رمضان ۱۳۹۷، برای اولین‌بار قرص خورد تا روزه‌هایش کامل باشد. عید فطر نزدیک بود که دل‌دردی وحشتناک شروع شد؛ تزریق، دارو، حال بد. قرص‌ها را قطع کرد. تهوع، سرگیجه… آزمایش که آمد، دکتر گفت: مبارکه. بارداری پنجم.مرکز بهداشت دوباره فشار آورد: نباید دیگه باردار بشی. اواخر بارداری، هیچ‌جا پذیرشش نمی‌کردند. حتی در کنگان، داخل اتاق عمل بردند و منصرف شدند. گفتند: همین الان برو شیراز؛ خودت از بین می‌ری، حداقل بچه‌ات بمونه.اما او نذر کرده بود؛ نذر حضرت ابوالفضل(ع). توسل به مادرش. و این‌بار هم راه باز شد؛ دکتر کنعان‌نژاد در بوشهر، بیمارستان خلیج فارس.عمل سخت بود؛ کم‌خونی، فقر آهن، خطر. اما بهمن ۱۳۹۷، در ۲۶سالگی، پسرش به دنیا آمد؛ داداشِ چهار خواهر.
امروز او ۳۳ ساله است و بچه‌هایش ۱۷، ۱۵، ۱۴، ۱۱ و ۷ ساله‌اند. خانه و زمین ندارند؛ اما چیزی دارند که با حساب و کتاب دنیایی جور درنمی‌آید: برکت.بچه‌ها هوای هم را دارند. کارها تقسیم شده؛ درس، خانه، خرید. حتی برای سفرهای درمانی شیراز، نگران نیست.خودش می‌گوید: اگر منتظر می‌ماندم اول درآمد زیاد، خونه و ماشین داشته باشم، نه این بچه‌ها را داشتم نه آن‌ها را.و این جمله، عصاره تمام زندگی اوست: خدا تا آخر خط را می‌بیند، ولی ما فقط جلوی پایمان را.زندگی خانم حسینی، روایت یک مادر است؛ با دست‌های خالی، دلِ پر از ایمان، و پنج شاهد زنده از برکتی که هنوز جاری است.#زندگی#فرزندآوری#جوانی_جمعیت#مادر_جنوبی
19:22 - 5 دی 1404
خانواده
استان ها
بوشهر




1 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌فاطمه مظفری‌پور‌
در پاسخ به
نوشتاری ساختارمند و دلنشین بود.