معصومه؛ تنها یادگار خانهای که دیگر چراغش روشن نیست
ساعت حدود ۱۰ شب هشتم فروردینماه بود؛ محسن احمدی همراه همسر و فرزندانش به خانه خواهرش زینب آمده بود و هنگام رفتن، عیدی خواهرش را داد و گفت: «ببخشید که عیدیت دیر شد.» هیچکدام نمیدانستند این آخرین دیدارشان است؛ ساعتی بعد، خانه محسن هدف حمله قرار گرفت و او به همراه همسر و فرزندش به شهادت رسید.
به گزارش خبرگزاری فارس از زنجان، زینب احمدی، خواهر شهید محسن احمدی، هنوز آخرین دیدار با برادرش را با جزئیات به خاطر دارد؛ دیداری که حالا هر بخش آن برایش به خاطرهای ماندگار تبدیل شده است.محسن آن شب همراه همسر و برادرزادههایش حدود ساعت ۱۰ شب به خانه خواهرش رفت.خانواده دور هم نشستند و صحبت کردند.زینب میگوید: «من گفتم انشاءالله اسرائیل را از بین ببریم. برادرم گفت انشاءالله امام زمان کمکمان میکند.»محسن حدود یک ساعت تا یک ساعت و نیم در خانه خواهرش ماند. هنگام رفتن، به زینب گفت که عیدی او دیر شده است؛ عیدیای که همان شب به دست خواهرش رسانده بود.خانواده محسن از خانه زینب رفتند و راهی خانه خود شدند؛ اما چند ساعت بعد، صدای انفجار، همه چیز را تغییر داد.چند ساعت بعد، خانه آنها هدف حمله قرار گرفت. خانواده زینب صدای انفجار را شنیدند، اما ابتدا تصور نمیکردند حادثه برای محسن و خانوادهاش رخ داده باشد.زینب میگوید: «آنها ساعت ۱۱:۳۰ رفتند و چند ساعت بعد خانه آنها را زدند. ما صدای انفجار را شنیدیم ولی فکر نمیکردیم آنجا باشد.»پس از اطلاع از حادثه، خانواده راهی محل زندگی محسن شدند. ابتدا به آنها گفته شد اعضای خانواده زخمی شدهاند، اما شدت انفجار زینب را نگران کرده بود.«صدای انفجار خیلی شدید بود. حدس زدم فکر نکنم زخم سادهای باشد. رفتیم بیمارستان و دیدیم خانواده برادرم همه شهید شدهاند و فقط معصومه زنده مانده.»آن شب برای خانواده احمدی در بیمارستان گذشت؛ شبی که با خبر شهادت محسن، همسرش و فرزندشان به یکی از تلخترین شبهای زندگی آنها تبدیل شد.
همیشه میگفت دعا کنید ما هم شهید شویم
به گفته زینب، محسن و همسرش از مدتها قبل درباره شهادت صحبت میکردند و خود را برای چنین روزی آماده کرده بودند.او میگوید: «برادرم خیلی دوست داشت شهید بشه. زنداداشم هر زمانی که از جنگ صحبت میکردند، من میگفتم پیش بچهها صحبت نکن. میگفت نه، من آمادشون کردم برای شهادت.»به گفته خواهر شهید، همسر محسن هر روز غسل شهادت انجام میداد و در خانه آنها عکس شهدا، از جمله شهید همت و شهید هادی، دیده میشد.زینب میگوید محسن همیشه میگفت: «دعا کنید ما هم مثل این شهدا شهید شویم.»
دختری که قرار بود برای تولدش کادو بگیرد
فاطمه، دختر شهید محسن احمدی، دختری ساکت و مؤدب بود؛ دختری که به گفته عمهاش میان نوههای خانواده ویژگی خاصی داشت.او از خاطرهای میگوید که فاطمه برای تولدش خواسته بود عمههایش دور هم جمع شوند. خانواده هم برای او جشن کوچکی ترتیب داده بودند و مادر زینب برایش آش پخته بود.اما امسال قرار بود دوباره تولد فاطمه در کنار عمهها برگزار شود؛ اتفاقاتی افتاد که جشن را به تعویق انداخت و کادوی تولد نیز همان شب در دست عمه ماند.زینب میگوید: «آن شبی که به خانهمان آمدند، میخواستم کادوی تولدش را بدهم، اما گفتم میروم خانهشان و آنجا میدهم؛ اما نمیدانستیم که شهید میشوند.»
معصومه؛ یادگاری که خانواده احمدی را آرام کرد
از آن خانواده، تنها معصومه، دختر کوچک محسن، زنده مانده است؛ دختری ۶ ساله که میداند پدر و مادر و خواهرش دیگر بازنمیگردند، اما هنوز در بازیهای کودکانهاش با خواهرش حرف میزند.زینب از جملهای که معصومه به عمهاش گفته، یاد میکند: «آرزو میکنم خدا بابا و مامانم را یک بار بفرسته پیشمون، من ببینمشون.»به گفته زینب، معصومه هنوز از صدای انفجار میترسد و گاهی با شنیدن صداهایی مانند رعد و برق تصور میکند حمله دوباره اتفاق افتاده است.او میگوید: «چند روز قبل صدای رعد و برق آمده بود، گریه میکرد و میگفت اسرائیل داره میزنه.»معصومه اما برای خانواده احمدی تنها بازمانده یک حادثه تلخ نیست؛ او یادگار برادری است که دیگر در میان آنها نیست.زینب میگوید: «وقتی معصومه را میبینیم، انگار خانواده برادرم زنده هستند. ما افتخار میکنیم که آنها در راه خدا، اسلام و کشور شهید شدند و از خدا میخواهیم برای ما و خانواده شهدا صبر بدهد.»
کودکی که هنوز ساختمان نیمهکاره را با حمله اشتباه میگیرد
معصومه هنوز درک کودکانهای از آنچه بر خانوادهاش گذشته دارد. زینب میگوید وقتی ساختمانی نیمهکاره را میبیند که شبیه خانه خودشان است، میپرسد آیا آن را هم اسرائیل زده است.خانواده تلاش میکنند برای او توضیح دهند که پدر و مادرش در دفاع از کشور جان خود را از دست دادهاند؛ روایتی که قرار است در سالهای آینده نیز برای او ادامه پیدا کند.زینب میگوید: «ما آمادش میکنیم که فردا روزی وارد جامعه شد، با افتخار بگوید پدر من نخبه بود و به خاطر کشورمان دفاع میکرد و همیشه آماده بود.»در میان همه تلخیهای این حادثه، تصویری که خانواده احمدی از معصومه دارند، برایشان یادآور محسن و خانوادهای است که دیگر در خانهشان نیستند؛ دختری که حالا برای خانواده، بخشی از خاطرات زنده آن خانه و عزیزان از دسترفته است.#شهید_محسن_احمدی#شهدای_زنجان#خانواده_شهدا#روایت_خواهر_شهید#زنجان 17:31 - 25 شهریور 1405