ام الخیر؛ مادر خوبی...

در گرمای سوزان روزی از روزهای شامِ خلافت معاویه، هوای شهر سنگین بود و آفتاب بی‌امان بر گنبدها و بازار می‌ریخت. سایه‌ها کوتاه، صداها خفه، و همه‌چیز رنگی از خستگی داشت. در همین روز خبر رسید: زنی در کوفه است که صفین را دیده. روزی که گرد و غبار جنگ صفین آسمان را بلعیده بود، گوشه‌ای از سپاه علی(ع) ترسید و رمید. مردان، پایشان از میدان کَنده شد. در آن لحظه برای جلوگیری از فرار مردان از جنگ، یک سو را مالک اشتر گرفت، سوی دیگر را زنی که در تاریخ، نامش با جسارت گره خورد: اُمّ‌الخیردر صفین، چادر سیاه بر سر داشت و زبانی آتشین بر لب. قامتش بر بلندی‌ای استوار بود. باد، لباسش را تکان می‌داد و گرد و خاک، خط چهره‌اش را ناپیدا کرده بود، اما نگاهش چون دو شراره می‌درخشید. اما به جای رجز جنگ، ندای حقیقت بر لب آورد. صدایش بر دیوارهای گرد و خاک کوبید: «علی، پرچم پیامبر(ص) را بر دوش دارد؛ او معیار حق است. با حقید یا با باطل؟» این جمله‌ها ساده بود اما نفس‌گیر. ضربه‌ای بود که تردیدها را شکست. چشمانش آتش می‌ریخت. آتشی که لرزه به پاهای مردان انداخت؛ لرزه‌ای از غیرت، نه ترس. بسیاری از آن‌ها، دوباره به میدان برگشتند. معاویه آن روز نباخت، اما این زن را به خاطر سپرد. سال‌ها گذشت. دیوارهای قصر شام بلندتر شد. ستون‌های قدرت، با شمشیر و زر، محکم‌تر گرداگرد تخت برپا شدند. مخالفان، یکی‌یکی خاموش شدند؛ برخی با وعده، برخی با تهدید. در این سکوت ساخته‌شده، نام اُمّ‌الخیر هنوز زمزمه‌ای ناآرام بود. معاویه تصمیم گرفت چهره‌ی این زبان آتشین را ببیند. فرمان داد: «او را از کوفه به شام بیاورید.»
کاروانی کوچک، با چند سوار، زن را آوردند. نه زنجیری در دست داشت و نه مهاری بر گردن، اما سفری بود که بوی اسارت خاموش می‌داد. بیابان‌ها، زیر آفتاب داغ، مثل آینه‌ی برعکس پرتو می‌ریختند. شن‌ها زیر سم اسب‌ها نرم می‌شدند و در هوا می‌چرخیدند. گاه، کاروان‌های دیگر از برابر می‌گذشتند. نگا‌ه‌ها روی قامت راست او می‌لغزید، تعجب و تحسین در هم. سرانجام، قصر مرمرین شام در برابرش قد کشید. تالارها پر از پرده‌های زرین و بوی عنبر بود. ستون‌ها، نور خورشید را تکه‌تکه روی سنگفرش می‌ریختند. در این فضا، معاویه بر تخت نشسته بود؛ چشمانی باریک، لبخندی به‌ظاهر آرام اما پر از کنجکاوی و نیش. حاضران، در سکوتی حساب‌شده، به انتظار نشستند. او گفت: «شنیده‌ام در صفین از علی(ع) بسیار گفتی. اینک در برابر من بگو.» چشمان اُمّ‌الخیر، کوچک‌ترین لغزشی نداشت. صدایش، آهسته اما چون سنگ سخت و شفاف: «علی مظهر عدالت بود، یار مظلومان، دشمن ستمکاران. از دنیا جز حق نخواست. گفتن فضایلش نه جرم است و نه تردید.» سکوتی سنگین تالار را پر کرد. نگاه‌ها میان تخت و زن رفت‌وآمد داشت. در چهره‌ها، ترس و شگفتی جریان داشت. معاویه نگاهش را بر او دوخت. شاید در دل گفت: «چنین شجاعتی را در مردان هم کمتر دیده‌ام.» اما اینجا میدان شمشیر نبود. میدان سیاست بود؛ جایی که ضربه را باید حساب کرد. معاویه فهمید کشتن این زن، شعله‌ی نامش را بلندتر می‌کند. برخلاف انتظار اطرافیان، دستور داد: «او را با قافله‌ای امن به کوفه بازگردانید.»
راه بازگشت، آرام اما پرنجوا بود. مأموران همان بودند، اما نگاهشان تغییر کرده بود؛ گویی چیزی شبیه احترام را پنهان درون خود حمل می‌کردند. در روستاها و کاروانسراها، خبر دیدار او با خلیفه می‌پیچید و قصه‌ی ایستادگی‌اش از دهان به دهان می‌رفت. آن روز دمشق فهمید: بی‌شمشیر هم می‌توان در برابر خلیفه ایستاد. صراحتی که نه غبار میدان از آن می‌کاهد و نه شکوه قصر آن را فرو می‌نشاند. نامش ماند؛ در کوفه، در مدینه، و بر لوح تاریخ. زنی که صفین را با خطبه‌هایش، و شام را با صلابتش نوشت.امروز اما، شبیه ام الخیر بسیار داریم...#زنان_عاشورایی #ام_الخیر
15:09 - 21 شهریور 1404
حماسه و مقاومت
زندگی
زنان

1 واکنش
70٫5k بازدید