حضور حتی با یک مقوا و ماژیک

شاید روزهای ماندگار جمهوری اسلامی را خیلی‌ها درخاطر داشته باشند. و بیست و دوم بدی‌ماه امسال را بیشتر. روایت افراد مانند قطره‌های دریای بزرگ و میلیونی که موجهای خروشانی را از خود برجای گذاشت برای همه آدمها شنیدنی است. این روایت هم گطره‌ای از دریاست و این بار از تهران:
«با این حساب حتی یک سیاهی‌لشکر ساده هم نبودم.‌خداخداا می‌کردم با رفتن دخترم موافقت کند که لااقل یک نماینده در میدان داشته باشم. بغض ریزی راه گلویم را بسته بود. تلفن همراهم زنگ خورد، خانم محسنی بود. توی آن حال و اوضاع حوصله حرف‌زدن نداشت، اما با خودم فکر کردم شاید کار واجبی داشته باشد. خانم محسنی با کلی ببخشید و شرمنده و مزاحم شدم توضیح داد که دنبال یک خوشنویس می‌گردد تا برای راهپیمایی فردا جملاتی را با خط درشت بنویسد. دیگر نگذاشتم با آن حال شرمندگی حرف بزند. صدایم را صاف کرد: «خانم محسنی خدا شاهده که شما روزی رسون هستین برام. دنبال این بودم که یک کاری انجام بدم. خوب جمله‌هاتون رو بگید تا بنویسم. فردا میرم مقوا و ماژیک می‌خرم انجامش میدم». اما او فکر همه‌جایش را کرده بود.‌ دوستش نزدیک خانه ما بود و قرار شد صبح همه وسایل را بیاورد.صبح از ساعت ۱۰ که مقواها رسید دوکلمه می‌نوشتم و چهار کلمه به پسرک در کلاس مجازی‌اش کمک می‌کردم. باز دوکلمه می‌نوشتم و به غذا سر می‌زدم. دیگر ساعت داشت به ۲ نزدیک می‌شد. هنوز چند مقوا سفید بود و دست من کُند. رفتم توی اتاق دخترم: «مامان جان تو که هنوز معلوم نیست اجازه داشته باشی بری، بیا حداقل چند تا از این مقواها رو بنویس، خطت هم از من بهتره» پسر دوازده‌ساله‌ام که حالا کلاس مجازی‌اش تمام شده بود، توجهش جلب شد:«مامان نمی‌شه بابا رو راضی کنین همه باهم بریم؟ من که خوشنویسی هم بلد نیستم. هیچ کار نمی‌تونم بکنم»
دخترم تند و تند می‌نوشت و من نقطه‌ها را می‌گذاشتم، به این امید که به اندازه یک نقطه در گستره بزرگ جمهوری اسلامی اثری مثبت بگذارم. نمی‌دانستم چه جوابی به پسرم بدهم. حرفهایش را می‌فهمیدم اما نمی‌خواستم به همسرم اصرار کنم. نگرانی‌اش برای بچه‌ها قابل درک بود.آخرین مقوا رو به اتمام بود و فقط یک ربع تا آغاز راهپیمایی زمان داشتیم. آخرین نقطه را که گذاشتم پسرم گوشی به دست دوید سمتم:«مامان، بابا دارن زنگ می‌زنن بهشون بگین اجازه بدن بریم.»هنوز نمی‌دانستم کدام طرف را بگیرم که خنکای حرف همسرم تمام عطش جانم را شست: «من الان دارم میام سمت خونه، اگر بچه‌ها ناهار نخوردن سریع یک چیزی بهشون‌بده، شما برید راهپیمایی من پیش حسین می‌مونم.»می‌دانستم پسر بزرگم دوست ندارد در راهپیمایی توی صف خانمها بیاید. رفتم سمت آشپزخانه و جواب دادم: «شما با بچه‌ها بری من خیالم راحت‌تره. من و حسین خونه هستیم»وقتی رفتند تلویزیون‌ را روشن کردم. لپتاپ را هم آوردم. شده بودم مثل بچه‌هایی که نه از شوق دیدن یک‌فیلم‌ خوب می‌گذرند و نه می‌توانند مشقهایشان را رها کنند. نشستم به نوشتن روایت این کوچکترین حرکتی که توانستیم انجام دهیم. حسین کوچکم پای تلویزیون شعار می‌داد وهر چند دقیقه ذوق می‌کرد که می‌تواند اسم‌بعضی شهرها را بخواند:«اِ مامان نوشته شیراز، اینجا سمنان نوشته؟ درسته؟ اینم بلدم بخونم،کرمان....»همه مردم از تمام شهرها آمده‌بودند.»✍ ف. فرشتیان#روایت_مردمی
12:08 - 1 بهمن 1404
زندگی

2 واکنش
22٫6k بازدید



3 پاسخ

تصویر نمایه‌ی ‌درفش کاویانی‌
@Derafsh_Kaviani1 بهمن 1404
در پاسخ به
اینترنت را وصل کنید.

@RK13581 بهمن 1404
در پاسخ به
مازیک؟ همون ماژیکه؟ بدی‌ماه؟ همون دی‌ماهه؟ یکبار بخونید مطالب رو بد نیست

@RK13581 بهمن 1404
در پاسخ به
حیف حوصله ندارم تا ته بخونم ولی حتما باز هم غلط داره