انگشتری که آقا بر آن دعای شهادت خواند
آتشنشانِ شاعر میگوید، وسط مهمانی، یکباره همهٔ درها بسته شدند و ماندم پشت در آشپزخانه. نمیدانستم چه اتفاقی افتاد که در کسری از ثانیه، همه چیز به هم ریخت؛ اما هنوز چنددقیقهای نگذشته بود که آمدم بیرون و چشمم به مهمان عزیزی افتاد و میخکوب شدم.
خبرگزاری فارس| دوازدهسالگیاش هنوز پُر نشده بود که وسط مهمانیِ قوم و خویشش، یکباره همهٔ درها بسته شدند و ماند پشت در آشپزخانه. نمیدانست چه شده است و چه اتفاقی افتاده که در کسری از ثانیه، همه چیز به هم ریخت. فکرش به جایی قد نمیداد؛ اما هنوز چنددقیقهای نگذشته بود که آمد بیرون و همین که چشمش به حضرت آقا افتاد، مثل بقیه، سر جایش میخکوب شد؛ آخر، او هم مثل بقیه، فکرش را نمیکرد آن مهمان عزیزی که همه منتظرش بودند و قرار بود پا بگذارد خانهٔ شهیدان اسماعیلی، حضرت آقا باشد.
آقا! میشود یک امضا به من بدهید؟
برای همین، دنیا مالِ او شده بود و دل توی دلش نبود برای همصحبتشدن با آقا. خودش را جا داد کنارشان و خیاری که ایشان برایش پوست کندند را تا ته خورد.گپ و گفتش که با آقا گُل انداخت و ایشان از مقطع تحصیلیاش پرسیدند، یَخَش باز شد و با استفاده از فرصت پیش آمده، سریع برگهای کوچک از دفتر امضاهایش آورد و گفت: «آقا! میشه یه امضا به من بدید؟» آقا اما بهخاطر گمشدن برگهای که اندازهٔ کف دستهای کوچک آن دختربچه هم نمیشد، سکهای دادند دستش. سکهای که همان روز رفت بین وسایل باارزش زندگیِ آتشنشانِ شاعر.
راحت توانستم بروم پیش آقا
نداجان، این حرفها را با شوقوذوقِ همان اولین دیدار تعریف میکند. اولین دیداری که اگرچه بیش از بیست سال از آن میگذرد؛ اما آن سکه، با او ماند و هر بار یاد آن دیدار میافتد، قند توی دلش آب میشود و دلتنگیِ بزرگی میآید سراغش و اشکش را درمیآورد. دلتنگیای که اندازهاش وقتی بیشتر میشود که یاد دیدارهای دوبارهاش با آقا میافتد و میگوید وقتی نیمهٔ رمضان سال ۱۴۰۳ دعوت شد بیت آقا برای شعرخوانی، همین که داخل حیاط خواست کتابش را بدهد دست آقا، برق رفت و جلسه به داخل بیت منتقل شد و او راحت توانست برود کنار آقا و یک دل سیر او را ببیند و کتاب شعرش به نام «آتش بیاختیار» را تقدیمش کند.
فکر میکردم پدرم است!
نداجان نوروزی، به این قسمت از حرفهایش که میرسد، همزمان بغض مینشیند توی گلویش و لبخند نقش میبندد روی لبهای سرخش و با همین بغض و لبخند ادامه میدهد و میگوید آن شب، از فرق سر تا نوک پا، بدنش میلرزید و بهخاطر ابهت آقا، اضطراب داشت و با اینکه به قول خودش، دختری پر رو بود؛ ولی یک حال عجیب و خاصی داشت.شبی که اصلاً احساس نمیکرد آقایی که روبروی او نشسته و او دارد برایش شعر میخواند، رهبرش است و احساس میکرد پدرش است؛ چون نوعِ نگاه و نوع صحبتکردنش با او و بقیه، شبیه یک پدر، مهربانانه و دلسوزانه بود.
از آقا طلب حلالیت کردم!
آن شب، با همان حال عجیبش، به آقا گفت: «من دو سه سال پیش، وسط دیداری که با شما داشتیم، بلند شدم و اعتراض کردم که چرا تعداد شعرای خانم در شعرخوانیِ بیت، باید اینقدر کم باشد؟ و وضعیت شعر خانمها، از بیت مشخص است!»آقا همان لحظه دست مبارکش را گذاشت روی پای آقای قزوه و گفت: «نمیبینم میان دوستانم مهربانی را!» و در ادامه گفت: «به منم زمان میدن! به منم وقت سخنرانی میدن! منم در جریان نیستم!»اشک میآید داخل چشمهای سیاه نداجان و میگوید آقا از انتقادش ناراحت نشد و اتفاقاً همانجا پیگیری کردند تا ببینند چرا او فرصت شعرخوانی نداشت؛ ولی او دلش میسوخت و ناراحت بود که آقا را با انتقادش، ناراحت کرد.برای همین، توی جلسهٔ شعرخوانی، از آقا طلب حلالیت کرد!
روی انگشترم دعای شهادت بخوانید!
اشکهایش را که از روی گونههایش پاک میکند، میرود سراغ خاطرهٔ دریافت یادگاری از دست آقا و میگوید، به آقا گفتم گوشش را بیاورد جلو و وقتی این اتفاق افتاد، گفتم: «آقا! میشه یه انگشتر به من بدید و روی اون دعای شهادت بخونید؟» آقا، درخواست آتشنشانِ بااحساس را قبول کرد و آن انگشتر را به او هدیه داد.
قربونت برم آقا!
اشکهای خانم معلم ادبیات، وقتی از آخرین دیدارش با آقا میگوید، سرریز میشوند. آخرین دیداری که در شب عاشورا رقم خورد.میگوید ما هر سال از طرف آتشنشانی در بیت استقرار داریم و دعوای من و دوستانم، این بود که کداممان برویم توی حسینیه که آقا آنجاست؛ ولی آن شب که آقا نبود، برای ما فرقی نداشت حسینیه باشیم یا زینبیه!برای همین نشست دم در حسینیه که یکباره «حیدر حیدر» گفتنِ جمعیت بلند شد! از خادم پرسید چه شده؟ که متوجه شد آقا آمد. آن لحظه با دیدن آقا، فقط گفت: «آقا قربونت برم! قربونت برم آقا!»
آخرین عکس پدردختری
برای اینکه اشکهایش کمتر شود، میخواهم فضا را عوض کنم و میگویم اگر قرار باشد فقط یک بیت از شعرهایت را تقدیم آقا کنی، کدام است؟او اما با اشک و بدون لحظهای تأمل، بیتی را با صدای بلند میخواند: «اولین حسِ نفسهای مسیحایی توآخرین عکس پدر_دختریِ ما شده است»
خدمت کردن را دوست دارم!
طاقت اشکهایش را ندارم و میروم سر اینکه چرا آتشنشان شد، تا شاید با این تغییر موضوع گفتوگو، آرام بشود. همین اتفاق هم میافتد و میگوید، من خدمتکردن را دوست دارم و هجده سال است که این لباس را میپوشم.
سالها باید بگذرد!
حال روحیاش که با تغییر موضوع بهتر میشود، میخواهم حرف پایانیاش را بشنوم که میگوید، وقتی آقا شهید شدند، شش شب رفتیم توی حسینیه، وقتی آقا نبود، فضای آنجا برایم سخت بود و حالا، سالها باید بگذرد تا ببینیم چه کسی را از دست دادیم!
12:38 - 8 مهر 1405