نگاهم به نگاهش دوخته شده بود.با او هزاران روزو شب فاصله داشتم.
چشمانش. غریب بود و آشنا. انگار خودم بودم. انگار خودم را می دیدم که همواره به خود لبخند میزند. حال غرببی بود. نه صدای صدها گوسفند را می شنیدم. نه کوهها را و نه اهلِ آلاچیق را میدیدم. زمان برایم ایستاده بود و همچنان چشم در چشم با کودکی که بر دوش مادر به این طرفو آنطرف در حرکت بود و نمی شناختمش، چشم دوخته بودم. ارتباط عجیبی با نگاهش برقرار کرده بودم. نمیشود گفت. در کلام نمی گنجد. بعضی چیزها آنقدر عمیق است که آدم را با خود غرق میکند. بگذریم.اردبیل جان. آلوارس. بهار ۱۴۰۳#مستندایرانگرد#جوادقارایی#ایرانگرد