در این شهر غریبنتوانم بنهم چشم بر همغم دوری ز دیارم میزند زخممخواهشی دارم ز مردان دیاری که دهد دردمگر چه بی صبرمتوبره خالی عمرم را که بر دوش دارم ببرند شهرماین توبره پر بود زمانی ز امید و زر و اسباب دگر خرمنشده خالی ز همهوای بر منببرید و بدهید مادرم را توبره تا ببیند شرممننویسم گریه میکردم
11:10 - 29 دی 1404