زمستانتان را با این ترفند هزار و یک شبه کنید
زمستان به شبهای بلندش معروف است؛ و بعد از اینکه خانواده، وعده شام را میل کنند، ساعتها آنقدر عجیب کِش میآیند که انگار برای همیشه قرار نیست این شب، صبح شود اما خانواده منیری، تصمیم گرفتند که این شبهای بلند را برای بچههایشان، بلندتر و حتی شیرینتر کنند.
گروه زندگی: روبهروی پنجره بلند خانه کوچکشان این پا و آن پا میکرد. بچهها پشت سرش ایستاده بودند و روی نوک انگشتهای پا میخواستند خودشان را بالا بکشند تا ببینند چه خبر شده و این صدای داد و بیداد از کجای کوچه میآید. صدای یک مرد بود؛ بلند، خشن و پر از حرفهایی که بچهها هیچوقت از دهان پدر و مادرشان نشنیده بودند. دختر از آستین پدر آویزان شد: «بابا اون آقاهه چی میگه؟ چرا اینقدر عصبانیه؟»
شهرزاد قصهگو باش
پدر نگاهی به همسرش انداخت و به اشاره چشم سراغ این را گرفت که چطور حواس بچهها را پرت کنند وقتی که حتی نمیشود آنها را در این شرایط بیرون برد. و ناگهان یک فکر بکر در سر مادر جرقه زد: «چرا زمستونمون رو هزار و یک شبه نکنیم؟» پدر خندید و بچهها را بغل گرفت: «قبول! پس از امشب شما شهرزاد قصهگوی ما باش خانوم.»
شبها را شیرینتر کنیم
زمستان به شبهای بلندش معروف است؛ و بعد از اینکه خانواده، دور هم، وعده شام را میل کنند، ساعتها آنقدر عجیب کِش میآیند که انگار برای همیشه قرار نیست این شب، صبح شود اما خانواده آقا و خانم منیری، تصمیم گرفتند که این شبهای بلند را با قصهخوانی و قصهگویی برای بچههایشان، بلندتر و حتی شیرینتر کنند.
حواس بچهها را پرت کنید
خانم منیری که یک مادر جوان بیست و نه ساله است میگوید «از وقتی شبهای محلهمون شلوغ شد و صدای فحاشی بعضی از معترضها به گوش بچههام رسید، من و باباشون تصمیم گرفتیم که حواس اونا رو از این اتفاقا پرت کنیم. فکرش رو کن، تازه اونم با زور، ترسِ از بمب و موشکای اسرائیلی رو از سرشون انداخته بودیم که دوباره با شنیدن اون داد و هوارها چه لرزی به جونشون افتاد. من مادرم؛ جونم به جون بچههام بنده. اولش دست و پامو گم کردم و فقط محکم بغلشون کردم. اما اون شب وقتی دیدم چطور همسرم با درموندگی نگاهم میکنه و دنبال راهحله، یهو به ذهنم رسید که با قصه حواسشون رو پرت کنم.»
بچهها قصه را دوست دارند
بچهها قصه را دوست دارند؛ اصلا هوش و حواسشان ناخودآگاه میرود برای شنیدن یک ماجرای تازه. حالا اگر بلد باشید که کمی شوخی و خنده چاشنی قصههایتان کنید که محال است بچهها از سر جایشان بلند شوند. دقیقا مثل همان کاری که خانم و آقای منیری انجام دادند و حالا چند شبی میشود که این روششان برای سرگرمی بچهها، دهان به دهانِ همه مادرهای ساختمان مسکونیشان پیچیده و هر کدام از مادرها به روش خودش قصهگو شده است.
هر کس به روش خودش
گوشی همراهم را بلند میکنم و شماره یکی از مادرها را که همسایه طبقه بالای خانم منیری است را میگیرم. بعد از دو سه بوق کوتاه صدای خندانی از پشت خط سلام میدهد: «بله. خانم منیری گفت که شماره من رو به شما داده. راستش خیلی خوشحال میشم اگر بتونم به مادرای دیگه کمک بدم تا بتونن تو این شرایط بچههاشون رو سرگرم کنن.»همه سادات صدایش میزنند. یک زن خندان پرانرژی که صدای گریه پسر پنج سالهاش بعد از قطعی اینترنت کل ساختمان را برداشته. میگوید «شاید اشتباه از من و پدرش بود که براش تبلت گرفتیم و وابستهاش کردیم؛ از صبح که بیدار میشد حتی صبحونهاش رو خودم دهنش میگذاشتم چون مشغول بازی با تبلتش بود اما از وقتی این ماجراها پیش اومد و اینترنتا قطع شد نتونستم گریهشو بند بیارم. صدای همسایهها دراومده بود. یه ریز گریه میکرد و پا میکوبید. تا اینکه خانم منیری گفت بچههاش با قصه آروم شدن. منم گفتم شانسم رو امتحان کنم و با ماژیکایی که قابل پاک شدنن کلی قصه روی پنجرههای خونه کشیدم از گربهایی که تبلتش رو موش خورده بود تا مرد عنکبوتیای که عاشق پروانهها شده بود!»
این ساختمان هزار قصه دارد
ساختمان لاله در یکی از کوچههای غرب تهران با ده بچه قد و نیم قد، شبهای زمستانیاش را با قصه پدر و مادرهایی سپری میکند که هم از گرانی ناراحتند و هم از اعتراضاتی که رنگ و بوی خون گرفته. پدر و مادرهایی که درست است صورتهایشان را با سیلی سرخ نگه داشتهاند اما شش دانگ حواسشان را گذاشتهاند توی خانه تا بچههایشان فکر نکنند که همه قصههای دنیا، در جنگ دوازده روزه و داد و بیدادهای این چند روز خلاصه میشود.یکی از پدرها هر روز قصه کاشتن یک گل را به دخترش میگوید و شبها به همان گیاهی که کاشتهاند گل میدهند؛ یکی از مادرها، با دستپخت محشرش غذاهای شکلدار درست میکند و قصه بادکنکهایی که پر از مهربانی بود و هر شب توی اتاق یکی از بچهها میرود را تعریف میدهد و یکی از مادر و پدرها مثل خانواده منیری، شبهایشان را با قصه گفتن برای بچههایشان، هزار و یک شبه کردهاند؛ همانقدر خوش و گرم و پرهیجان و قطعا صمیمی.#قصه#کودک#اغتشاشات 08:56 - 27 دی 1404