اینجا فرشتهها از ترس میمیرند!
قبل از اذان صبح بود. توی تختش خوابیده بود. موشکها زد. آوارها ریخت. همه جا تاریک شد. نگاهش کن. اینجا فرشتهها از ترس میمیرند!
خبرگزاری فارس: «از ترس مُرد! از ترس مُرد!» مرد جوان که رد غمی عمیق در شیارهای صورت زخم و زیلیاش هر لحظه بیشتر تکثیر میشود بلند این فریاد را میزند و دیوانهوار به سوی نقطهای نامعلوم میدَود. همه نگاهاش میکنند. از خودش بی خود شده، دستهایش میلرزد، خون از پیشانیاش میچکد، چشمهایش از حدقه بیرون زده و دخترک زیبایی با موهای موجدارِ طلایی، توی بغلاش آرام و بی سر و صدا، از ترس مُرده!
همه با فریادهای «لا حَوْلَ وَ لَا قُوَّهَ إِلَّا بِاللَّهِ» پشت سرش میدوند. «بگو یا اللّه» «بگو یا اللّه مَرد» «استرجاع کن. إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ.» اما مرد جوان نمیخواهد از دخترش دل بکند. روی کنارهی بولوارِ آوار مینشیند و دخترش را محکم روی سینهاش فشار میدهد. صداهای دور و برش مبهم و نامفهوم شده. دخترش را محکمتر به سینهاش فشار میدهد تا شاید تپشهای قلباش به سینهی دخترک منتقل شود و دوباره چشمهای دریاییاش را باز کند و بگوید: «بابا»
اما مرگ، مرگِ آغشته به ترس، ترسِ آغشته به مرگ، تمام جان ریامِ هشت ساله را مکیده و جز جسمی مُرده، چیزی برای ابو ریام باقی نگذاشته.
مردها روبهرویش زانو میزنند. هر کس میخواهد توی این زندان رو بازِ دویست و سی و شش کیلومتری غزه که در آن زنده زنده سلاخی میشوند با حرفی ابو ریام را آرام کند. اما مگر کلمهها چقدر قدرت دارند؟
مردی عکس سه بچهی تکه تکهاش را نشاناش میدهد که خونشان برای ابد حتی در میان سفیدی کفنهایشان هم جاریست. مردی دیگر عکس دو قلوهایش را نشاناش میدهد که بعد از هزار سال به دنیا آمدند اما در دنیا نماندند و با دست و پاهای کوچکِ بریده به سوی خدا برگشتند. و پیرمردی عکس هفت کفن قد و نیم قد را نشاناش میدهد و میگوید «همه اینها جانهای منند، بچههایم. میبینی چقدر قشنگ و شانه به شانه هم به مرگ خندیدهاند؟!»
صدای آژیر آمبولانس میپیچد. نزدیک است. بوی تند و تلخ دودی غلیظ توی صورت آسمان چنگ میاندازد و ابرها را مچاله میکند. میخواهند بدن بی جان ریام را از دستهای زخمی ابو ریام بیرون بکشند و سهم خاک را با تن این دخترک بدهند اما محکمتر به آغوشش میکشد و سر تکان میدهد. درِ آمبولانس باز میشود. پرستارهای زخمی میدوند. دکترهای نیمه هشیار میدوند. آدمهای داغدار میدوند. ابو ریام سر پا میایستد و محوطهی بیمارستان پر از تنِ بچههایی میشود که دیگر اسمهای قشنگ ندارند، چون همهشان جنازهاند!
غزه بوی جنازه میدهد. بوی تهوعآورِ بدنهایی که دیگر جان ندارند. بوی بمبهایی که گوشت تن آدمیزاد را پاره پاره میکند. بوی خونهای شتکزده روی در و دیوار و پنجره و آدمها. کی زنده است؟ کی مُرده؟ در این زندان رو باز، در این قتلگاه دستهجمعیِ عصر تمدن، سخت میشود زندهها را از مُردهها تشخیص داد. «نههههه! زنده نیستیم! انسان نیستیم! گوشت و پوست و استخوان و جان نداریم! ما مُردههایی هستیم در صف انتظار انتقال به رحمت خداوند! چرا ساکتید؟ برایمان بلند فاتحه بخوانید!»
خبرنگار الجزیره با چشمهایی که خستگی و درد و رنج و اشک را با هم به دوش میکشند به زجههای مادر جوان خیره میشود. کم آورده. نمیداند چه بگوید. خون بچههای زخمیِ عریان در برابر مرگ، روی تمام سرامیکهای بیمارستان جاری شده. زخمهایی که تنهای کوچکشان را آنچنان در هم کوبیده که اگر زنده هم بمانند زندهگی سهمشان نخواهد بود.
میایستد جلوی دوربین. خبرنگار الجزیره دارد گریه میکند. نه با بغض، نه با اندوه، و نه حتی با غم. گریههایش فریاد مرگ دسته جمعی فرشتههاست در سرزمین پیامبران. دستهایش میلرزد. میکروفون را نمیتواند نگه دارد. بچههای مُرده و زخمی را مثل گوشتهای تاریخ گذشته روی هم تلمبار میکنند. یعنی اینقدر بیارزشند؟ که کشته شوند و صدایی از کسی درنیاید؟! آب دهناش را قورت میدهد و لبهای خشکاش را با آخرین رمقاش تَر میکند: «نمیدانم چند روز است که در عذاب بنی اسرائیلیم. دیگر حساب روزهای جنگ از دستم در رفته. اما در غزه، کودکان همچنان قربانیان اصلی حملات سراسری رژیم صهیونیستی هستند. طی حملات این رژیم به غزه، حدود شانزده هزار و پانصد فرشته خردسال فلسطینی شهید شدهاند. با زخمهایی عمیق که بدنهایشان را تکه تکه کرده. و همچنین تخمین زده میشود که در نتیجه این حملات، هفده هزار کودک دیگر از والدینشان جدا شدهاند؛ در شهر ...»
ابو ریام از پشت دوربین رد میشود. به آمار دریافتی خبرنگار الجزیره گوش میدهد. نیشخند میزند و ریام را روی سینهاش دیوانهوار فشار میدهد:«زخمهایی عمیق؟ نه. نه! فرشتهها همیشه با زخم نمیمیرند. بیا به ریامم نگاه کن. بدناش را ببین، سالم سالم است. قبل از اذان صبح بود. توی تختاش خوابیده بود. موشکها زد، آوارها ریخت، همه جا تاریک شد. و ریام، فرشتهی من، از ترس مُرد. نگاهاش کن. اینجا فرشتهها از ترس میمیرند!»#غزه #شهید#کودکان_غزه 11:14 - 13 شهریور 1403