در میان همه فرماندهان و همرزمان حاجقاسم، مردی بود که دیدنش برای او جان تازهای داشت؛ آنقدر که دربارهاش نوشت: «سید بوی خدا را میدهد؛ دوستش دارم.» مردی به نام سیدحسن نصرالله که دوستیاش از لبنان آغاز شد و تا شهادت ادامه یافت.
خبرگزاری فارس ـ کرمان: «ساعت ۴ بعد از ظهر حرکت کردم وقت اذان طرفش بودم... چقدر با دیدن او جان میگیرم و دوستش دارم. حاضرم هر چه دارم نه نصف کنم بلکه همه را به او دهم. سید بوی خدا را میدهد. دوستش دارم.»این چند خط، بخشی از دستنوشته حاجقاسم سلیمانی درباره سیدحسن نصرالله است که در حاشیه یکی از دیدارهایشان در بیروت نوشته شد و بعدها برای نخستینبار منتشر شد؛ دستنوشتهای که نشان میداد رابطه این دو فرمانده، فقط یک ارتباط کاری و نظامی نبود.سالها پیش از آنکه این چند خط روی کاغذ بیاید، دوستی حاجقاسم و سیدحسن نصرالله در لبنان شکل گرفته بود؛ دوستیای که در سالهای بعد، از دیدارهای شخصی و گفتوگوهای طولانی عبور کرد و در سختترین روزهای مقاومت، رنگ برادری گرفت.
دوستی که از دیدنش جان میگرفت
گاهی برای شناخت یک رابطه، یک جمله کافی است. حاجقاسم درباره سیدحسن نصرالله نوشته بود: «چقدر با دیدن او جان میگیرم و دوستش دارم.»این جمله، از مردی که سالها در میدانهای سخت جنگ و مقاومت حضور داشت، گوشهای از عمق رابطه او با سیدحسن نصرالله را نشان میداد؛ رابطهای که پشت عنوان فرمانده و مسوول، به دوستی عمیق دو انسان رسیده بود.سیدحسن نصرالله نیز سالها بعد، از رابطه خود با حاجقاسم به عنوان یکی از بزرگترین نعمتهای زندگیاش یاد کرد و این رابطه را فراتر از یک ارتباط سازمانی و در حد برادری توصیف کرد.
رفیقی که حاجقاسم برای دیدنش راه میافتاد
این دوستی فقط در حرف و خاطره نماند. سیدحسن نصرالله گفته بود از سال ۱۹۹۸ که ارتباطش با حاجقاسم شکل گرفت، بیشتر اوقات این حاجقاسم بود که برای دیدار او میآمد و خودش تنها دفعات کمی به دیدار حاجقاسم رفته بود.حتی در روزهایی که دیدار آسان نبود، حاجقاسم راهی برای رسیدن به دوستش پیدا میکرد.در روایتهایی از یکی از سفرهای حاجقاسم به لبنان آمده است که او بدون برنامه قبلی نزد سیدحسن نصرالله رفت و گفت کاری ندارد و فقط برای دیدنش آمده است. در همان دیدار نیز برخلاف معمول اصرار کرد دوربین بیاورند تا با سید عکس یادگاری بگیرد.سیدحسن نصرالله بعدها از همین خاطره گفت؛ اینکه حاجقاسم از همکاران دوربین خواست و اصرار داشت با او عکس بگیرد؛ حتی در حال نماز، نشسته و ایستاده و هنگام وضو گرفتن با یکدیگر عکس گرفتند.
فرماندهی که در سختترین روزها کنار سید ماند
اما رابطه حاجقاسم و سیدحسن نصرالله فقط به دوستیهای شخصی محدود نبود. این دو در سالهای مقاومت لبنان و بهویژه جنگ ۳۳ روزه، در یکی از سختترین مقاطع کنار یکدیگر قرار گرفتند.سیدحسن نصرالله درباره حضور حاجقاسم در جنگ ۳۳ روزه گفته بود او در تمام مراحل همراه مقاومت بود، درد آنها را احساس میکرد و هر کاری را که به عنوان یک فرد، مسئول و فرمانده نیروی قدس میتوانست، برای کمک به مقاومت انجام میداد.حضور حاجقاسم در آن روزها، به گفته سیدحسن نصرالله، فقط حضور یک فرمانده از بیرون میدان نبود؛ او در کنار رزمندگان مقاومت قرار داشت و از نزدیک شرایط جنگ را دنبال میکرد.
«او یکی از ما بود»
سیدحسن نصرالله درباره حاجقاسم تعبیری داشت که جایگاه او را در آن روزها روشن میکرد؛ «او یکی از ما بود.»برای سیدحسن نصرالله، حاجقاسم فقط فرمانده نیروی قدس یا نماینده یک کشور در میدان جنگ نبود؛ برادری بود که درد مقاومت را احساس میکرد و در سختترین روزها کنار آنها میایستاد.همین تعبیر بعدها در روایتهای سیدحسن نصرالله از حاجقاسم بارها تکرار شد؛ از خاطرات جنگ و دیدارهای لبنان تا روزی که از شهادت دوستش سخن گفت.
دوستی که به برادری رسید
سالها بعد، وقتی از حاجقاسم سخن میگفت، سیدحسن نصرالله رابطه خود با او را یک «موهبت» توصیف کرد و آن را برادرانه خواند. او همچنین درباره حاجقاسم گفته بود: «همیشه آماده بودم جانم را فدای حاج قاسم کنم.»این جمله در کنار دستنوشته حاجقاسم، دو سوی یک رفاقت را نشان میدهد؛ یک سوی این رابطه، مردی نوشته بود «سید بوی خدا را میدهد» و سوی دیگر، مردی گفته بود آماده است جانش را فدای دوستش کند.
کتابی که روایت سید از حاجقاسم شد
این رابطه آنقدر در سخنان سیدحسن نصرالله تکرار شد که مجموعهای از سخنرانیها و مصاحبههای او درباره حاجقاسم، در کتابی با عنوان «همراه ما بود» گردآوری و منتشر شد.این اثر، مجموعه سخنرانیهای سیدحسن نصرالله درباره حاجقاسم سلیمانی از زمان شهادت او تا ۳۱ تیرماه همان سال است که توسط انتشارات مکتب حاجقاسم منتشر شده است.عنوان کتاب نیز خود گویای بخش مهمی از این رابطه است؛ «همراه ما بود».برای سیدحسن نصرالله، حاجقاسم کسی بود که در میدان میماند، به میان رزمندگان میرفت و فاصلهای میان خود و آنان نمیگذاشت.
دو مرد، یک راه
قصه این دو فرمانده، فقط قصه دوستی نبود؛ قصه دو مردی بود که سالها در یک مسیر حرکت کردند.یکی در کرمان بزرگ شد و سالها بعد در بغداد به شهادت رسید؛ دیگری در لبنان به دنیا آمد و سالها رهبری مقاومت لبنان را برعهده داشت و سرانجام در بیروت به شهادت رسید.اما میان این دو، چیزی فراتر از جغرافیا و مسئولیت شکل گرفته بود؛ رفاقتی که از دیدارهای لبنان آغاز شد، در میدانهای مقاومت عمق گرفت و با شهادت، به خاطرهای ماندگار تبدیل شد.
حرف آخر ...
در میان همه روایتهایی که از این دوستی باقی مانده، شاید ماندگارترین تصویر همان لحظهای باشد که حاجقاسم در خلوت خودش قلم به دست گرفت و درباره سیدحسن نصرالله نوشت «بوی خدا را میدهد». این دیگر زبان یک فرمانده درباره یک فرمانده نبود؛ زبان مردی بود که دوستش را دیده بود و با چند کلمه، چیزی را ثبت کرده بود که سالها بعد از رفتن هر دو، هنوز میشود از میان همان چند خط فهمید.حاجقاسم و سیدحسن نصرالله، در میدان کنار هم ایستادند، در روزهای سخت کنار هم ماندند و در خلوت، یکدیگر را نه با عنوان و مسوولیت، که با دل شناختند. یکی نوشت «دوستش دارم» و دیگری او را «یکی از ما» خواند. شاید همین دو جمله، تمام قصه این رفاقت باشد؛ رفاقتی که برای اثبات خودش، هیچوقت به توضیح بیشتری نیاز نداشت.
حاجقاسم را با فرماندهیهای بزرگش میشناسند؛ اما کمتر کسی میداند پشت این فرمانده بزرگ، مردی بود که همیشه از او به عنوان «استاد» یاد میکرد. مردی که حاج قاسم از کودکی کنارش ایستاد و در مسیر زندگی و مبارزه، الگویی برایش شد؛ مردی که وقتی در ارتفاعات میمک به شهادت رسید، حاجقاسم گفت: «با رفتن و شهادت ا…
امروز، در میان هیاهوی یک اجتماع بزرگ، یک تصویر میتواند آدم را به پرسشی قدیمیتر از همه این روزها ببرد؛ اگر روزی قرار باشد پرچم حق به دست صاحب اصلیش برسد، سهم ما از این پرچم چیست؟ ما برای آن روز چه ساختهایم؛ فقط یک انتظار، یا نسلی که واقعاً آماده ایستادن پای عهد خود باشد؟
از کلید خانههای تازهساخت تا بستههای مهر، از خورشیدِ پشتبامها تا بدرقه قهرمانان و در نهایت مدال نقره ناگویا؛ کرمان این روزها خبرهای خوبش را از زندگی مردم آغاز کرده و تا سکوهای بینالمللی ورزش امتداد داده است.