ماجرای نویسنده عاشق پهلوی که پس از اغتشاشات عضو بسیج شد
میگفت پسرم جزء اغتشاشگران بود رفته بودم دنبالش که یکهو از جلو و پشتِ سر، چند پسر جوان ریختند دورم و یکیشان چنگ انداخت و ریشهایم را توی مشت گرفت و جوری مرا چرخاند که هنوز سرم گیج میرود!
من هم پنجشنبه رفتم تا تا حدودی با معترضین همراهی کنم و شعار بدم علیه ج ا. اما از چیزایی که دیدم شوکه شدم. جز یه عده خانم که در حال شعار بودن. همه در حال تخریب بودن. تابلو ها، عابر بانک ها، درختا همه چیز خیابون ما نابود شده بود. و تازه ساعت ۹ شب بود. واقعا لطف خدا بود که اون شب رفتم و چشمام باز شد.
منم پنجشنبه رفتم داشتم با چند نفر صحبت می کردم که منم معترضم ولی الان با مداخله خارجی وضع بدتر میشه هم به من توهین های بدی شد و هم یکی اومد کنارم گفت هر چه سریع تر برو اینا چاقو دارن و تو رو میزنن...