مسیر افتخار
سه ماه گذشته از آن دو شب سخت ایران، من هنوز مسافر همان خیابانها و همان مسیرم، بی آنکه دود سوختن لاستیک و زباله بیاید، بی آنکه شیشهای بشکند، درختی از ریشه در بیاید، حتی بی آنکه یک بیحجاب، یک بیدین، یک مخالف نظام احساس ناامنی بکند، این مسیر، مسیر اقتدار و افتخار است!
نگاهی به ریشم انداخت، نیشش باز شد و گفت: «به نظرم شما نری بری بیرون بهتره!»دستی به ریشم کشیدم و گفتم: «مرگ یه بار شیون یه بار»، توکل به خدا کردم و زدم بیرون. مسیر، مسیری بود که سالهاست در چهار فصل سال، در جشن و عزا، در باد و باران، هر شب و هر روز از آن عبور میکنم، اما هیچ وقت فکر نمی کردم، او را چنین زخم خورده و جنگ زده ببینم. به جای بوی ترافیک ته بوی گاز اشک آور در بوی دود لاستیک سوخته گم شده بود!شیشه را کامل بالا کشیدم و در را قفل کردم تا مزاحمی ناخواسته به فضای امن ماشین چنگ نزند و بتوانم این دل مضطرب را از میان این دودها و غبار ها عبور دهم. خیابانی که همیشه ردایی سیاه با کنار دوزی سفید و گاه، غنچه گلهای نارنجی چشم گربهای منظم در میان داشت، حالا گُر گرفته بود. علمک هایی که باید نام کوچه و خیابان ها را روی شانه می گذاشتند تا راه را نشان بدهند، از بیخ با پایههای سیمانیشان درآمده و راه را بنده آورده بودند، درخت هایی که باید زینت پیادهروها باشند، از ریشه در آمده و سر به وسط خیابان گذاشته و ضجه می زدند شاید آتش به جانشان نیافتد. زبالههایی که برای تمیزی شهر در سطلهای نارنجی محبوس شده بودند، با همان سطلشان در حال سوختن بودند...دلم میسوخت به حال خیابان و ملزوماتش که همه یا ویران شده بودند یا دود سیاه از باقی مانده وجودشان به آسمان شکایت می برد. سخت بود عبور از میان آن وحشت که بر سینه شهر چنگ انداخته بود، اما باید میگذشتم.از روی خرده های بلوک شکسته و شاخ و برگ و شیشه شکسته گذشتم تا به خانواده چشم انتظار برسم که با دیدنم، نفس راحتی بکشند که خود در محاصره فریاد خناثان خیابانگرد بودند.
در اولین ساعات طلوع به خیابان برگشتم، زودتر از من کارکنان زحمت کش شهرداری به خیابان جنگ زده رسیده و با لودر و بابکت و جرثقیل سوختهها و ویرانه ها را جمع کرده بودند تا مسیر شهروندی مسدود نباشد، اما هنوز خیلی زود بود برای جمعآوری ایستگاههای اتوبوس از جا در آمده، چراغ راهنماییهایی آویزان، بنرهای تبلیغاتی سوخته شده، شیشه های شکسته شده بانک ها و ... .آن شب، یک شب بود و بعد شنیدم یک همت، یعنی هزار میلیارد تومان، به شهر زیبایم شیراز خسارت وارد شده، غیر از سه نیروی امنیت که به شهادت رسیدند و دهها جوان فروخته مغز و اختیار، که بدنشان طعم ساچمه امنیت را چشیده بود... و آن شب و شب بعدش در تهران، مشهد، اصفهان، کرمان و شاید بیش از صد شهر ایران ... تن خیابانها و بدتر، تن مساجد و تکیهها و حسینهها و کتابخانهها و ادارات و کلانتریها و هر جا که رنگ اسلامی و نظام ایرانی داشت، دردهای بیشتری چشیده و زخم.های عمیقتری خورده بود، شبهایی که بیش از سه هزار جان شیرین در ایران از دست رفت، به جرم داشتن ریش، به جرم مذهبی بودن به جرم دوست داشتن ایران، برای چه؟ یک کلام برای اینکه عدهای در ایران و خارج ایران می خواستند نظام ایران، اسلامی نباشد! آن شب یک شب بود و این همه درد، اگر میشد چهل شب، اگر میشد پنجاه شب، چه میماند از این مردم، از این شهر، از ایران؟
سه ماه گذشته از آن دو شب سخت ایران که این خاک آن را به یاد نداشت جز در دوران حمله چنگیر و مغولان. من هنوز مسافر همان خیابانها و همان مسیرم، همان مسیر که در آن جوان شدم و در آن سفیدی به موهایم نشست و قامتم خمیده، و من در عبور از آن، احساس ترس و ناامنی که نه، بلکه احساس افتخار میکنم.من که هیچ، حتی این خاک که گهواره کهنترین تمدن روی زمین بوده است هم یاد ندارد، چنین تصویر میهن دوستی و ایران دوستی که در هر خیابانش، هر شب چند ساعت پرچم ایران در دستان مردمش در اهتزاز باشد، برای چه؟ یک کلام برای اینکه نظام ایران، اسلامی بماند، آن هم بی آنکه یک وجب از خاکش کم شود!این شبها که یک شب و دو شب نیست، که بیش از پنجاه شب از آن گذشته است، آن خیابانها و آن مسیر، بی آنکه دود سوختن لاستیک و زباله بیاید، بی آنکه شیشهای بشکند، درختی از ریشه در بیاید، بر تنی زخم بشیند یا جان شیرینی ذائقه مرگ در حادثه را بچشد...حتی بی آنکه یک بی حجاب، یک بی دین، یک مخالف نظام احساس ناامنی بکند، مسیر اقتدار و افتخار است!✍️روزنگار #جنگ_رمضان به روایت مجید ایزدی 15:57 - 3 اردیبهشت 1405