نوزاد ۴۰ روزه «ارشد» مادرش را گرفت
«شب تولد امام رضا عقد کردیم. تاریخش آنقدر لاکچری بود که محال است به کسی بگویم و یادش برود. خودم و همسرم که هیچی. هشت، هشت، هشتاد و هشت!»
گروه زندگی: عارفه دهقانی از آن مادرهایی است که اگر نگاهش کنید همیشه دارد میدود. از همان اول زندگی که توی ۲۰ سالگی به اولین خواستگارش بله گفت تا همین حالا که با ۴ تا دخترش همایش و نشست و سفر میرود. در این گزارش پای صحبت خانم عارفه دهقانی نشستهایم تا از زیروبم مادری شاعر خوشنام و باهمت این سالها سر دربیاوریم. شاعری که بعد از شهادت حاجقاسم، اولین نماهنگی که کار شد با شعر این مادر بود.
تک بچهای که خلاف آب شنا کرد!
«دلم با کنکور ریاضی نبود. هرطورشده پدر و مادرم را راضی کردم که کنکور انسانی بدهم. تک بچه بودن اینجایش خوب بود که بالاخره قبول کردند. شب نشسته بودیم توی حسینیه مشهد که جیغ من هوا رفت. از وقتی عدد ۵۶۹ را روی صفحه مانیتور دیده بودم بالا و پایین میپریدم. دیگر از همینجا هم بدو بدوهای من شروع شد. به عشق نشستن پای کلاسهای قیصر امینپور سال ۸۶ از درهای بزرگ دانشگاه تهران رفتم تو ولی نشد که بشود. ایشان فوت شد و من ماندم و یکعالمه خاطره که باید میساختم.» همیشه بعد از دانشجویی توی دومینوی زندگی نوبت ازدواج است. برای عارفه دهقانی هم یک ازدواج دانشجویی شیرین در سرنوشتش نوشته بودند. آقای داماد اولین خواستگاریاش را رفته بود و عروس خانم هم بله را داشت به اولین کسی میداد که بهعنوان خواستگار پا به خانهشان گذاشته بود. عارفه دهقانی میگوید: «شب تولد همسرم مراسم خواستگاری بود. هیئت مشترکی که میرفتیم حلقه وصل ما دوتا شد و مادر همسرم پا پیش گذاشت تا ما به هم برسیم. شب تولد امام رضا هم عقد کردیم. تاریخش آنقدر لاکچری بود که محال است به کسی بگویم و یادش برود. خودم و همسرم که هیچی. هشت، هشت هشتاد و هشت!»
نوزاد چهل روزه ارشد مامان را گرفت!
دوره کارشناسی عارفه داشت تمام میشد و وقتش بود یک پله برود بالاتر. دیگر نیمه قلبش را هم پیدا کرده بود و زندگی بینقص به نظر میرسید. وقتی عارفه رتبه ۲ کنکور ارشد را هم با یک سال فاصله از مقطع کارشناسی مال خودش کرد، این خوشبختی کاملتر شد.عارفه برایم میگوید که ممیزی شعر هم انجام میداده و چون رتبه ارشدش خوب بود مشاوره سنجش تکمیلی دعوت شده بود و همزمان شعر هم میگفت و ادامه میداد. آنقدر سرش شلوغ بود که اگر این وسط کسی حرف از بچه میزد عارفه محل نمیگذاشت. اما دل دخترها از همان بچگی هوایی مامان بودن است. دل عارفه هم یک جایی واداد و فاطمه حلمایش پا به دل مامان عارفه گذاشت. مامان عارفهای که فکرش را هم نکرده بود با نوزاد چهلروزه برود دانشگاه تهران و ارشد بخواند!
چرخه شیر، پوشک، بادگلو پشت در کلاس!!
وقتی عکس نوزاد چهلروزه را نشانم میدهد ذوق میکنم و میخندیم. اما هر دویمان میدانیم پشت این خنده، هزار تا خاطره و چالش و اتفاق خوابیده. اولین استادی هم که ذوق مهمان چهلروزه دانشگاه را کرده بود خود استاد شفیعی کدکنی بود. اما مگر میشود با یک نوزاد وابسته که دم به دقیقه شیر و پوشک و بغل نیاز دارد، بروی سر کلاس ارشد و آب از آب تکان نخورد؟ اما عارفه میرفت. همان اول گفتم که از آن مادرهای دست برندار روزگار بوده و هست که هیچوقت کسی ندیده یکجا بنشیند.میرفت و مادرش بچه را پشت در کلاس و توی مسجد نگه میداشت تا اگر ضرورتی پیش آمد عارفه زود بیاید.
سلام پارگی دیسک!
فاطمه حلما بزرگ میشد و خدا ظرفیت عارفه را هم بیشتر میکرد. پارگی دیسک را برای همین سالها برای این بنده بلندپروازش در نظر گرفته بود. پارگی دیسک همانا و یکجانشین شدن و سختی ده برابری زندگی همانا. عارفه میگوید: «خیلی روزهای سختی بود. درس و بچه و این وضع جسمی که حتی مجبور شدم امتحانم را هم خوابیده یا نشسته توی نمازخانه دانشگاه بدهم و پاس شوم.» اما اگر موج دریا آرام بگیرد عارفه هم آرام میگرفت. به لطف خدا و با طب فشار درمانی پارگی دیسک درمان شد و مامان فاطمه حلما سرپا شد تا دوباره به فکر بچهدار شدن بیفتد. فاطمه اسماء را بعد از کلی دوا دکتر و نذرونیاز خدا به عارفه داد. دختر دوم هم با خودش کلی هدف تازه آورد. ارشد که برای عارفه بس نبود. از همان اول هم به همسرش گفته بود اگر بتواند میخواهد رشته ادبیات را تا خود دکتری ادامه بدهد و با بچهها این مسیر برایش شیرینتر شده بود.
دکتری گرفتن با نوزاد میچسبد!
با آمدن فاطمه اسماء زندگی عارفه چند ده برابر ظرفیت پیدا کرد. خودش میگوید: «من دیگر مامان صبورتری شده بودم. از آن کمتحملی سر بچه اول خبری نبود. دیگر بهخوبی فهمیده بودم با بچهها میتوانم رشد کنم و این دوتا برکت دارند برایم. بیشتر لذت میبردم و شبها درس میخواندم. سخت بود اما شدنی. کل مقطع دکتریم سر بارداری و نوزادی فاطمه اسماء گذشت. روز اول که در را باز کردم و رفتم توی کلاس دیدم پنج نفر نشستهاند که همه مجردند و غیر از من کسی بچه ندارد. کسی هم درک نمیکرد و کلاسها خیلی سخت میگذشت اما من پاشنه کفشم را ورکشیده بودم و هرطورشده شبها درس میخواندم و پیش میرفتم. با کتابخانه مجازی کتاب میخواندم و این بین شعر هم میگفتم و در همه این سالها شعر و ترانه سرودن مثل نفسکشیدن با من بود. آدم که عشقش را رها نمیکند. شعر و ادبیات هم علاقه عمیق من بود در زندگی.»
سلیقه و نظم مامانها، حریف زندگی!
از عارفه دهقانی میپرسم شاید بقیه فکر کنند خانهتان اندازه ۴ تا بچه اتاق دارد و حتماً با وجود تکفرزند بودنت حسابی پشتت به حمایت خانواده گرم است؟ «خانه ما الان ۷۵ متر است. ولی این را هم بگویم سر هر بچه خدا برکت میداد. خانه ما خردخرد بزرگتر شد اما همین است و خیلی هم امکانات خاصی نداریم. اما سر مرتب و سلیقه زندگی حساسم. اینطور نیست که بگویم چون بچه داریم، پس ریختوپاش طبیعی است و بگذاریم خانه در همین حال بماند. سعی میکنم منظم و مرتب همه کارهایم را انجام دهم و اصلاً این عادت از همان زمان کنکور با من مانده. عادت برنامهریزی و منظم بودن.»
مادری رشد میاره؟!
عارفه دهقانی حالا ۴ تا دختر دارد. فاطمه سلمایش سال ۱۳۹۹ به دنیا آمده و تهتغاری خانهشان با وجود سزارین و سختی که دکترها اصلاً قبول نمیکردند متولد ۱۴۰۴ است. عارفه از نوجوانی عاشق خطاطی هم بوده، تازهترین فعالیتی که سمتش رفته دوره خط نسخ با خودکار است. با خودم فکر میکنم عارفه نه حمایت زیادی دارد نه پولشان از پارو بالا میرود. فقط سرسخت است. بچههایش را با خودش همهجا میبرد و به قول خودش شاید بهره کافی هم از جلسات و نشست و کلاسها نبرد اما همینکه در مسیر رشد است اتفاق قشنگی است.بچه همین است، نشانت میدهد چندبرابر چیزی که فکر میکردی ظرفیت داری اما پشت سد فکرهای خودت گیرکرده بود.عارفه دهقانی یکی از همان هاییست که با بچهها رشد کرده و حالا وقتی تعداد کتابهای چاپ شده و مقامهای کشوریاش را میبینیم کسی باور نمیکند این شاعر جوان که تحصیلات دانشگاهیاش را کامل کرده مادر ۴ تا دختر باشد!#بچه_یعنی_رشد#دانشگاه_تهران#عارفه_دهقانی#شاعر 20:59 - 20 شهریور 1404