شبی که ماه کامل نشد

جرقه چاپ کتاب «مرا پیدا کن» از یک پرسش زده شد، سوال محمد ابراهیم از مامان فاطمه: «وقتی محمد ابراهیم به من گفت: «مامان چرا رفتی؟ بابا میگه زندگی توحیدی برای تو سخت بوده که من و بابا رو رها کردی و رفتی!» و سرش را روی سینه من گذاشت و به شانه من ضربه زد.» این سوال بی‌پاسخ، آغاز داستانی است که نویسنده معصومه رامهرمزی و راوی آن را در قالب کتاب ثبت کردند تا زندگی‌ای سخت اما پرامید را به مخاطب نشان دهند.
جسارت روایت و نوشتنبه گزارش خبرنگار فرهنگ و هنر باشگاه خبرنگاران توانا، روز شنبه دوم آبان، سالن جلسات باشگاه خبرنگاران توانا میزبان دو بانو بود که یک کتاب، مسیر زندگی‌شان را دوباره به هم پیوند زده بود.معصومه رامهرمزی، نویسنده نام‌ آشنای ادبیات پایداری، در کنار مژگان بیتانه، راوی کتاب «مرا پیدا کن»، رو‌به‌روی خبرنگاران گروه فرهنگ و هنر نشستند تا از تجربه خلق این اثر متفاوت بگویند؛ کتابی که نه‌تنها روایت زندگی یک زن است، بلکه سفری به درون باورها و ایمان انسان معاصر محسوب می‌شود.اولین سوال از جسارت بیان موضوع توسط راوی و جسارت نوشتن از جانب نویسنده مطرح شد: چه چیزی باعث شد نویسنده، که در دوران دبیرستان معلم راوی بوده، مشتاق روایت کردن شود؟خانم رامهرمزی پاسخ داد: «همیشه معلم و مربی بودم و چون نیت تربیتی داشتم، مژگان را متفاوت دیدم و این تفاوت باید برای دخترانی که می‌خواهند ازدواج کنند و زنانی که شرایط آن زمان را داشتند، دیده می‌شد.»وی افزود: «با روایت زندگی او می‌خواهم به مخاطب نشان دهم که می‌توان با سرنوشت و اتفاقات سخت، سالم زندگی کرد و دوباره قوی‌تر ادامه داد. تجربیات مژگان می‌تواند به زندگی دیگران کمک کند.»
مژگان بیتانه نیز درباره علت روایت خود گفت: «من ازدواج کردم تا مادر شدن را تجربه کنم، هدفم عروس شدن نبود. زندگی را ادامه دادم چون مادر بودم. پسرم را از من گرفتند، اما من مادرم. وقتی محمد ابراهیم گفت: ‹مامان چرا رفتی؟ بابا می‌گوید زندگی توحیدی برای تو سخت بوده که ما را رها کردی!» و سرش را روی سینه من گذاشت و ضربه‌ای زد، یادآوری این مکالمه جرقه‌ای ایجاد کرد که هیچ کس از زندگی من سختی‌های من را نمی‌داند و باید به مخاطب می‌گفتم که همه چیز آن بهشتی و ویترینی که از زندگی نشان داده بودم، نبوده است.»
معلمی که روایت گر دانش آموزش شدمعصومه رامهرمزی با اشاره به صمیمیت رابطه معلم و شاگرد ابراز داشت: «رابطه ما دوستانه بود، معلم و شاگردی نبود. مژگان در مدرسه نقش یک معلم پرورشی داشت و در همه برنامه‌های فرهنگی حضور پررنگی داشت. رابطه ما به قدری عمیق بود که در جشن عروسی مژگان هم شرکت کردم و بعد هم به منزلشان رفتم.»راوی اثر ادامه داد: «خانم رامهرمزی پیش از ازدواج من منزلشان را تغییر دادند و یک کوچه بالاتر از خانه پدری‌ام ساکن شدند. این اتفاق ذوقی در من ایجاد کرد و با اینکه مدرسه‌ام تغییر کرده بود، در راه برگشت زنگ خانه خانم رامهرمزی را می‌زدم و به منزلشان می‌رفتم. از همان موقع دختر خانم رامهرمزی شدم.»با مهاجرت مژگان بیتانه به هند برای ادامه تحصیل در مقطع دکترای روانشناسی، رابطه شاگرد معلمی چندین سال قطع شد و رامهرمزی در این باره گفت: «ارتباطی بینمان نبود اما خوشحال بودم که مژگان برای پیشرفت وارد مسیر جدیدی از زندگی شده و در حال طی کردن پله‌های ترقی است. تا روزی که در خیابان پیروزی (تهران) به صورت اتفاقی با مژگان مواجه شدم، ذوق زده شدم، اما مژگان نمی‌خواست در بدو دیدار مرا با اخبار ناراحت‌کننده غافلگیر کند و در پاسخ به همه سوال‌ها جز حال و احوال، هیچ روایت تلخی رد و بدل نشد.»
جان دوباره به رابطهارتباط آن‌ها بعد از این دیدار خیابانی جان دوباره گرفت و این بار دست سرنوشت آن‌ها را در همسایگی یکدیگر قرار داد. فاصله خانه‌ها فقط سه دقیقه بود و این همسایگی باعث شد مژگان جزئیات بیشتری از زندگی خود را برای رامهرمزی بازگو کند. رامهرمزی ادامه داد: «با هم سینما می‌رفتیم و اوقات بسیاری را سپری می‌کردیم. مژگان همیشه نقش مشاور را داشت حتی زمانی که مشاور نبود. با شنیدن جزییات بیشتری از زندگی‌اش، احساس کردم باید شنونده خوبی باشم و بدون قضاوت و بدون سوگیری، حرف‌هایش را بشنوم. هر چه جلوتر آمدیم، هر دو به این نتیجه رسیدیم که زندگی مژگان باید نوشته شود و در قالب کتاب به چاپ برسد تا در تاریخ بماند.»
«مرا پیدا کن»؛ زندگینامه‌ای ژرف‌نگرنویسنده اثر با تاکید بر اینکه کتاب زندگینامه است نه خاطره نویسی، توضیح داد: درباره ژانر کتاب بحث‌های بسیاری شد، عده‌ای معتقد بودند این یک خاطره‌نویسی است نه زندگینامه. در طول یک سال هم‌زیستی با خانوم بیتانه، من در روح مژگان حلول کردم تا بتوانم واقعیت زندگی او را روایت کنم. ما شاید شخصیتی متفاوت داریم اما من باید جای مژگان قرار می‌گرفتم تا بفهمم چرا پای زندگی‌ای که برای من روایت کرده ایستاده و همان روز اول زیر میز زندگی نزده است.»مژگان بیتانه اما در تکمیل این صحبت خانوم نویسنده اینگونه گفت: «به همین دلایل بود که خانم رامهرمزی در طول گفت‌وگوها همراه من اشک می‌ریخت اما همچنان مثل یک بازجو بود و با سئوالات مکرر، جویای جزئیات می‌شد. صحنه‌های سخت روایت را از خاطر نبرده‌ام، سوال‌های سختی می‌پرسید که تمام وجود من بهم می‌ریخت اما باید خاطره را به انتها می‌رساندم. او می‌خواست ببیند چقدر خاطره من واقعی است و به من اجازه پردازش می‌داد.»
انتخاب‌ها، صبوری و روانشناسیمعصومه رامهرمزی درباره تحلیل زندگی مژگان توسط پژوهشگران علوم انسانی خاطر نشان کرد: «کتاب آغازگر جریان یک زندگینامه ژرف‌نگر دانشگاهی است. مژگان با مباحث روانشناسی زندگی خود را تحلیل کرد و توانست آموخته‌های روانشناسی را به عنوان ابزار شناخت برای فهم زندگی و انتخاب‌هایش استفاده کند.»بیتانه در تکمیل این مطلب ادامه داد: «انتخاب‌هایی که آن زمان می‌کردم بیشتر از دیدگاه مادری بود، اما در زمان روایت من یک خانم دکتری بودم که تمام مژگان و همسرم را در فرایند جلسات مشاوره در دیگران می‌دیدم و روایت من اشاره‌هایی داشت که مخاطب بفهمد این نکته را رعایت نکردم، اما الان برایم معنی دیگری دارد.»
مواجهه با سختی‌ها و خودافشاییبیتانه در پاسخ به خبرنگار که پرسید اگر روانشناس نبودید، باز هم این کار را می کردید، عنوان کرد: «بله، چون می‌دانستم فردی که با او مواجه هستم دارای اختلال شخصیت وسواسی است. می‌دانستم دوره بیماری کوتاه‌ مدت است، پس صبوری کردم و همه چیز به روال قبل بازگشت. برای مثال: بالکن خانه ما تا سقف پوشیده بود، اما من به خواسته همسرم با چادر و مقنعه می‌رفتم تا سایه‌ام روی ایرانیت‌ها اگر افتاد با پوشش کامل باشد. در کنار این فرد، من به کسی تبدیل شدم که تنهایی به سفرهای بین شهری و کشوری می‌ رفت و رفت‌وآمد می‌کرد.»نویسنده اثر، جذابیت کتاب را خودافشایی دانست و ابراز کرد: « در فرهنگ شرقی، خودافشایی جایگاهی ندارد و خیلی‌ها من را از نوشتن منع کردند. مژگان با صداقت زندگی خود را روایت کرد و من به عنوان نویسنده، بی‌طرفانه آن را نوشتم.»راوی کتاب اما دیگر دلیل خود برای روایت سرگذشتش را اینگونه توضیح داد: «من احساس کردم چیزهایی که هیچ کس از زندگی من نمی داند اما به من و همسر سابقم ارتباط دارد و قابل افشا است را بازگو کنم. «می‌شود افشا کنم» یعنی: خیلی چیزها در زندگی من و سید مهدی مقدم وجود داشته که قابل بیان نیست اما چون در چهارچوب زندگی زناشویی ما بوده بازگو نکردم و تا آخر رازدار و پوشاننده آن‌ها خواهم بود اما مواردی که خود آقای مقدم از آن‌ها ترس و یا خجالتی نداشتند از اینکه دیگران بدانند مثل تغییر دین، سبک زندگی و خیلی موارد دیگر را بیان کردم.
وقتی احساس کردم کسی نیست که واقعیت‌های زندگی مامان فاطمه را آنگونه که هست به گوش محمد ابراهیم برساند تصمیم به نوشتن گرفتم چرا که جایگاه مادری به آدم جسارت می دهد. وقتی بچه ات توی آب افتاده حتی اگر شنا بلد نباشید ناخودآگاه برای نجات بچه وسط آب می‌پرید.»
پیام به مخاطبمامان فاطمه‌ی «مرا پیدا کن» گفت: «هزار جلد از کتاب چاپ شده و نسخه الکترونیک آن در سایت فراکتاب موجود است. اگر روزی من نباشم، این اثر در تاریخ باقی می‌ماند و محمد ابراهیم شاید در پنجاه سالگی آن را بخواند.»معصومه رامهرمزی با گلگی از برخی فعالان رسانه‌ای گفت: سراغ خیلی از دوستان همفکر به عنوان کارگردان و مستندساز رفتم اما خلاف تصورات و انتظارات من رفتار کردند اما سوال من این است که اگر ما شجاعت ورود به این مسائل را نداشته باشیم قرار است چه کسانی و کجا این مشکلات گفته شود.نویسنده اثر از مراجعه افرادی به وی بعد از انتشار کتاب صحبت کرد و تصریح کرد: بعد از چاپ کتاب بیش از ده بانو به من مراجعه کردند که هر کدام تحصیلات عالیه داشتند و صاحب نام بودند و موضوعات مشابه با خانم بیتانه در زندگی شان رخ داده بود که می خواستند زندگی شان کتاب شود.وی در ادامه این موضوع با بیان اینکه یکی از مشکلات جامعه ما انکار و کتمان و حذف مسئله است، افزود: باید کارشناسان و دغدغه‌مندان به این موضوع ویژه بپردازند و در جست و جوی پیش آمد این اتفاقات پژوهش کنند و در تلاش یافتن راه حل برای برون رفت از مسئله باشند.
14:18 - 5 آبان 1404

5 إعادة النشر14 التفاعل
3088 من المشاهدات


1 الإجابة

‌محمدعلی جمالی پور‌ صورة الملف الشخصي
@user17578791281610 آبان 1404
تعليقًا على
🙏🙏🙏